[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
یا ضامن آهو

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، خیلی دوست داشتم این آپ رو روز میلاد امام رضا میزاشتم ولی خوب فاصله ی بین آپ ها خیلی طولانی می شد و بدقول میشدم واسه همین امروز مطالب رو میزارم و پیشاپیش میلاد این این امام رو به همه ی شیعیان حضرت تبریک میگم و امیدوارم قسمت بشه برین مشهد و از نزدیک تو حرم اون حضرت رو زیارت کنین ... خوب برای امروز متن و اینا رو میزاریم کنار و سه تا شعر براتون میزارم و چند تا جمله که امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه که با نظرات خودتون منو در بهتر شدن این وبلاگ یاری کنین ، سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به شعر ها

 

شعر اول از خودم

 

کجا دیدی که انسانی , به یک لحظه , به یک آنی

غمی دارد فراوان و کنون فارغ به آسانی

کجا دیدی که فرزندی , پدر در اشک و بشکسته

شفا گیرد در این منزل , از این نعمت فراوانی

کجا دیدی که بی دینی , شفا از اهل دین خواهد

در این دنیای وانفسا , کند کافر مسلمانی

کجا دیدی حقیقت را , جدا از درک دنیایی

بیا فهمی در این معنا , تو این باور چه میخوانی ؟

کجا دیدی که یک منزل , مسلمان می‌کند اهلی

به یک منظر نظر کردن , ضریح پاک و نورانی

کجا دیدی ؟ کجا دیدی ؟ صفای هشتمین اختر

که می سازد اهالی را , به نور دیده مهمانی

کجا دیدی تو ای عارض , صفای اهل بارانی ؟

عیان سازم همی فخرم , مسلمانی .. مسلمانی

 

 

خوب شعر دوم از حسین منزوی

 

اگر باشی، محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش، با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو، بعد از آن پاییز طولانی

چنان پارین و پیرارین، بهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری، باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کنده­ی ما، یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه­هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجه­ی تو، اعتباری تازه خواهد یافت

بدین­سانکه من و تو، با تفاهم عشق می­سازیم

از این پس عشق­ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده­تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما، تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب­ها را با تو می­سنجم

بدینسان بعد از این، خوبی عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر، این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته­ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

 

 

*****

 

و می رسیم به شعر آخر که از خانم زینب آذربادگان براتون میزارم با نام گذر امید به شهر فراموشی ها

 

 

در آجرهای این خانه

گذشته، خانه کرده است.

خانه در نیمه‌ی تاریک

شهر اکنون ساکن است.

و فردایی روشن

در ذهن دردمند خانه

نمی‌گنجد.

 

خانه

ویران است.

استخوان‌های رنج قفس دیوار را

به سوی درد

شکافته‌اند.

 

و سقف...

و سقف نالان است از این همه بار

و کمر سقف زیر بار مسیولیت

شکسته است.

 

خانه

سرد است.

و بدن یخی باد زوزه کشان

از سوراخ‌های فقر به قلب خانه

رسوخ کرده است.

 

خانه

تاریک است.

و دست‌های غبارآلود تمنا

پنجره های عبور را

بسته‌اند.

 

خانه

نمور است.

و اشک‌های نیاز

از دل سقف و دیوار

در پس پرده ی پاییز و زمستان

به قلب سرد خانه

می‌چکند.

 

خانه

آفتاب سوخته است.

خورشید رنج و درد را

روی صورت رنگ پریده‌ی خانه

چنگ زده است.

 

خانه

تنهاست.

خانه قرن هاست که

حضور دست محبت را

در انتهای دالان‌های فراموشی

دفن کرده است.

 

خانه

منتظر است...

منتظر یک نگاه

منتظر آغوش گرم بهار

منتظر بوسه‌ی مهتاب

 

 

خوب اینم از شعر های این دفعه و برای آپ بعدی براتون یه سخنرانی و شعر میزارم ، خوب اینم از جمله های کوتاه و شعر های قشنگ

 

شب های دراز بی عبادت، چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم...

 

امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است

 

اندر آیینه ی دل، عکس شهی می طلبم
به حریم حرم دوست، رهی می طلبم
روز و شب ناله زنان، ندبه کنان، اشک فشان
از خدا دیدن رخسار مهی می طلبم

 

و این شعر آخر تقدیم به امام زمان (عج)

تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر، نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم

 

خوب اینم از مطالب امروز و بدانید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست

شاد باشین و موفق و پیروز

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


از کجا تا به کجا
 

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ... باز هم به یه تاخیر خیلی کوتاه البته مزاحمتون میشم به یه آپ دیگه و یه مطلب دیگه ... خوب دفعه پیش قول دادم امروز داستان کوتاه رو خواهیم داشت و یه شعر و دست آخر هم چند تا جمله ی قشنگ ...

 

داستان

میگن یه روزی یه مردی سوار یه کشتی بزرگ میشه و تو دریا حرکت میکنه ، طی یه سانحه کشتی به طوفان میخوره و به همین علت انقدر این مرد به دریا میوفته ، وقتی که دوباره بیدار میشه خودش رو تو یه جزیره پیدا میکنه ... مردم اون جزیره وقتی اینو میبینن که اونجا افتاده میبرنش و اونو پادشاه اون جزیره میکنن ... هرچی که مرد میپرسه آخه منو برای چی پادشاه این جزیره کردین هیچ کس جواب نمیده فقط بهش میگن اینجا رسمه وقتی یکی تازه وارد بیاد تو این جزیره ما اون پادشاه جزیره میکنیم ، اون مرد که می دید همه ی مردمان جزیره به حرفش میکنن و دستوراتش رو اجرا میکنن یه خورده مشکوک شد ، با خودش میگه بزار برم ببینم اینجا چه خبره اینا که به من جواب نخواهند داد ، لباس مبدلی می پوشه و راه میوفته میون مردن ، از یه رهگذری میپرسه چرا هر چی که این پادشاهتون میگه عمل میکنین و چرا اونو پادشاه کردین ؟ اون رهگذر جواب میده اون مرد فقط برای یک سال اینجاست و بعدش میندازنش تو یه قایق شکسته و راهی دریاش میکنن و خوب بزار تو همین یه سالی که اینجا هست خوش باشه چون بعدش قراره بلای بدی سرش بیاد ، مرد میترسه و با خودش شروع میکنه به فکر کردن ، یکی از مامورینش رو فرا میخونه و بهش دستور میده در فلان جزیره یه قصر با تمام امکانات رفاهی براش ظرف مدت چند ماه بسازن ، اونا هم اطاعت میکنن و مرد به این فکر میکنه که حداقل میتونه با همون قایق شکسته هم به اون جزیره برسه

نکته

ما آدما قبل اینکه بتونیم در مورد کارای خوب و بدمون با دقت فکر کنیم انقدر وقت از دست میدیم که تا چشم باز میکنیم می بینیم وقتمون تموم شد و داریم از خودا تقاضای وقت اضافه میکنیم ، حکمت این دنیا هم مثل همون جزیره میمونه و خاصیت پادشاه جزیره اینه که نمیتونه بمونه و باید بره ، اما اون وقتی به این واقعیت پی برد که نمیتونه زیاد بمونه برای فردا روز خودش فکری برداشت ، اینکه بتونه بعد اینکه انداختنش توی قایق شکسته جایی برای رفتن داشته باشه و با کشتی شکسته ی خودش تو دریا فرو نره ، شاید خیلی ها بگن دیره ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، اگه از همین امروز هم شروع کنین یه دونه قصر که کمه چندین و چند  جزیره با تمام امکانات رفاهی میتونین برای اون دنیای خودتون بسازین

 

خوب اینم داستان حالا شعرش رو تقدیم میکنم از خانم زینب آذربادگان

 

ساعت در حرکت است

و تن من

تسلیم زمان

در دالان‌های خاردار خاطره

سوار بر قطارهای کرمی بی‌کسی،

خاک زمین را

جستجو می‌کند

و این روح خسته‌ی بی‌زمان را

تسلیم زمین.

 

ساعت در حرکت است

و احساس من

فراتر از زمان

در آسمان داغ‌زده از تنهایی

پرپر می‌زند

تا در حضور زرد سرد زمین

رویاهای پرواز نکرده‌ام را

پرپر کند.

 

ساعت در حرکت است

و خواب من

در نبرد با عقرب‌های زمان

در بی‌نهایت شب

ذوب می‌شود

تا شمع وجود در خواب ابدیت

همچنان از سوز زمین

بسوزد.

 

ساعت در حرکت است

و قلب من

با نبض زمین

می تپد

ودر کشش ِ بی‌کشش ِ ثانیه‌ها

خم شدن کمر زمان را

نظاره می‌کند.

 

ساعت در حرکت است

و قصه‌ی من

در آغاز زمان

بی بودن و نبودن یک

تنها شروع شده است

و قصه‌گوی گم‌شده و گیج

در بازی بی پایان کلمات

مرا در زمین

رها کرده است.

 

ساعت در حرکت است

و ستون‌های سخت سرد استخوانی من

مبهوت گذشته

در حال ایستاده‌اند

و در زمین و زمان

خیره در جستجوی آینده

شکسته و تکه‌تکه می‌شوند

و همچنان...

 

ساعت در حرکت است

 

خوب اینم شعر و حالا می رسیدم به جمله های قشنگ و شعر های زیبا

 

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک جالب اینجاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من رو به این کوچیکی فراموش نمیکنی ولی من به کوچیکی توئه به این بزرگی رو گاهی فراموش میکنم

 

دیگر برای اینکه گریه نکنم هیچ بهانه ای ندارم گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند وتو ایکاش مرا می فهمیدی حالا که می روی قرارمان هیچ ولی بگو به چه بهانه

 

میگه خدا وقتی بخواد بزرگی ادمها رو اندازه بگیره متر رو به جای قدشون دور قلبشون میگیره

 

گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست

طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه ی یا مهدی

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

روزگارم گله مندی شده است

من بگریم تو بخندی شده است

از دلم یاد نکردی

شاید ، عشق هم سهمیه بندی شده است

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست

 

شاد باشین و سربلند

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


آیا بیدار ؟ آیا خواب ؟
 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی ... امروز براتون معرفی یه شاعر گرانقدر رو دارم به اضافه ی چند تا شعر از خود این عزیز و ان شاءالله در آپ بعدی براتون داستان کوتاه رو خواهم گذاشت

 

عاشقی که شاید، چونان نامش، با تکلف، پیرایه­ها و اینگونگی­های زندگی، بیگانه و با شعرهایش می­زیست، رنج برد تا با رنجنامه­هایش، حرکتی شگرف در ادبیات معاصر، از خود به یادگار گذارد و شاهکارهایش را بی­دریغ، تقدیم به زبان و ادبیاتی نمود که هرچند به آن تعلق نداشت، خود را میزبان غزل معاصر این دیار ساخت.

 

معرفی

حسین منزوی، شاعر و غزلسرای معاصر، متولد اول مهرماه 1325 در خانواده­ای فرهنگی و اهل ادبیات و هنر در زنجان بود. وی در سنین جوانی و پس از گرفتن دیپلم، جهت تحصیل در رشته­ی ادبیات فارسی در دانشگاه، زنجان را به قصد تهران ترک کرد، ولی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته­ی ادبیات، در دانشگاه تهران ناتمام رها کرد و به رشته­ی جامعه­شناسی روى آورد، اما پس از مدتی به علت مسائل روحی، به زادگاه خود برگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.

وی از همان ابتدای جوانی در جلسات ادبی مانند شب­های شعر و کانون­های نقد شعر که با حضور بزرگان شعر و ادبیات معاصر برگزار می­شد، شرکت نموده و با ارائه­ی آثار خود، شگفتی همگان را برمی­انگیخت .

*****

اینم شعر ها

*****

می­کنم الفبا را، روی لوحه­ی سنگی

واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی

بعد از این اگر باشم، در نبود خواهم بود

مثل تاب بیتابی، مثل رنگ بیرنگی

از شبت نخواهد کاست، تندری که می­غرّد

سر بدزد هان! هشدار! تیغ می­کشد زنگی

امن و عیش لرزانم، نذر سنگ و پرتابیست

مثل شمع قربانی، در حفاظ مردنگی

هر چه تیزتک باشی، از عریضه­ی نطعت

دورتر نخواهی رفت، مثل اسب شطرنگی

قافله است و توفان­ها، خسته در بیابان­ها

در شبی که خاموش است، کوکب شباهنگی

در مداری از باطل، بی­وصول و بی­حاصل

گرد خویش می­چرخند، راه­های فرسنگی

مثل غول زندانی، تا رها شویم از خُم

کی شکسته خواهد شد، این طلسم نیرنگی؟

صبح را کجا کشتند، کاین پرنده باز امروز

چون غُراب می­خواند، با گلوی تورنگی

لاشه­های خون­آلود، روی دار می­پوسند

وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی

*****

*****

ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم

من راه تو راه بسته ، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

تشویش هراز "آیا" وسواس هزار "اما"

کوریم و نمیبینیم ، ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی برّیم ، ابریم و نمی باریم

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی است ، خود را به که بسپاریم؟

*****

*****

خوب یه سری شعر های کوتاه هم طبق معمول براتون میزارم امیدوارم که لذت ببرید

 

گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند .

خنده کرد و دل ز دستانم ربود .

تا که من باز آمدم او رفته بود ،

دل ز دستش روی خاک افتاده بود .

جای پایش روی دل جا مانده بود .

 

بلبلان را آرزویی جز گل و گلزار نیست

دوستان را لذتی جز لذت دیدار نیست

 

سکوتم را به باران هدیه کردم ، تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هاست ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

و در آخر امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست ، قدر لحظات را بیشتر بدانید

 

اینم از مطالب ایندفعه

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یاحق

 

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


ابر های نقره فام

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان همیشه سبز وبلاگ ، امید است که خوب و خوش باشین و همیشه پایدار ، ببخشید یه خورده دیر شد نیست به آپ قبلی خوب یه متن کوتاه براتون میزارم و یه شعر از خودم و خوب مثل اینکه آقا ایمان تصمیم دارن جملات کوتاه هم داشته باشن منم چند تا جمله ی کوتا هم براتون میزارم

 

اول متن کوتاه

 

سایه ی ماه نقره فام در پس ابر های سیاه دگر زمین را نوازش نخواهند کرد ... از بس که بهر ، روی از همه برتاقت ، امید به ماه بستیم و اکنون ...سپهی غبار آلود انوارش را مهار می نماید ...ای امواج دریا بخروشید ... ای هزاران عشق بانگ دادخواهی برآورید ... ای گل های لاله پرپر شوید ... مگذارید ناکسان ، اندک سرمایه تان را از نور به تاراج برند ، ای سروهای خمیده قیام کنید که وقت قیام است ... آن هنگام که ابرهای پلید مژده ی باران می دادند آیا آگاه نبودید که تنها ارمغانشان برایتان ظلماتی بی انتهاست ؟ اکنون دل به باد صبا بندید تا بیاید و آسمان را از لوث وجودشان پاک نمیاد ... آمین

 

خوب اینم شعر تقدیم به همه ی دوستان عزیز

 

در خراب آباد تاریخ

در کوچه ی خزان برگ شده ی آزادی

درختی خشکیده هنوز استوار است

پیکرش تکیده است ، تکیده

شیره ی حساتش خشکیده ، خشکیده

تو گویی شاخه های فرتوتش هرگز

رنگی ز طراوت نداشته

نزدیک تر شو

آری ، نزدیک و نزدیک تر

توانی دید یادگاری های عابرین زمان را

که چون یارانی وفادار ، پیکر نحیف او را در بر گرفته اند

نیستند چون برگ های فراموش کار

که با اندک تازیانه های خشمگینانه باد

آن پیشه اش نفاق ، نفسش سرد

چون کینه توزانی که اندر این جهان پر رنگ و لعاب

میکنند جدا با مکر و ریا

عاشقان را ز یکدیگر جدا

چنین میکنند

مام خویش را رها میسازند

آری ، نیستند چون آن نامردمان

داشتم میگفتم ...

هر کدام از عابران ، در هربه ای از زمان

وقتی قدم به راه نهادند

جز تک درخت خشکیده ، در انتهای آن

دیده شان چیزی نیست

قلبشان بفشرده شد

کس جز صدای آه ، چیزی نشنید ...

دستشان پیش برفت

شرح خود را بنوشته و برفتند

و دگر کسی جز آن یادگاری

چیزی از آنان ، در آن کوچه ندید

 

خوب اینم شعر و حالا می رسیم به جملات قشنگ

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه همیشه جرات و قدرت لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند در مسیر موافق آب شنا کند ( دکتر علی شریعتی )

 

پایان عشق واقعی هرگز گریه نخواهد بود ، چون عشق واقعی هیچ گاه پایان نخواهد داشت

 

یا سخنی داشته باش دل پذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته اند ، حیف من زاده ی امروزم ، خدایا جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم

 

و در آخر اینکه همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش نره ریشه اش کجاست

 

شاد و سربلند و خوش و خرم و سبز باشین

تا یه آپ دیگه که امیدوارم فاصله ی زمانی اش کوتاه باشه

به امید دیدار


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


خط خطی ... نه ... یادگاری

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ... خوب این دفعه وقفه رو کمتر کردم و با دو تا شعر نو در خدمتتون هستم ... یکی از خانم آذربادگان یکی هم شعری هست که نمیدونم از کیه ولی از موقع دبیرستان دنبالش بودم که شعر کاملش رو پیدا کنم ... امیدوارم لذت ببرید و اگه دوست داشتین منو از نظرات خودتون بهره مند کنین ممنون میشم .

 

شعر اول از خانم آذربادگان

 

 

قلمم بی‌خواب شده است

دستم بی‌تاب

آب می‌خواهد این کاغذ تشنه

حواسش نیست

من همه‌ی شب‌های بارانی‌ام را

در دفتر شعرهایم دفن کردم

دفترم

گورستان امید است

پر از هیاهوی خط خطی‌های روی سنگ

که نیمه‌ی تاریک من

در آن‌ها خفته است

دست‌های خورشید که به زمین برسد،

دست‌های تو از نقش‌های روی سنگ

وجود مرا می‌خوانند

من اما نقشم را

جایی که آدم‌ها قندیل بسته‌اند

و هنوز غنچه‌ها می‌شکفند

بازی می‌کنم

بازی می‌کنم

قایم باشک بازی را

جایی که سکوت تو

سرگردان در نقشه‌ی شریان‌های من

قلبم را هدف می‌گیرد

قلبم اما

جایی میان آن شب‌های بارانی

زیر آن خاک‌های خفته

خوابش برده است

 

سکوتت هنوز سرگردان است

حرفی بزن

کلمه تا خاک هم می‌رسد.

 

شعر بسیار زیبایی بود از خانم آذربادگان ... اگه دوست داشتین نظره خودتونو در مورد شعرشون بگین ... خوب اینم شعر دوم و بسیار زیبا

 

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من جای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

خوب اینم شعر عجب صبری خدا دارد ... چند تا جمله ی قشنگ هم براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد ...

 

زمانی که به دنیا آمدم زیر گوشم زمزمه کردن : دوست بدار ؛ دوست بدار ؛ زیرا دوست داشتن بهترین رسم زندگی است ، حالا که با تمام وجود دوستش دارم میگویند فراموشش کن پشیمان می شوی ...

 

گفتند ستاره ها را نمیتوان چید ... و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند ... اما باور کن که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم و هرچند که دستم تهی ماند اما چشمانم لبریز ستاره شد ... ستاره ی درونت را در آستان چشمانت رها ساز و باور کن عشق را هدفی نیست آنچنان که به دست آید یا در آغوش جای گیرد یا در آیینه ی چشمانت به تصویر نشیند ... باور کن که عشق خود همه چیز است

 

و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

 

شاد باشید و موفق

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


همین جا... روی همین خاک ... چند قدم آن طرف تر

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

شرمنده که یه خورده نسبت به دفعه ی قبل که مطلب گذاشتم دیر کردم یه خورده سرم شلوغ بود ... امروز هم با یه داستان کوتاه و یه شعر و چند تا جمله ی قشنگ در خدمتتون هستم ... امیدارم لذت ببریم و منو برای دیرکرد ببخشید .

یک پسر کوچک که همیشه در آرزوی بزرگ شدن بود ... برای خود ناکجاآبادی ساخت پر از هیاهو پر از همهمه پر از شادی پر از شور و اشتیاق ... پدرو مادری نداشت زیرا آنها را سالیانی بود که از دست داده بود . تو کوچه بازار میگشت تا یه لقمه نون برای خواهر کوچیکش پیدا کنه ... پاک بود و معصوم اما از دورنگی های این دوره زمونه خبر نداشت ... دنبال نونی بود که با دست خودش بهش برسه نه با دست دیگری و نه از مال دیگری ... یه روز که میرسه خونه و میبینه که دارن خواهر کوچیکش رو برای گرفتن گردنبند کوچیکش اذیت میکنن ... میدوه به سمتشون و شروع میکنه به دفاع از خواهر کوچیکش ... وقتی برای اولین بار خواهر خودش رو پشت سرش میبینه و یه دنیای کثیف و ننگین روبه روش و یه عمر خاطره ی غمگین پشت سرش ... بزرگ میشه در همون جسم کودکی خودش ... بزرگ میشه چون این بازی برگتر هاست ... چی از دنیا میخواست غیر یه لقمه نون و یه سرپناه مگه تو این دنیا کم از این چیزا پیدا میشه ... مگه غیر از این بود که زندگی خودش رو فدای خواهرش کرده بود ... وقتی که با درگیر شدن چند نفر دیگه اون دعوا تموم شد و پسرک سر سفره ی محقرش نشست ... انقدر بغض داشت که نتونه لقمه ی نونی بخوره حتی اگر نون رو با آب تازه نگه میداشتن ... اونجا بزرگ شد و وارد دنیای پوچ آدم بزرگ ها شد ... دیگه از ناکجاآبادی که برای خودش ساخته بود خبری نبود ... دیگه قصر پادشاهی خواهرش رو نمیخواست ... دیگه پدر و مادرش رو همیشه در کنارش نمیدید ... اینجا بود که واقعیت خیال قشنگ کودکیش رنگ باخت به ظاهر کثیف شهر و آدماش ... قصرش یه خونه شد کوچک اما از جنس سقف های این دوره زمونه ... قصه ها رو گذاشت کنار و آمد به جنگ آدمک های نقابدار ... از آسمون صاف بچگی براش دود و دم موند ... از قصه های بچگی و بابا آب دارد براش خواهر نان میخواهد موند ... از ناکجاآباد یه خیال موند که آره ... چاره ای نیست ... منم یکی مثل بقیه ی این اهل پوچ و رنگارنگ .

خوب اینم از داستان حالا میرسیم به شعرش

 

 

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

نگاه مهر و محبت به دست های نیاز


دگر نمی پرسند مردمان بالاها

کجاست طفل گرسنه و دست های دراز


چرا نمی پرسند اشک او برای چیست

ز قامت بلند این برج های فراز


چرا نمی پرسند , سهم کودکان این بود

یه تکه نان برشته , به رونقی ز پیاز


چرا نمی پرسند مردمان بالاها

چرا همه سیر و چشم در نگاه آز


برای کودک ما شاد بودن جرم است

نمانده نای محبت برای عشوه و ناز


سرود کودک تنها دمی بر عارض

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

 

 

خوب اینم شعر داستان که براتون گذاشته بودم ... یه چند تا جمله ی قشنگ هم هست که براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید

 

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که میوفته یه دونه از غمهای دلت بره و همیشه شاد باشی ... پاییزت مبارک

 

من فقط تو رو 15 تا دوست دارم ... 7 تا دریا ... 7 تا آسمون ... 1 دنیا

 

شاید تو آسمون رو دوست نداشته باشی ولی یه نفر هست که تورو قد یه آسمون دوست داره

 

به جرم نگاه زیبایت تورا در زندان قلبم محکوم به حبس ابد میکنم ... مگر اینکه در دادگاه عشق اعتراف کنی که دوستم داری

 

مثل شفایق زندگی کن ... کوتاه اما ماندگار

مثل پرستو کوچ کن ... فصل اما هدفمند

مثل پروانه بمیر ... دردناک اما عاشق

 

 

 

خوب اینم از مطالب این دفعه

شاد و پیروز و موفق باشید

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خداباشید

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


خیلی دور ... خیلی نزدیک

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی

 

قدیما که بچه بودیم و داشتیم دنبال خدا میگشتیم تو دوره ی دبستان بهمون گفتن خدا شماره تلفن داره زنگ بزن باهاش صحبت کن ما هم از روی سادگی بچگی به شماره ی 24434 زنگ میزدیم و وقتی میدیدیم هیچکی جواب نمیداد و پدر و مادرمون نگاه پرسش گونه ی مارو می دیدن بهمون به یه لبخند میگفتن که شاید خدا سرش شلوغه و باز هم روی سادگی بچگی باور میکردیم ... همیشه دلمون میخواست بدونیم خدا رو کجا باید جستجو کرد و آدرسش کجاست حتی اگه از روی احساس نامه ای هم می نوشتیم نمیدونستیم باید به کجا پست کنیم ... هر چه قدر بزرگ تر میشدیم خدامونم بزرگتر میشد ... میدونین یکی از نعمت های فراوونی که خدا به ما داده قوه ی تخیلمونه که میتونیم باهاش هر چیزی رو هر جایی که باشه به هر بزرگی که باشه تصور کنیم یا خلق کنیم یا بهش موجودیت بدیم و هر چیزی دیگه ... یه روزی داشتم معنی کلمه ی الله اکبر رو میخوندم و مطالبی که در موردش گفتن معنی این کلمه اینه : خدا بزرگتر از آن است که برشمرده شود

یعنی اینکه خدا انقدر بزرگه که همه ی عالم و ادم هم جمع بشن و قدرت تخیلشون رو به کار بگیرن باز هم نمیتونن خدا رو توصیف کنن اینه که ما همه پی به کوچک بودن خودمون می بریم و میفهمیم که زیر این آسمون صاف و این زمین رنگارنگ و این نظم آشکار چه قدر حقیر و کوچکیم ...

وقتی وارد دانشگاه شدیم اگه میخواستیم مدیر گروه رو ببینیم باید یه 20 دقیقه معطل میشدیم و صبر میکردیم ... اگر میخواستیم رئیس دانشگاه را ببینیم باید یه هفته قبل وقت میگرفتیم ... اگه میخواستیم رئیس کل دانشگاه ها رو ببینیم که اوووووووووووووووووو کو تا وقت بدن ...

حالا ببین اگه بخوای یه زمانی با دکتر جاسبی صحبت کنی باید چه مراحلی رو طی کنی ... تمام حرف من اینه که هرچه قدر پست بالاتر میره دستیابی هم سخت تر میشه اما ...

کی از خدا بزرگتر و مهربون تر ... اون کسی که هر وقت اراده بکنی رپیشته و همیشه از رگ گردن بهت نزدیک تره فقط باید بخوای که باهاش صحبت کنی و همیشه کنارته و هیچ وقت تنهات نمیزاره ... توی سختی و راحتی در کنارته ولی تویه فراموش کار همیشه موقع سختی ها یادش میکنی و موقع شادی یادت میره که یه زمانی داشتی برای رسیدن بهش به درگاه خدا دعا میکردی ... جالبه ما آدما در مقابل خدا خیلی نون به نرخ روز خور میشین و هر وقت کار داریم یاد خدا میکنیم

میگن اون دنیا وقتی نامه ی اعمال آدم رو میدن دستش بنده از خدا میپرسه ای خدا توی این راهی که من تو دنیا طی کردم و رد پا به جا گذاشتم یه جای پای دیگه هم کنار من هست ... اون کیه خدا ؟ ... ندا میاد که اون منم بنده ی من ... من هیچ وقت تو رو تنها نمیزارم ... یه ذره که جلو تر میره و میبینه رسیده به یه کوه و فقط تا نیمه های راه دو تا رد پا وجود داره و بعدش فقط یه رد پا ... بنده از خدا میپرسه ای خدا ... وقتی دیدی راه سخت شد ما رو قال گذاشتی و رفتی ... ندا میرسه نه بنده ی من اونجا من تورو در آغوش خودم گرفتم و بالا بردم ...

 

هیچ کس به ما آدما از خدا مهربون ار نیست و هیچ کس مثل ما فراموش کار ... خوبه که یادمون بمونه که چیزی که الان داری ثمره ی دعایی هست و تلاشی که براش کشیدی و از خدا خواستی پس فراموش نکن خدا رو چون اگه بخوام رک و راست بگم ... نامردی نامردیه

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا یه شعر تقدیمتون میکنم و بعدشم شرم رو کم میکنم

 

یا رب که تویی هستی ، بیگانگی ام مستی

بی یاد تو نه !!! هرگز !!!، آوارگی و پستی

 

                        گر یاد تو اندیشه ، صد مهر در این بیشه

                        فکر است که فرمودی ، برگرد به آن ریشه

 

صد شهر چو ویرانه ، هستی شده در دانه

یک دانه ز دل وا کن ، یک شهر در این خانه

 

                        شمعی ز برم افروز ، مستانگی ام پر سوز

                        ما جمله هراسانیم ، در حکمت شب یا روز

 

صد فتنه شده در دار ، با یاد توام هر بار

یک چاره شده حاصل ، زندان درونم نار

 

                        ای تو کس هر بی کس ، بر جمع پریشان رس

                        ما عاشق و دل خسته ، بر ما نگه ات را بس

 

شیران زمین موری ، گردند پی نوری

نور است چه خوش پیدا ، افکند به دل شوری

 

                        یک نامه شدم آغاز ، ای مقصد و ای پرواز

                        ای وصف تو را مانده ، در وصف تو ماندم باز

 

 

خوب اینم از شعر ... نظر سنجی وبلاگ رو عوض کردم اگه رای بدین ممنون میشم و سعی میکنم در نوبت بعدی که برای مطلب میام نتایج نظر سنجی قبلی رو هم بزارم ...

 

یه سری جمله های زیبا هم هست که براتون میزارم

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

          آتشکده ی عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

       آن شوم ترین لحظه ی پایان من است

 

 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه ی هستی من ،

می سپردم که مواظب باشی .

جنس این جام بلور است .

پر از عشق و غروز ...

اگر بازیچه شود می شکند ... می شکند

 

بزرگترین ارتفاعی که باعث مرگ من می شود افتادن از نگاه توست

 

زندگی سر گذشت در گذشت آرزو هاست

 

وقتی برگ های پاییزی رو زیر پاهات له میکنی بدون که یه روزی بهت نفس میدادن

 

 

شاد باشین و پیروز

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خدا باشین

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [7] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1 2

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 125
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2194
بازدید امسال : 8626
بازدید کل : 14861
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1