[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
شوق صعود در پرتگاه

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، فصل قشنگ و دوست داشتنی پاییز هم داره به پایان خودش نزدیک میشه و مثل همه ی فصل های قشنگ خدا فقط برامون خاطراتش رو بجا میزاره ، پاییز یه فرصته برای اینکه زیر بارون روی برگهای زردش قدم بگذاری و دوست داشتن رو تجربه کنی و وقتی برگ هایی که یه روزی بهت نفس میدادن رو زیر پاهات له کردی خاطرات غمگینت رو هم از یادت پاک کنی و با طراوت بارون به سراغ فصل سپیدی بری که درخت ها رو برای جوانه زدن مشتاق میکنه ، یلدا آخرین روزه پاییزه و همه اونو جشن میگیرن چون انقدر دنیا کوتاهه که همین یک دقیقه ی اضافه هم جای شادی و لذت در کنار هم بودن رو داره ، سعی کنید هر دقیقه از زندگیتونو از خاطراتی پر کنید که در ورق زدن صفحه ی خاطرات چیزی به عنوان غم به سراغتون نیاد ، امروز با یه سخنرانی و یه شعر در خدمتتون هستم

 

سخنرانی

 

 

پرت شدن

بعضی وقتا احساس خوبی

بعضی وقتا خیلی وحشتناک

بستگی داره از چه دیدگاهی و از چه شرایطی بهش نگاه کنی

دنیا داره روز به روز به قعر نزدیک و نزدیک تر میشه همون قدر که آدما از عشق فاصله میگیرن همون قدر هم به منجلاب این دنیا نزدیک و نزدیک تر میشن چرا آدما یدشون میره که یه روزگاری چه قدر قشنگ عشق می ورزیدند چه قدر راحت میبخشیدن مگه منو تو و ما همون بچه های دیروز نیستیم چه بلایی سرمون آمده چه بلایی سرمون آمد که همه چی رو فراموش کردیم فراموش کردیم احساس پاک بچگی رو باهم بودن و باهم تقسیم کردن همه چیز به دور از نیرنگ و ریا مگه ما چه قدر زنده هستیم یعنی انقدر زنده ایم که یادمون بره چی بودیم و چی شدیم؟یادمون بره یه زمانی آغوش گرم مادر رو با هزار تا چیز رنگارنگ عوض نمیکردیم قصه های مادربزرگ رو با جون و دل گوش میدادیم یعنی به همین سادگی یادمون رفته که حالا که بزرگ شدیم باید تو روی مادرمون وایستیم حالا که قد کشیدیم بزرگ شدیم یعنی یادمون رفت یه زمانی برای کوچکترین چیزها محتاج بودیم یعنی یادمون رفته

آره

یادمون رفته واسه همین فراموشی هاست که ماها داریم جذب زمین میشیم چه قدر سنگین شدیم جنس سنگ طولی نمیکشه که عین سنگ بشیم از این منظر که دنیا رو نگاه کنی خیلی وحشتناک به نظر میاد و این سقوط عین بدبختیه آدما عاشق نمیشن که یه چیز براشون مهم باشه دنبال یه چیز باشن تو این دنیا دیگه چشم وسیله ی خوبی برای آشنایی نیست این دلهای آدماست که به سوی همدیگه پرواز میکنه ادما عاشق میشن بعد قول میدن که فقط یه چیز براشون مهم نباشه قول میدن که در تمام سختی و راحتی باهم باشن و همش رو دوست داشته باشن اما چه عشقی یعنی به همین راحتی
نه

عاشقی یعنی اینکه همه چیزتو از دست میدی دیگه نیستی اون چیزی که قبلا بودی کمال رو در وجود یار میبینی همه چیز رو اون قرار میده برای سنجیدن معیار هرچی که اون دوست داشته باشه یه جور ذوب شدن و خورد شدن برای به وجود آمدن یه شخصیت جدید دیگه شبا فکرت راحته یکی هست که من دوسش دارم یعنی ممکنه منو دوست داشته باشه خیلی زود آدما به نقطه ای میرسن که میخوان داد بزنن

صبر میکنن

میرن لب یه پرتگاه

یه نگاه به آسمون میکنن و میپرن میدونن که این افتادن میتونه مثل افتادن یه سنگ تموم بشه ولی میتونه به شوق پروازی که عشقش در رگ هاش تزریق میکنه لذت پرواز رو تجربه کنه پس پرواز میکنه تا وقتی که عاشقه جدا از همه ی تعلقات دنیایی که داره اگه از این منظر نگاه کنی این قشنگ ترین سقوطی هست که اتفاق می افته

قشنگ ترین

زیبا ترین

با شکوه ترین

و جذاب ترین

 

خوب اینم از سخنرانی امروز و حالا میرسیم به شعر از حسین منزوی

 

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک وخالی

جمع آیینه­ها ضربدر تو، بی­عدد صفر، بعد از زلالی

می­شود گل در اثنای گلزار، می­شود کبک در عین رفتار

می­شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگیست دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می­شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم­هایت، سایه­وار است و خود در نهایت

می­کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم­های مثالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده­ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن که دنیا بشورد، موج­ در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن­شستن تو

هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی­به­حالی

 

خوب اینم از مطالب امروز امیدوارم که خوشتون آمده باشه و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


شعر کهن با جان مایه ی امروزی

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی ، خوب امروز با چهار تا شعر خدمتتون رسیدم و سعی میکنم در آپ بعدی داستان کوتاه رو براتون بزارم ، خواهشم اینه که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن وبلاگ کمک کنید خوب سخن رو کوتاه میکنم و می رسیم به شعر های امروز

 

اولین شعر رو از خانم زینب آذربادگان براتون میزارم

 

باد

دامن سنگین سرد خود را

در کوچه‌های تپنده‌ی قلبم

می‌کشد

 

قلب من

شهری از حرف‌هاست

 

و باد

در دام دال‌ها دل می‌بندد

و باد

در وجود واوها طوفان می‌شود

و باد

در سیلاب سین‌ها موج می شود

و باد

در ترنم ت‌ها ترانه می‌شود

و باد

 

مقلوب قلب من می‌شود

 

برف

دستان خواب‌زده‌ی یخی خود را

در خانه‌های سرخ قلبم

مهمان می‌کند

 

قلب من

کلبه‌ای از کلمه است

 

و برف

در نفرت، تگرگ می‌شود

و برف

در عشق، آب می شود

و برف

در اشک، شب می‌شود

و برف

در لبخند، خاکستر می‌شود

و برف

 

مقلوب قلب من می‌شود

 

باران

موهای مرطوب مهتابی خود را

بر بالای بلندی‌های قلبم

آبشار می‌کند

 

قلب من

رودخانه‌ی خونی جمله‌هاست

 

و باران

در حضور دوستت دارم نمناک می‌شود

و باران

بر پای فراموشم کن رگبار می‌شود

و باران

در سکوت نگاهم کن سنگ می‌شود

و باران

در التماس با من باش عاشق می‌شود

و باران

 

مقلوب قلب من می‌شود

 

خوب این از شعر زیبای خانم آذربادگان و حالا می رسیم به شعری از خانم سمانه ی مصدق ، من با اجازه ی خانم مصدق از این به بعد شعرهاشونو در وبلاگ خواهم گذاشت ولی اگه دلتون خواست میتونین به وبلاگ ایشون هم سر بزنین که تو قسمت لینک ها گذاشتم

 

زندگی یه بازی مسخره بود

وقتی چشمای تو چشمامو ندید

دستامون یه قصه ی تازه نوشت

دلت عاشق شد و دنیامو ندید

                                                غصه ی نبودن و بودن تو

                                                بغض خنده هامو تو خودش شکست

                                                یخ جاده های خیس و شب زده

                                                بالای خسته ی پروازمو بست

اومدی اما می دونم که باید

نرسیده به گلایه گم بشم

تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست

میون هزار تا سایه گم بشم

                                               من و تو مثل دو تا ستاره ایم

                                               که دلامونو به هم گره زدن

                                               توی گرگم به هوای آسمون

                                               چشامون اما به هم نمی رسن

توی لحظه های تلخ بی کسی

بذار تنهاییمو تنها بذارم

تا همیشه عاشقت باشم ولی

حتی به خودم نگم دوست دارم

 

 

بسیار زیبا و عالی اینم شعر زیبای خانم مصدق خوب می رسیم به شعری دیگر از حسین منزوی

 

 

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

زمین سوخته‌ام، ناامید و بی‌برکت

که جز مراتع نفرت، نمی‌چرید از من

خدا به نیمه­ای از خویش و نیمی از ابلیس

در آن سپیده چه معجونی آفرید از من!

عجب که راه نفس بسته‌اید بر من و باز

در انتظار نفس‌های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می‌زنید اما

بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است!

به لب مباد که نامی بیاورید از من

به ناگزیری آهم به من ببخشایید

شما که آینه‌های مکدرید از من!

و گر فروبنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه؟ تیغ از شما، ورید از من!

چه پیکِ، لایقِ پیغمبری به سوی شماست؟

شما که قاصد صد شانه­بر‌سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من!

شما که با غم من آشناترید از من.

 

در مورد شعر آقای منزوی چیزی نمیتونم بگم چون در اون حد و اندازه ها نیستم و خوب از این شعر هم که بگذریم می رسیم به شعر بنده ی حقیر با نام رسم رازقی

 

به جستجویت اینچنین به شاهراه عاشقی

ندارمت نشانه ای , بیا به رسم رازقی 

بیا به رسم راه خوش , به حق عشق پاک من

نظر فکن به من همی , فقط بر دقایقی 

نه لیلی فسانه ها , نه سادگی لاله ها

نمانده پاکی زمین , برای خوش شقایقی 

به شهر آب زندگی و خانه های کاغذی

نه پایه های ثابتی , به شهر پوچ , قایقی 

چنین عشق من ... تویی , تو گم ز مستی زمین

نمانده راه چاره بر , فرار از این حقایقی 

تو را به اسم مریمی , که خواندمت به سال دور

تو خوشترین ترانه ای , در این سرای عاشقی 

به عارض این نگو که شب , بدون تو سحر کند

بیا تو مریم اینچنین , بیا به رسم رازقی

 

خوب اینم از شعر های امروز و در آخر می رسیم به شعر های قشنگ و جمله های زیبا که امیدوارم خوشتون بیاد

 

هنر انسان بزرگ آن است که به دشواری کار نمی اندیشد ، بلکه به عظمت آنچه خواهد یافت فکر می کند (گاندی)

 

وقتی کسی نیست که به اون فکر کنی ، به آسمان بییندیش چون در آسمان کسی هست که به تو فکر میکند

 

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ پاسخ داد دوست برادری است که انسان به میل خود انتخاب میکند (امیل فاکو)

 

تسخیر یه کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک یک زن آسانتر است (ناپلئون بناپارت)

 

با آنکه تو را شفا دهد درد نباش              با آنکه تو را صفا دهد سرد نباش

چیزی به جهان به از جوانمردی نیست       رسوای زمانه باش و نامرد نباش

 

فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمیشوند

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


شاعری با تفکری بزرگ

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، در هفته ی گذشته خبر هایی مبنی بر فوت شاعره ی نامی کشور خانم سیمین بهبهانی در اینترنت پخش شد و خوب اونایی که اهل شعر و ادبیات بودن مطمئنا ناراحت و غمگین شدند و خوب به فاصله ی زمانی 48 ساعت این خبر توسط خود خانم سیمین بهبهانی تکذیب شد ، واسه همین با خودم گفتم چرا ما باید حتما کسی از دنیا بره تا به یادش بیوفتیم ، امروز زندگی نامه ی خانم سیمین بهبهانی به همراه چند تا از شعر هاشونو براتون میزارم و در انتها هم چند جمله ی قشنگ و کوتاه و شعر و امیدوارم خوشتون بیاد ، در انتها از شما در خواست دارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید ....

 

زندگی نامه :

غزلسرای بی همتا معاصر، سیمین بهبهانی به سال 1306 از دو شخصیت فرهنگی، فخر عظما ارغون و عباس خلیلی چشم به روی زندگی گشود و هنوز به 2 سالگی نرسیده بود که پس از مرگ پدربزرگش، بین پدر و مادرش جدایی افتاد و سه ساله بود که مادرش همسر دیگری برگزید و از آن به بعد فخر عادل خلعتبری نامیده می شد، پدرش نیز بی همسر نماند و او نیز به زودی زن دیگری را به عقد خود در آورد.
ذوق ادبی سیمین شاید میراثی دو سویه از پدر و مادر باشد، پدرش عباس خلیلی نویسنده ده ها جلد رمان و کتاب تحقیقی و تاریخی و از نخستین کسانی بود که نوشتن را به شیوه رمان آغاز کرد که ((روزگار سیاه)) و ((اسرار شب)) از جمله رمان های او و ((تاریخ کوروش)) در دو جلد از تالیفات تحقیقی و ((پرتو اسلام)) در 2 جلد و ((تاریخ کامل ابن اثیر)) در 14 جلد از ترجمه های اوست. و دوره روزنامه های پر خواننده اقدام، که نسخه های آن در کتابخانه های ایران موجود است و یاد سرمقاله های تند و پر تحرک آن نیز در ذهن بسیاری از هموطنان سالدیده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نیز زنی بود نمونه شگفتی های روزگار خویش، در دوره ای که هنوز خواندن و نوشتن برای زن گناه به شمار می رفت از بسیاری از دانش های خاص مردان بهره کافی گرفته بود. ادبیات فارسی، فقه و اصول، زبان عربی، هیئت و فلسفه و منطق و تاریخ و جغرافی را به خوبی می دانست و نزد استادان وقت که آموزگاران دو برادرش نیز بودند، فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از کودکی از یک بانوی سوییسی که معلم سرخانه او بود یاد گرفته بود و چون در خانواده مرفهی به دنیا آمده بود از تمامی امکانتا آموزشی و پرورشی بهره مند بود. بدین سان پس از جدایی از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته های خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدریس زبان فارسی در دو مدرسه دخترانه موجود آن زمان پرداخت. او از موسیقی اطلاع کافی داشت، شعر می سرود، تار را خوب می نواخت و با عضویت در انجمن های زنانه برای احقاق حقوق اجتماعی زنان مبارزه می کرد.
با این ویژگی ها سیمین در محیطی پرورش یافت که هرگز از شعر و شور و فعالیت خالی نبود. او از 12 سالگی زبان به شعر گشود و در 14 سالگی یکی از سروده های خود را در مدرسه خواند و با تشویق آموزگار خود روبرو شد. مادرش نخستین غزل او را برای روزنامه نوبهار که به مدیریت ملک الشعرای بهار و همکاری دامادش یزدان بخش قهرمان منتشر شد فرستاد که با مطلع:
((ای توده گرسنه ی نالان چه می کنی _ ای
ملت فقیر و پریشان چه می کنی)) به چاپ رسید.
او که دوشیزه ای باهوش و مستعد بود دوران متوسطه را در 4 سال و هر سال 2 کلاس یکی به سر می برد و پیش از آنکه دیپلم دوره دبیرستان را بگیرد وارد مدرسه ی مامایی شد ولی چون اولیاء آموزشگاه از خبر فعالیتش در سازمان جوانان حزب توده خبر داشتند، همچنین می دانستند که گاه چیزی می نویسد یا شعری می سراید، به او بدبین بودند. تازه سال دوم مدرسه را شروع کرده بود که گزارش انتقادی و بی امضاء درباره اوضاع نا به هنجار مدرسه در یکی از روزنامه های آن زمان منتشر شد که سخت رئیس آموزشگاه را خشمگین کرد و نوشتن آن را به سیمین نسبت دادند، حال آنکه هیچگاه نفهمید نویسنده آن نامه چه کسی بوده است! این ماجرا، به نبرد تن به تن سیمین با رئیس آموزشگاه و اخراج او از آنجا منجر شد و جنجال آن به روزنامه ها کشید و از همان تاریخ شخصیت جسور و مبارز او را به اطرافیانش نمود. اگرچه این واقعه باعث ترک تحصیل او دگرگون شدن سرنوشتش شد و او سخت آزرده بود ترجیح داد که همسری نخستین خواستگار خود را بعد از آن ماجرا بپذیرد.بدین ترتیب در ظرف یکی دو ماه به همسری حسن بهبهانی در آمد. پیوندی ناهمگون که او را از 17 سالگی دچار غم سنگینی کرد که هفته ها و ماه ها با او ماند و حتی با تولد سه فرزندی هم که یکی پس از دیگری به دنیا آمدند کاستی نگرفت که هیچ بلکه شدیدتر هم شد. همسر او از خانواده محترمی بود، تحصیلات کافی داشت، اما نگرش آن دو به زندگی از دو زاویه متفاوت بود اما با این همه سیمین را از ادامه تحصیل باز نداشت و مانع سرودنش نشد. او در خانه شوهر دیپلم گرفت و در کنکور چند دانشگاه شرکت کرد و به دانشگاه حقوق راه یافت و توانست تحصیلاتش را ادامه بدهد. اما زندگی مشترک انها پس از 20 سال خاتمه یافت و آنها با متانت تمام راهشان را از یکدیگر جدا کردند. سیمین پس از مدتی همسر دیگری برگزید به نام منوچهر کوشیار، که او را بسیار دوست داشت و با توافق کامل 14 سال از عمر خود را در کنار آن مرد همراه گذراند. مردی که در دانشگاه حقوق با او آشنا شده، در کنار او دوران دانشکده را به پایان رسانده بود، اما او را هم سرانجام از دست داد و مرد همراه در سال 1363 با حمله قلبی از پای در آمد. با مرگ او که فاجعه بزرگی بود سیمین خود را با تنهایی باز گذاشت و از آن پس زندگی در کنار پسرش را ادامه داد. پسری که بهترین دوست،مشاور، همیار و همراه اوست و در تمامی سالهای تنهایی، نزدیک ترین همراه او بوده است.
با اینکه سیمین بهبهانی تحصیلاتش را در رشته حقوق قضایی به پایان رسانید، اما در خاتمه تحصیلات به تدریس ادبیات روی آورد و سال هایی از عمر را به تدریس گذراند و تنها سرگرمی او سرودن شعر و مطالعه و گه گاه نیز سفر به داخل ایران و خارج است و در میان مردم ادب پرور و شعردوست از محبوبیت بسیاری برخوردار است. شیوه کار شعری سیمین بهبهانی بیشتر در حوزه غزل است. و او با غزل و دو بیتی های نیمایی آغاز به سرودن کرد و از همان روزهای نخست شعرش بازتابی از محیط و اوضاع اجتماعی بوده، اگرچه هرگز از عواطف درونی و شخصی فارغ نمانده است و آن چه را که هم بازتاب اوضاع اجتماعی می نامیم در واقع بازتاب واکنش های عاطفی و خصوصی او در برابر محیط جامعه ای است که در آن می زیسته است و اشعارش در بیشتر موارد ناخواسته رنگ اجتماعی و سیاسی دارد و متاثر و برانگیخته از جهان برون و کمتر از جهان درون است.
او از 20 سال پیش به ایجاد تغییراتی در اوزان غزل دست زد و کوشید از پاره های طبیعی کلام که در حال محاوره بی وزن به نظر می رسند در غزل استفاده کند و با تکرار و ادامه ضرب پاره نخستین، وزن تازه ای را به وجود بیاورد که هم اوزان گذشته را تداعی کند و هم مضامین و واژه های خاص اوزان گذشته لازمه ظرفیت آن نباشد. به این ترتیب ظرفی نو، آماده پذیرش محتوایی نو را ایجاد کرد که در شکا بندی غزل گذشتگان را حفظ کرده است اما ظرفیت و محتوای تازه ای را به وجود آورده است. این ابداع سیمین بهبهانی در میان جوانان پیروان بسیاری به دست آورد و سبب ادامه قالب کهنه غزل در شعر معاصر شد. آثار این بانوی فرزانه که عمری را به خدمت به شعر و ادب ایران گذراند و از مفاخر ادب معاصر است، از سال 1330 به صورت دفاتر مختلف در دسترس دوستاران شعر قرار گرفته است که به ترتیب:((سه تار شکسته)) 1330 مجموعه شعر و داستان، ((جای پا)) 1335 ،((چلچراغ)) 1336،((مرمر)) 1342 ، به چاپ چهارم این اثر 19 غزل افزوده و جانشین کاسته ها شده است، ((رستاخیز)) 1352 ،((خطی از سرعت و آتش)) 1360 ،((در دشت ارژن)) 1362 ،((گزینه اشعار)) 1368 ،((درباره هنر و ادبیات _ گفتگویی با ناصر حریری))، همراه با مصاحله حمید مصدق،((آن مرد، مرد همراهم)) 1361 ،((با قلب خود چه خریدم)) سخن، 1372 ((یاد بعضی نفرات)) نشر البرز، 1378 و ((یکی مثلا این که...)) نشر البرز، 1379 نام دارند. درباره شخصیت فرهنگی و آثار سیمین بهبهانی چندین کتاب به زبان فارسی، انگلیسی و .. به نوشته در آمده ئ مقالات بسیاری در این زمینه در نشریات داخل و خارج انتشار یافته است.

 

شعری در مورد زنان با نام لاف کمتر بزن

 

لاف ز برتری کم زن،                               سنگ برابرت هستیم
تیر به ما چه می باری؟                          نیمه دیگرت هستیم
خالق این جهان ما را                              واسطه کرد در خلقت
حرمت ما نگه می دار                              خالق و مادرت هستیم
نظم جهان فردا را                                   همت و همدلی باید
دست به دست ما بسپار ،                      یار دلاورت هستیم
عزت و امن و آسایش                               جمله ز لطف ما داری
از دل خود اگر پرسی ،                            همدل و همسرت هستیم.
حق طلبان همراهیم ،                            زنده و شاد و برپاییم
گام بزن، بیا با ما:                                  ما همه یاورت هستیم .
حق حیات کامل تر ،                               گرچه به کام شیر اندر
مطلب ماست، باور کن ،                         طالب باورت هستیم.                

 شعر دیگر با نام ای عشق دیر آمده ای

 

هنگام ناشناس دلی
 دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
 پرهیز عاشقی نکند
پروای آبرو چه کنم ؟
 این ساز پر شکایت من
 یک لحظه بی زبان نشود
 ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
 گویم که می کشد ز کفم
 با آن ستیزه جو چه کنم ؟
 گرید چنین خموش ممان
 از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران
 بیهوده های و هو چه کنم ؟
 جوشیده و گذشته ز سر
 صهبای این سبو ، چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم ؟

 

و شعر معروف خانم بهبهانی با نام دوباره می سازمت وطن

 

دوباره میسازمت وطن!اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم،اگرچه با استخوان خویش

دوباره میبویم از توگل،به میل نسل جوان تو

دوباره میشویم از تو خون،به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا،سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم،ز آبی اسمان خویش

اگر چه صد سال مرده ام،به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن،زنعره ی آنچنان خویش

اگرچه پیرم ولی هنوز،مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم،کنار نوباوگان خویش

هنوزدر سینه آتشی،به جاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی،زگرمی دودمان خویش

دوباره میبخشیم توان،اگرچه شعرم به خون نشست

دوباره میسازمت به جان،اگرچه بیش از توان خویش

 

منبع : سایت آوای آزاد ، سایت هیچکی ، سایت ایران مقدس

 

خوب اینم از شعر های امروز و حالا میرسیم به جمله های زیبا و شعر های قشنگ

 

گرفته از این روزها ، دلم تنگ است              میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست       هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه خود را                  دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید                چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است

 

اگر بر غیر من غیری گزیند دوست حاکم اوست/ حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

 

کاش خوبان همه از عاشق خود جان طلبند * تا به هر بوالهوسی عاشقی آسان نشود

 

 وقتی به حالت رویا و بیداری با دقت توجه می کنم , هیچ کیفیت منحصر بفردی نمی یابم که با قطعیت آن دو حالت را از هم متمایز کند چطور می توان مطمئن بود که زندگی رویا نبوده است ؟ ---- دکارت

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یاحق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


فقط ایرانی

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ سیب زمینی ها ، خوب امروز هم با یه متن و یه چند تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه منو با نظراتتون در بهتر شذن این وبلاگ یاری کنین خوب سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به مطالب این دفعه ...

 

نام : دانشجو

فامیل : ایرانی

محل تولد : دانشگاه

روز تولد : روزی که قبولی خود را دیدم

توضیحات

سواد را به جستجو می آموزد و نه به آموزش ، قدرت درک را فرا میگرد تا بتواند آینده ای را برای جامعه خود رقم بزند ، دیگر خبری از معلم نیست که به او راه و چاه را نشان دهد چون اینک اوست که در مسیر بلکه خود سازنده مسیری برای فردا هاست چنان که می تواند مردمانی را به سرانجام مقصود برساتد . نیم نگاهی به عقب  دارد تا فراموش نکند از که ار کجا آمده است و ژرف نگاهی به آینده ای دارد که خود یکی از سازندگان آن است تا بسازد آن چیزی را که روزی جوانانی سبز شده در همین مکان ساختند ، تا برسانند پیامی را که ما می اموزیم تا عمل کنیم و نه آنکه پشت تکه ای آجر ورق هایه کهنه ای را زیر رو کنیم یا در گذر خیابان ها درد دل مردمان را گوش کنیم و در فرار از اسکناس هایه درشت با آنها معامله ای از جنس شرکت واحد داشته باشیم ، یا در این تشکیلات بزرگ ای کشور نفت خیز نقش حاملی باشیم بین چیزی از جنس نفت و ماشین هایه رنکارنگ ، یا یا در گذر کوچه ها همدرد درختانی باشیم که زرد شده اند و ما را شاید ، بعضی اوقات به سوزاندن برگی گرم کنند ، یا باز هم در گذر این کوچه ها با تکه ای چوب که شاید روزی درختی میشد بگردیم و عیان سازیم ایزوگامی را از زیر خروار ها برف که از آسمان میریزد و همراهش برایمان امید می آورد ، یا در ساختن این ساختمان هایه عظیم نقش کسی را داشته باشیم که در کلاس سوم راهنمایی خواند مخلوطی ار فلان چیز ها میشود سیمان ، یا در عظمت تبلیغات نقش کسی را داشته باشیم که دستوری میگیرد که سمت چپ بالا ... سمت راست پایین ، در میان این همه گل زیبا ما نیستیم که میپیچد دست گلی را برای عده ای که میبرند برای روز معلم ، ما نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود که ما مرد عملیم و نه آدم حرف ، میشویم کسانی تاریخ را ساختند ولی به گمان بعضی ها زیادی بودند و زود از میان رفتند ،چون برای عده ای زیادی بودند و دست دشمن بیگانه در از کشور جدا کردند ،  ما میشویم کسانی که امضایی به ارزش نجومی خریداری میشود ، یا میشویم کسی که برای استفاده از محضر او لحظه شماری میکنند تا بشینند یاد بگیرند و در دل خود صد ها بار خود را جای او بگذارند ، یا میشویم جوانانی که گرچه مرد عمل بودند در درس ولی مرد عمل شدند در تاریخ سرزمین و حماسه سازانی که اگر نبودند ما نیز نبودیم ، میشویم مرد عملی که دیگر در این دیار تحویلمان نمیگیرد و ما را آشنایه دیار غربت میکنند آنان که میگویند جوان گرایی جوان گرایی ، آری ما اینچونه خواهیم شد خود خواهید دید ولی

ما مرد عمیل هستیم ولی دیگر وسط راه جا نمیزنیم و میدان را خالی نمیکنیم به یکنواختی و غرور و تکبر و خودپسندی تا نشویم مثل کسانی که از سر اجبار می نشینیم در محضرشان تا نمره ای بگیریم و بگزرانیم ترمی را که برای بعد خدا بزرگ است ، یا کسانی که فروختند اصالت خود را به روز جنگ به اسم و پول یا آمده بوند در پشت خط مقدم تا بگیرند عکسی به یادگار برای روز مبادا که باشد خاطره ای برای مثال هایی بیشتر گرچه خالی از احساس باشد به ضن دوست ، یا کسانی که می آمورند ولی به اجبار برای یک تکه کاغد خالی و نه به درخواست برای تعقلی بیشتر ، یا کسانی که می آیند تا بسازند برای این ممکلت اما ساختمانی که ویرانه ای بیش نیست و به تکانی میریزد و مسوولیت جان عده ای را به آن دنیا به روی دوشش میگذارد ، یا مثل کسانی که می ارزید روزی امضایش به دنیایی و امروز ولی پشت کاغد کاهی تمرین امضا میکند ، یا مثل مدیرانی که با سود آمدند و با زیان رفتند ، یا مثل کسانی که پله های ترقی را از جنس آدمیان میسازند و به روزگاری با از دست دادن یک پایه نردبانش سقوط میکند ، ما نیستیم و نخواهیم شد ان شاءالله

امروز هر کسی که این متن را میخواند در قبال دین خود ، کشور خود ، و ملیت خود مسوولیتی بر عهده دارد پس چه بهتر که بماند و بسازد و بکوباند بر دهن دشمنانی که به ذره ذره خاک این سرزمین حریصند و به پیشرفت آن چشم تنگ ، پس ای تو کسی که نامت دانشجو است و فامیلیت ایرانی ، بیا و بساز که اگر ما نسازیم در این زمان هستند کسانی که برایمان خواهند ساخت ، تا حرکتی نباشد اتفاقی افتادنی نیست پس بیا ، مرد عمل باش برای ساختن کمک کن و نه برای ویرانی ، بیا که چشم کودکان این سرزمین به دستان توست ، اگر نبوند مرد عمل و اگر نبودند  مرد ایستادکی در راه عمل ، تو بیا و بساز که اینجا عرصه عمل است ، تو نیز مرد عمل باش و بیا ، بیا و عمل کن تا بسازی به لطف حق تعالی ان شاءالله

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا می رسیم به شعر

 

اندر آن قوم که وژدان و حیا می میرد

حس همدردی و آیین وفا می میرد

زاتش حرص و هوا سوختن از مرده دلی است

دل اگر زنده بود حرص و هوا می میرد

هر کس از منهج دین دور شود نابود است

ماهی از آب چو گردید جدا می میرد

در تن بی خردان روح بمیرد آری

شمع در خانه خالی ز هوا می میرد

مرده ان است که از خود نگذارد اثری

هر که دارد اثر نیک کجا می میرد

باید از دشمن قرآن و شریعت پرسید

ای کج اندیشه مگر دین خدا می میرد

کوش بر توبه گزاری که گنه شد بسیار

دردمند ار نکند فکر دوا می میرد

روز حاجت چو به مهراب دعا روی آرم

در تن پر گنه هم ذوق دعا می میرد

 ****************

و یه شعر هم از خانم زینب آذربادگان

 

 

روی این زمین داغ‌زده

کنار این درخت خشک خواب زده

زیر ابرهای سیاه پیچیده‌ی نازا

در بر رقص برگ و زوزه‌ی باد

در گذر این ثانیه ها، ساعت‌ها، سال‌ها

در انتهای این راه بی‌انتها ایستاده‌ام

 

از آن شبی که رگ‌ بی‌جان شهر

از قدم‌هایمان بیدار شده بود،

از آن ساعتی که زمین

عروس آسمان شده بود،

و بدن این شهر ملول

از نور، ستاره باران شده بود،

از آن لحظه که دیدن سایه ی تنت

درمِه و ماهتاب رویا شده بود

در انتهای این راه بی انتها ایستاده‌ام

 

و فاصله ی میان ما

از ثانیه‌ها به ساعت‌ها به سال‌ها

کشیده شده‌ است.

و این بی‌نهایت میان ظلمت و سکوت

هنوز، گم شده است.

چون خاموش‌اند صدای قدم هایت

تا بشکنند این سکوت شیشه‌ای را.

چون در سفرند چمدان فانوس هایت

تا بشکافند این تاریکی بی‌نفس را

و من...

در انتهای این بی انتها ایستاده ام

 

و تو را نفس می‌کشم

از این هوای سنگین

و تو را فریاد می زنم

در این خالی بی‌معنی

و تو را تکرار می‌کنم

در ثانیه ها، ساعت‌ها، سال ها.

و در انتهای این بی انتها

به ابتدای سفر رسیده‌ام

با چمدان‌هایی پر از نور

و دستانی پر از نجوا

 

خوب اینم از شعر های امروز و حالا می رسیم به جملات و شعر های زیبا که این دفعه زیاد هم هستن

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کردخ بود، فریب می فروخت، مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ خیانت، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت      عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 اشک در چشمان سردم حلقه زد              بی مرووت گریه ام را دید و رفت

 

 گر با غم دوریت نسازم چه کنم            با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم 

 چون در نظرم فقط توی ماییه ناز     گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

 

وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم سحر به سرزمین یارها کوچ می کنند دستهایمان پل عبور عشق می شوند تا قلبمان ایستگاه ابدی همه باشد میثاقی همیشگی عهدی جاودانه با یکدیگر داریم

برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق

 

قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم...دیوونه بشی دیوونه می شم...مریض بشی مریض می شم...بمیری می میرم...تنهام بذاری......منتظرت می مونم

 

 ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


آی آدمها

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، با مشکلی که برای دامنه ی پارسی باکس به وجود آمده بود با تاخیر به خدمتتون رسیدم ، این چند روزه به علت نقص فنی یا بردن دامنه بر روی یه سرور دیگه مشکلی در وبلاگ وجود داشت که خوب الحمدالله حل شد و امروز با معرفی یه شاعر و دو تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنین .

نیما از قلم خودش

در سال هزار و سیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی، از افراد یکی از دودمان­های قدیمی شمال ایران محسوب می­شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله­داری خود مشغول بود.

در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط­الرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجی­های متواری، از دیرزمانی در این سرزمین می‌رسد.

زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی­بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق- قشلاق می­کنند و شب بالای کوه­ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند.

از تمام دوره­ی بچگی خود، من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ­نشینی و تفریحات ساده‌ی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی­خبر از همه­جا، چیزی به خاطر ندارم.

در همان دهکده که متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ­ها دنبال می­کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت­های ریشه و گزنه­دار می‌بست، با ترکه­های بلند می‌زد و مرا مجبور می‌کرد به از برکردن نامه­هایی که معمولا اهل خانواده­ی دهاتی به هم می­نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود.

اما یک سال که به شهر آمده بودم، اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم، لادبن، به یک مدرسه‌ی کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسه‌ی عالی سن­لویی شهرت داشت. دوره‌ی تحصیل من از اینجا شروع می‌شود. سال­های اول زندگی مدرسه­ی من به زد و خورد با بچه‌ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره‌گیری و حجبی که مخصوص بچه­های تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه، مسخره بر می‌داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطه­ی مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش­رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت.

این تاریخ، مقارن بود با سال­هایی که جنگ­های بین­المللی ادامه داشت. من در آن وقت، اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌توانستم بخوانم. شعر‌های من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف می­شود.

آشنایی با زبان خارجی، راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمره‌ی کاوش من در این راه، بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می‌انجامد که ممکن است در منظومه‌ی «افسانه»­ی من دیده می­شود. قسمتی از این منظومه‌ در روزنامه­ی دوست شهید من، میرزاده‌ی عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار و سیصد، منظومه‌ای به نام «قصه­ی رنگ پریده» انتشار داده بودم.

من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار و سیصد و یک، نمونه­ی دیگر از شیوه ی کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامه­ی هفتگی نوبهار دیدم.

شیوه­ی کار در هر کدام از این قطعات، تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم، آنها را قابل درج و انتشار نمی‌دانستند. با وجود آن در سال هزار و سیصد و بیست و دو هجری (قمری) بود که اشعار من، صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومه‌ی من «قصه­ی رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل­دار خوانده می‌شد و به طوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک می­ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافته­ی من، در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد.

در اشعار آزاد من، وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع­ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمه‌ی من از روی قاعده‌ی دقیق به کلمه‌ی دیگر می­چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است.

مایه­ی اصلی اشعار من، رنج است. به عقیده‌ی من، گوینده‌ی واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود، شعر می‌گویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بوده‌اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد.

در دوره‌ی زندگی خود من هم، از جنس رنج­های دیگران سهم­هایی هست. بطوریکه من بانوی خانه‌دار و بچه دار و ایلخی­بان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبان­شناس­ها خوانده می­شود. فقط از سال هزار و سیصد و هفده به بعد، در جزو هیأت تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی بوده‌ام و به حمایت دوستان خود در این مجله، اشعار خود را مرتبا انتشار داده‌ام.

من، مخالف بسیار دارم، چون خود من بطور روزمره دریافته‌ام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی، نتیجه‌ی کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوص­تر به خود من، برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. می­توانم بگویم، من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت. خوش­آیند نیست، اسم بردن از داستان­های منظوم خود به سبک­های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است.

باقی شرح حال من این می‌شود: در تهران می­گذرانم. زیادی می­نویسم، کم انتشار می‌دهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد.

تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج

منبع: "دنیا خانه­ی من است."

از جمله مخالفان شعر و ادبیات نیما می­توان به مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و... اشاره نمود. نیما، مدتی به تدریس در مدرسه­های مختلف از جمله مدرسه­ی عالی صنعتی تهران و همکاری با چند نشریه مانند مجله­ی موسیقی، مجله­ی کویر و... پرداخت.

از معروف­ترین شعرهای نیما، می­توان به شعرهای "افسانه"، "آی آدمها"، "ناقوس" و "مرغ آمین" اشاره کرد.

نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست.

روحش شاد

اینم یکی از معروف ترین شعر های نیما

آی آدم‌ها

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می­سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می­‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می­‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می­‌بندید،

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب، دارد می­کند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌­تان بر تن

یک نفر در آب می­‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می­‌کوبد،

باز می­دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون،

می­‌کند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می­‌پاید،

می­‌زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می­‌گردد چنان مستی به جا افتاده پس مدهوش،

می­‌رود نعره­زنان. وین بانگ باز از دور می­‌آید:

"آی آدم‌ها"...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیک

باز در گوش آید این نداها.

آی آدمها ....

خوب اینم از شعر زیبای نیما و آپ امروز

 

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |