[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
نافهمیدگان

سلام خدمت دوستان عزیز ... با یه آپ جدید خدمتتون هستم

 

ای عشق نا فهمیدگان ...

که گفت شما را قدم در این راه نهید ؟

باری که تا کنون زهر آن را ننوشیده اید ؟

که گفت قداست آن را همچون سیه شبی کنید و قدم پس زنید ؟

اکنون که در روزگاران درخت عشق از تطاول باد خزان بر ، گزند خورده است و گردش زمان بر معانی دلنشین و روشنش غباری نننشانده است ، دیری است که در پی احیای آن برآمده ام ...

و منزلگاه دلهای پاک رو جستجو میکنم تا به یاری من برخیزند ، میخواهم درخت کهنه و تکیده اش را دوباره شاداب کنم ، باشد که دگرباره شاخه های پر بارش سایه ای برای عاشقان پیشگام واقعی گردد ...

آن هنگام دگر کسی دل به متاعی اندک به نامردان نمی فروشدچرا که معنی عشق واقعی را درک کرده است

و آن هنگام است که دگر صدای ناله ی عاشقی که سینه اش از زخم خنجر خیانت معشوقه اش آماس کرده به گوش نخواهد رسید ...

 

خوب یه شعر هم تقدیمتون میکنم

وقتی اون روز ، غم عشق  رو تو نگاهای تو خوندم

نمیدونی که سخت بود تا پاهامو پس بزارم

یادمه که اولین روز ... وقتی همدیگر و دیدیم

گفتی که دیگه نمیخوای ... یادش تو دلت بمونه

یادمه گفتم اگر اون ... دوباره یه روزی برگرده

بخواد باز دوباره ... از نو پاشو تو قلبت بزاره ؟؟

گفته دیگه نمیخوامش ... عشق اون واسم حرومه

حالا کلی روزا از اون روز گذشته و من هنوزم

مثل یه سرباره بی وزن روی حرم نفساتم

تو که عاشق بودی و عشق ... انقدر واست عزیز بود

چرا باز نرفتی پیشش ؟؟ دل عاشقت همین بود ؟؟

حالا که میدونم یارم ، بنده ی مهر دیگری است

باید از دلش برم تا نشم بیش از این خار و خس

میدونی فرق تو با خون چیه تو کالبد من ؟

خون تو این قلب آشفته هی میره و بر میگرده

اما تو وقتی که رفتی ... در دروازه اش شد بسته

پس بدون واسم عزیزی ... حتی وقتی کردی این قلب رو شکسته

 

شاد و پیروز باشید

ساناز


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


فقط شعر و دیگر هیچ

 سلام خدمت دوستان عزیز ... دو تا شعر براتون ویزارم اولیش از خانم آذربادگان و دومیش هم نامعلوم اینو میگم که نگین شعر ها رو به اسم خودش تو وبلاگ گذاشته .

بدون حرف اضافه میریم سراغ شعر ها

 

من

 دختر زاده‌ی زمستان

دل به مرد تابستانی سبز

بسته‌ام

 

من...

نسیم می‌شوم

تا تو عبور سرد مرا

زیر انگشتانی قرمز و گرم

حس کنی

 

تو....

باد می‌شوی

و قافله‌ی گرما‌زده‌ی احساس

و رایحه‌ی نارنجی نارنگی‌ها را

مهمان شام آخر ما می‌کنی

 

من...

اشک می‌شوم

و از دل سیاه آسمان

به قلب تفتیده ی ترک خورده‌ات

میبارم

 

تو....

آفتاب می‌شوی

و از مشرق عشق

و به وجود سرمازده‌ی خسته‌ی من

طلوع می‌کنی

 

من...

شب می شوم

وبا بی‌نهایت ستاره

تن خواب زده‌ی سوزان تو را

نورباران می‌کنم

 

تو...

پیچک می‌شوی

و در جستجوی نور در تن من

چرخ می‌خوری و مرا از وجودت

پر می کنی

 

من...

دریا می شوم

و رقصان و مواج تو را

در گرداب این روح یخی

در آغوش می‌کشم

 

 

تو...

جنگل می‌شوی

و مرا در لابه‌لای ستون‌های برافراشته

در هیاهوی وجود پیچیده ات

گم می‌کنی

 

تو

دست‌های تنومندت را از زمین

به سوی ابرهای گره‌ خورده

بلند کرده ای

 

من و تو

زمین و آسمان را

به هم رسانده ایم

دنیا را به آخر

 

خوب این از شعر اول و اینم شعر دوم

 

با هر که رفت ،

رفت دلم ،

مال من که نیست این درد کهنه

قصه امسال من که نیست من بی دلم ،

دلی که به نام تو کرده ام دل دل نکن ، بزن زمین ،

مال من که نیست ای آسمان به هر چه که قسم خوردنی ، قسم حال تو ،

مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان پرواز هست ،

زیر پر و بال من که نیست با هر که هست ، با من و امثال من که نیست

 

در پناه خدا باشین

منو از نظرات خودتون بهره مند کنین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


عشق... بالاخره دیروزی؟ یا امروزی؟

سلام به همه ی دوستان وبلاگ

 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

امروز با یه سخنرانی و دوتا شعر در خدمتتون هستم

عشق واقعا چیه ؟ یه نگاه و یه مدت دوست داشتن و یه مدت تفریح و بعدشم تا آخر عمر تحمل .... عشق امروزی ها اینه دیگه ... فقط اولش خوشه ... این روزا تا به قول معروف عاشق میشی هیچکی اول کار نمیپرسه که عشقت چطوریه ... یه نگاه بهت میکنن میگن بورو بچه خشتکت رو جمع کن ... یا مثل خیلی های دیگه میگن ... درس خوندی ؟ سربازی رفتی ؟ کار داری ؟ یا هزار تا مرگ و کوفت دیگه ... قدیما میگفتن لذت عشق به نرسیدنه ... اما هیچکی تعریف یکسانی از عشق نداره ... وقتی میری باهاش صحبت کنی دست و پات میلرزه میگن عشق نیست خجالته ... وقتی میری وایمیستی که فقط نگاهش کنی میگن عشق نیست عادته ... وقتی که به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون میگن عشق نیست جهالته ... وقتی میگی من تو این دنیا هیچی به غیر از اونو نمیخوام میگن عشق نیست حماقته ... ولی هیچ وقت نمیدونن یا نمیخوان بفهمن که شرم و لرزیدن دست و پات ماله داغی حسی هستش که داری تجربه میکنی یا وقتی وایمیستی که فقط نگاهش کنی و از دور تماشاش کنی نمیدونن اینم در مرام آدما یه تعریف ابتدایی از عشقه ... وقتی به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون مقدمه ای برای پاک شدنه ... وقتی میگی من هیچی رو تو دنیا به غیر از اون نمیخوام نمیدونن که رها شدن از خودته نه وابسطه شدن به یکی دیگه ... تو مرام پدر و مادرای امروزی عشق برابر هوسه ... همین و بس ... ولی حتی یه لحظه هم به احساست اهمیت نمیدن چه برسه به فرصت نمیگم حق این کارو ندارن اونا هم نگرانن ... چرا میگن عشق ماله قدیمی هاست ...

یه بزرگی میگفت عشق مثل این میمونه که تو سعی کنی همه چیز رو از دریچه ی نگاهش ببینی ... خودت را همسان با معیار های اون بکنی ... بعد یه مدت مثل این میونه که عاشق خودت شده باشی چون دیگه این وسط من و اون وجود نداره و شبیه هم شدین ... چرا فکر میکنن این حس رو ما خودمون در خودمون از بین میبریم ... چرا گردن این زمونه نمیندازن و نمیگن این همه کار و گرفتاری و مشغله نایی برای عاشقی نمیزاره ... اونا انقدر نگران دنیای ما هستن که دیگه جایی برای نگرانی دل نمیمونه ... اینا همه الکیه و یادت میره ... مسلما همین طوریه ... وقتی به یه دونده بگی تو میتونی اونم مسیر رو میره ولی اگه بهش بگی نمیتونی تا یه جایی رو بیشتر نمیره ... رفته رفته انرژی اش سر حرفی که بهش زدی از بین میره ... بجای اینکه فکرش رو متمرکز هدف بکنه به حرفی که زدی فکر میکنه ... مگه نه اینکه زندگی یه جاده است ... ما هم که قرار نیست تو این مهمان سرا بمونیم ... چرا آدما بزرگ های این دوره زمونه فکر میکنن فقط خودشون میفهمن ؟ انقدر بهت میگن و میگن تا کم کم عشقت از بین میره و تبدیل به عادت میشه ... فراموشی هم که تو ذات همه است پس ... تو هم فراموش میکنی که یه روزی چه حسی داشتی ... دنیا رو دگرگون کنی و یه قصر رویایی براش بسازی و با یه نون و نمک خشک و خالی سر کنی ... انقدر سطح توقعات ما زیاد شده که نمیتونیم به چنین عشقی فکر کنیم ... یه ذره هم حق دارن خانواده ها ... انقدر این دنیا و زندگی بی رحم هست که عشق رو زیر چرخاش له میکنه ... ولی همیشه یه امکانی هست و تو باید کسی باشی که اونو جدی بگیری ... انیشتین میگه عشق همون قدر که دلت رو پر میکنه مغزت رو خالی میکنه ... اگه یه خورده از تعلقات دنیایی فاصله بگیریم میشه به چنین عشقی فکر کرد ... نمیگم فردا بری به اولین کسی که رسیدی بگی عاشقتم یا اولین کسی که گفت عاشقت بگی آخ جون ... نه ... ولی اگه از مرام کثیف این دنیا فاصله بگیری ... میشه بهش فکر کرد.

 از عشق شد م خسته ، بیرون شد ه از خویشم

                         از نور شدم رسته ، با تاریکی هم کیشم

غم دارم و غم داری ، سنگین شده بر سینه

                        من می روم از دنیا ، بی وصله و بی پینه

خاکی به ابد بر سر ، از یار گریزانم

                             من در طلب نوری ، در تاریکی گریانم

در شعر نمی شد گفت ، عاشق چه کسی باشد

                          در راه بباید گفت ، عاشق سفری باشد

او می رود از یک ره ، پر از ره بی راهه

                        گر حق بود آن عشقش ، پیروزی او ساده

من سوخته ی عشقم ، مظلوم غریبانه

                       می میرم و می سوزم در عشق شریفانه

با عشق بگریم من ، آن یار نیاید باز

                           من در طلب عشقم در خواب کنم پرواز

این عشق چه بر من داد ؟ جز خسنگی ام در راه

                  بی مهر در این غربت ، این عشق پری از کاه

اکنون که امیدی نیست ، من مرگ طلب دارم

                          از نور و همی شادی ، افسوس گریزانم

یه بزرگی میگفت عشق مثل سقوط از یه ساختمون بلند میمونه ... اگه این وسط اون کسی که دوسش داری باهاش عشقت رو تقسیم کردی ... عشق بهت بال پرواز کردن رو میده و نمیزاره بیوفتی ... در غیر این صورت مثل یه سنگ میوفتی پایین و همه از کنارت رد میشن و هیچکی نگاهتم نمیکنه ... فقط تو کتابا مینویسن یه عاشق دیوانه ی دیگر نیز سقوط کرد ... اینم برای آدم بزرگا سبب خنده میشه ... نمیگم تو عاشقی باید همش با دل بری جلو نه ... به همون اندازه که دلت رو دخیل میکنی عقلت رو هم دخیل کن ... اینطوری شاید بهتر به نتیجه برسی ... نمیدونم این همه تعریف از عشق چطوری به وجود آمده ، جدا از اینا ما بالاخره یه روز از دنیا میریم و غصه ی ماهم تموم میشه و تنها چیزی که این وسط میمونه مهر و محبتی هست که تو دل آدما بجا گذاشتیم .... تو این دنیا یه عده مثل لیلی و مجنون موندگار میشن و یه عده هم مثل فرعون و نمرود منفور ... مهم اینه که عشق و محبت چیزی نیست که در طول زمان از بین بره ...

از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

                   غم دارم از اینکه پیش من لیلی نیست

مجنون تو ام اگر تو را میخوانم

                      این خواندن من فقط غم دوری نیست

صد بار سرودند که عاشق تنهاست

                    او در غم یار است غم اش روزی نیست

این دل به هزار درد گرفتار شده

                      باز آی به پیش من دگر عمری نیست

صد بار سرودم که بیا دل تنهاست

                گفتی که در این عشق تو پیروزی نیست

از عشق چه گویم که دچارش گشتم

                           گر او برود لیلی و مجنونی نیست

عارض بنوشت سر در خانه ی خود

                    از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

 

عید سعید فطر بر شما مسلمانان جهان مبارک باشه

دست حق نگهدارتون

 زیر سایه ی مولا علی یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


بی پرواترین
 

سلام خدمت دوستان عزیز

من ساناز خیر اندیش هستم ، بعد از یه وقفه ی بلند مدت دوباره آمدم با مطالب جدید سعی میکنم هر هفته بتونیم با آقا ایمان آپ داشته باشیم یکی من یکی ایشون ... خوب سخن رو کوتاه میکنم و یه سخن کوتاه یه شعر از شعر های خودم رو تقدیم میکنم

 

می رسد زمانی که شعله های خشم و نفرت ، همچون سپهی از شراره های خونین ، دامان مردم زمین را فرا میگیرد و هوای ظلمات ، جهان را در خود فرو می بلعد ....

آن رو ،... روز مرگ جوان مردی ها را جشن می گیرند و چنگالپلید و زهر آلود خود را بر پیکره ی بی جان آدمیت فرو می برند ....

و در آن هنگام است که تو ای مسیحای مهر از آسمان فرو می آیی و همچون شیر سپهر در خلق ... و دگر باره نور های بذر های امید و زندگی را بر سر این خاک مرده فرو می پاشی ... هستی را هستی می بخشی و موسیقی احساس را مینوازی و سرود خوشبختی را برای انسان ها میخوانی ...

واحیرتا !!! دگر شبنم یخ زده ای وجود نخواهد داشت و غنچه ی گل سرخ ترنم عشق و سر زندگی را احساس خواهد نمود

 

اینم یه شعر تقدیم به شما عزیزان

 

از بی پرواترین ها ... من بی پرواترینم

روح خود را عرضه کردم به هرماس

جسم خود را قبضه کردم تنگ

گرچه چون تک درختی نفرین شده بودم

اما باز هم پروا نکردم

خرقه ی عریانی به تن کردم

حجاب بی پرده به سر کردم

شدم زندانی آزاد ... در بطن این بستره

سنگ خارایی به جای قلب خود آویختم

نرگس چشم را پرپر کردم

تا دگر عشقی نبیند

گرچه دانم‌ ««از هرچه نارواتر ... این نارواترین است»»

اکنون شب زنده ای حیرانم

که امیدی به روشنایی ندارم

صدای چکاوکان عاشق دگر معنایی ندارد

از ماندن در این برزخ ملولم

نیشتری آماده در دستم

پروایی از پرواز ندارم

تکاپویی این نبض راکد دگر ثمری ندارد

پوزخندی می زنم به لاقیدی

نیشش را احساس میکنم

نفس هایم به سردی میگراید

و دگر جز روشنایی ظلمات ... دیده ام جایی را نمیبیند

 

خوش باشین


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


امروز غنیمت است ... فردا دیر است
 

سلام به همه ی بروبچه های عزیز و دوست داشتنی ایرانی

سورة القدر

به نام خداوند بخشنده مهربان ما آن ( قرآن) را در شب قدر نازل کردیم! (1) و تو چه مى‏دانى شب قدر چیست؟! (2) شب قدر بهتر از هزار ماه است! (3) فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدیر) هر کارى نازل مى‏شوند. (4) شبى است سرشار از سلامت (و برکت و رحمت) تا طلوع سپیده! (5)

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

بچه که بودیم و ماه رمضون میامد کیفمون این بود که روزه ی کله گنجشکی بگیریم .... ذوقی میکردیم وقتی که موقع ظهر روزه مون رو باز میکردیم و مادرمون بهمون تبریک میگفت و ما رو تشویق میکرد البته الان روی سخنم با پسراست و دخترا هم تا سن خاصی یعنی 8 سالگی که تو این وبلاگ نیستن دیگه همه جوونیم

میگفتم .... ذوقی میکردیم اون موقع ها ... بعد یه شبایی میرسید که بابا پیرهن مشکی تن میکرد و با هم میرفتیم مسجد اونجا هم شروع میکردن به دعا خوندن ما هم که از این دعا ها چیزی سرمون نمیشد یا میرفتیم بازی میکردیم یا کنار پدرمون خوابمون می برد .... بعد پدرمون یه کتاب قرآن میداد دستمون میگفت بزار بالای سرت و هرچی از خدا میخوای بگو  .... ماهم قرآن رو میزاشتیم بالای سرمون و شروع میکردیم من شکلات میخوام توپ فوتبال میخوام یا بزرگ بشم مهندس شم و اینا .... .... یا بعضی وقتا به بابا میگفتیم بریم دیگه من خوابم میاد یا همون جا زیر قرآن خوابمون میبرد .... وقتی یه ذره بزرگ تر شدیم و تو هیات ها شرکت کردیم و تازه میفهمیدیم جضرت علی کی بود چرا سیاه میپوشن شب شهادت و چرا اون 3 شب رو میرن مسجد خوب مسلما دیرتر میخوابیدیم موقع شبای احیا چون اسم شبا رو هم یاد گرفته بودیم دیگه .... آمدیم دبیرستان و تو سال اول شعر شهریار رو در مورد حضرت علی خوندیم که بابا این همه  مردم میگن علی علی بگو یا علی بابا حضرت علی کی بود چرا این همه عالم و آدم مخلصانه برای حضرت علی گریه میکنن چی شد چی بود از کی بود چرا تا حالا هم هست چرا تموم نشده مثل همه ی قصه ها که یه روز تموم میشه .... نشستیم و فهمیدیم حضرت علی یعنی چی و وقتی یکی از ته دل میگه یا علی اونم با عشق و شور چه حال با صفایی داره ... ولی هنوز موقع دعا خوندنا خوابمون میگرفت ... یا به زور چشا رو باز نگه میداشتیم .... آمدیم سال دوم و شروع کردیم به دعا خوندن و رسیدیم به این که شب قدر چیه ؟

مگه نه اینکه تو این شب قرآن بر پیغمبر نازل شده پس اهمیتش چیه و چرا انقدر برای ما شیعیان این شب مهم و حیاتیه ؟؟؟

گذشته ها رو بی خیال اینا رو گفتم یا یکی زودتر یا دیرتر بالاخره متوجه شدن و گرفتن ماجرا و قصه از چه قراره

اما امشب یعنی اولین شب قدر ....

هنوزم وقتی میری احیا خوابت میگیره و میخوای بری بازی کنی ؟

هنوزم از خدا وقتی قرآن بالای سر گرفتی شکلات و توپ فوتبال میخوای ؟ اولین شب از این 3 شب عزیز که قراره سرنوشت یک ساله ی ما رو توش رقم بزنن گذشت بیا با خودت فکر کن تو این شب چه کردی ؟ یه خورده با خودت فکر کن ببین در حق خودت نامردی کردی یا حق مطلب رو ادا کردی ؟

عمر آدم ها داره مثل برق و باد میگذره و ما ها نشستیم داریم تماشاش میکنیم ... پس کی باید یه حرکتی چیزی انجام بدیم ؟ تا کی ساکن بشینیم تا وقت ما هم تموم بشه و ببرنمون زیر یه وجب خاک خشک و خالی ؟ یا نه .... چیزای خوب از خدا خواستی ... سلامتی خواستی برای پدر و مادر و خودت .... از همه مهمتر تو این شب خواستی از خدا که خدایا من رو آدم کن همین ...الان نزدیک سحره دقیقا هزار و چهار صد و اندی سال پیش حضرت علی رو تو این موقع ضربت زدن ... ببین چه قدر حضرت علی رو شناختی ؟ میتونی راهش رو بری ؟ اصلا از خدا خواستی راه همون حضرت علی رو بری یا نه هنوز داری بی راهه میری ؟ خیلی حرف زدم میدونم ولی به خدا خیلی زود میگذره .... اولا گفتیم ای بابا این ماه رمضون رو چه طور بگذرونیم اونم تو تابستون ؟ روز بیستم رسید و فقط 10 روز مونده .... می بینین چه قدر زود گذشت ؟

از این 3 شب عزیز هم یه شبش گذشت .... فقط دو شب دیگه مونده ... بیاین به حق همین شب عزیز که گذشت و به حق اون شبای عزیزی که تو راهه دعا کنیم که خدا سرنوشتمون رو جوری تغییر بده که خودش دوست داره نه اون طور که هست .... دعا کنیم خدا دوست داشتن هامون رو عوض کنه جوری که خدا هم چیزایی که دوست داریم رو دوست داشته باشه .... تو این شبا خدا منتظره .... که همیشه هست و ناظره و فقط منتظر یه اشاره است از طرف شما ... بقیه اش با خداست و تا آخر راه هواتونو داره ... خدا مهربون تر از هر مهربونی و با مرام تر از هر با مرامی هست که نمیتونین تصورش رو بکنین ... پس میشه بهش اطمینان کرد ...فقط باید یه خورده از این دنیا دست بکشین و به سمتش برین ... بی جواب بر نمیگردین و دست خالی .... فقط 2 شب مونده از این شبای عزیز و 10 شب دیگه از این ماه مبارک ... سعی کنین جوری ازش استفاده کنین که فردا حسرتش رو نخورین ...

مثل همیشه یه یاعلی یه یا ابولفضل

اگه یا علی رو از ته دل بگی هیچ سنگی سنگین و هیچ راهی غیر هموار و هیچ مقصد و هدفی سنگین و دست نیافتنی نیست

در خود نگاه می کنم که ببینم خطا کجاست بعد از کمی تامل و قدری سکوت...... پی می برم آنجا که خالی ازخداست خطاست

حق نگهدارتون

و دست آخر

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند

التماس دعا

یا حق

دوباره سلام و عرض ارادت خدمت بروبچه های گل

تا حالا نشده بود برای یه پست که زدم مطلب جدید بزارم ولی دیدم این چند تا شعر فقط به درد همین پست میخوره

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                         ما پرده ی پندار دریدیم علی یار

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                   اندر همه جا نقش تو دیدیم علی یار

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت....مولا

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت....مولا

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت تابید به دل پرتو انوار جلالت

گشتیم همه عاشق و شیدای وصالت

                       آسوده نخفتیم شبی را ز خیالت

 چون باد به کوی تو وزیدیم علی یار

چون باد به کوی تو وزیدیم علی یار

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                  اندر همه جا نقش تو دیدیم علی یار

 

توی نجف یه خونه بود، که دیوارش کاهگلی بود، اسم صاحاب اون خونه، مولای مردا علی بود، نصفه شبها بلند میشد، یه کیسه داشت که برمیداشت، خرما و نون و خوردنی، هرچی که داشت تو اون میذاشت. راهی کوچه ها میشد، تا یتیمهارو سیر کنه، تا سفره خالیشونو، پر از نون و پنیرکنه، شب تا سحر پرسه میزد، پس کوچه های کوفه رو، تا پر بارون بکنه،باغهای بیشکوفه رو. عبادت علی مگه، میتونه غیر از این باشه، باید مثل علی باشه، هر کی که اهل دین باشه، بعد علی کی میتونه، محرم راز من باشه ، درد دلم روگوش کنه، تا چاره ساز من باشه. چشماتو واکن آقاجون بالهای خستمو ببین منو نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببین.

 

گوش کن این مدح ذات حیدر گردون بقا

     گر تو هستی اهل معنا اهل علم و هوشیار

دم زنم از راه باطن بی ریا و مستعار

             بنگر از دل تا ببینی روی ماهش آشکار

نور خورشید ولایت تاجدار هشت و چار

                    لا فتا الا علی لا سیف الا ذولفقار

نور خورشید ولایت تاجدار هشت و چار لا فتا الا علی لا سیف الا ذولفقار

 

یا علی دریاب این عاثی و رسوای جهان

                    یا علی رحمی نما بر این اسیر ناتوان

یا علی ساقی شو و جامی بده از خمر جان

            یا علی لطفی نما بر این سیه رو این زمان

            تا ز رنج و مهنت ایام باشم پایدار

 

خوب اینم از این ، شاد باشین و خوش و سلامت و در پناه خداومند بزرگ و مهربان

در آخر

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید

دست حق نگهدارتون

یا علی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


سیب زمینی ها قسمت دوم

 سلام خدمت همه ی دوستان عزیز 

فرارسیدن فصل زیبای پاییز رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم این فصل هم مثل همه ی فصل های خوب خدا براتون سرشار از موفقت و شادی و زیبایی باشه ... من به شخصه به فصل پاییز و متولدین این ماه مثل خانم مریم حیدر زاده ارادت خاصی دارم امیدوارم این فصل قشنگ برگریز به شما هم بچسبه و از سرمای ناگهانیش اذیت نشین خوب یه شعر دارم از خانم آذربادگان و یه مطلب در ادامه مطلب گذشته در خصوص سیب زمینی ها امیدوارم خوشتون بیاد

سیب زمینی ها قسمت دوم 

 تفاوت همیشه دلیل برتری نیست ولی میشه گفت این برتری بعضی ها نسبت به اونهای دیگه باعث ایجاد تفاوت میشه .... تو زندگی وقتی کم کم داری می فهمی که چی به چیه و تو این دوره زمونه داره چی میگذره یه سوالی ازت می پرسن که وقتی بزرگ میشی فقط بهش می خندی یا یه ذره بهش فکر میکنی و میگی .... یادش بخیر

سوال اینه که ازت بپرسن میخوای چی کاره شی؟تو میگی من دکتر یا مهندس میشم یا من میخوام پلیس باشم و از مردم دفاع کنم یا چیزای دیگه .... این سوال باعث میشه فکر کنی که بزرگ میشی باید کدوم مسیر رو انتخاب کنی ؟ مسیری که کسایی رفته باشن و ته اش موفقیت باشه ..... بعد شروع میکنی به دنبال کردن رد پای کسایی که این راه رو رفتن نمیگم این کار اشتباه هست یا نادرسته نه اصلا این کار خیلی هم خوبه ولی کمال نیست

سوال اصلی اینه که تو میخوای رد پای کسی رو دنبال کنی یا برای یه عده خودت رد پا بشی؟

اینطوریه دیگه وقتی یه کسی دنبال یه راه جدید میره بهش میگن ولش کنید سیب زمینیه حرف تو کلش نمیره که باید سرش به سنگ بخوره .... جالبی این ماجرا اینه که هر چه قدر سرش به سنگ بخوره هدفش براش عزیز تر میشه و دست یافتنی تر تا جایی میره که به موفقیت برسه .... اون موقع از روی حسد و تنگ نظری بهش میگن سیب زمینی .... میگن شانس آورد یا معلوم نیست کی بهش کمک کرد .... بعد وقتی حس ناسیونالیستی سیب زمینی قصه گل کنه و طرح جهانی شه طعنه و نیش و کنایه ها هم بیشتر میشه میگن بورو بابا طرح رو دزدیده یا سیب زمینی رو چه به طرح بین المللی ولی

سیب زمینی قصه سرش به کار خودشه و چون طبق معمول به حرف و حدیث این مردم کار نداره بهش میگن سیب زمینی یا وقتی از کنارشون میگذره و محلشون نمیده بهش میگن این غیرت نداره سیب زمینیه ولی این جوون قصه به این سیب زمینی بودن افتخار میکنه

میدونین همیشه یه سری افراد باید رد پا درست کنن حالا چه جوون باشن چه سن و سالی ازشون گذشته باشه ولی این نیروی جوونیه که باعث حرکت میشه تا جوونا بخوان رد پا درست کنن نه اینکه رد پا ها رو دنبال کنن

تو دوره زمونه ای که بحث داغ جامعه شده مدل مو و مدل ریش و کفش لباس ... وقتی یکی میره دنبال ساختن یه رد پا بایدم بهش بگن سیب زمینی و براش سنگ اندازی کنن همیشه رسم همین بوده که یه عده نظاره گر باشن و یه عده هم آباد گر .... ماها یا جوونای الان هیچی از جنگ نمیدونیم چون انقدر جنگ رو بد به ما نشون دادن که ازش بیزار شدیم ولی همین جوون های قدیمی یه زمانی از وجب وجب خاک این مرز و بوم دفاع کردن و دیگه الان خیلی هاشون جزوی از این خاک شدن به قول معروف برگشتن به همون جایی که ازش آمده بودن .... مگه همون موقع ها نبودن کسایی که جووناشون رو از ترس سربازی و جبهه و جنگ قایم میکردن و از اون طرف یه پدر و مادر 4 تا شهید رو با هم تقدیم این خاک میکردن ... بابا یه خورده انصاف به خرج بدین ..... این آدما خیلی ارزش دارن .... این آدما همشون یه جا پا درست کردن ولی ما جوون های امروز انقدر درگیر پوچی ها شدیم که ترجیح میدیم بگذریم از کنار این رد پا ها تا باد بیاد و روشون رو بپوشونه

تا ردی ازشون نمونه که برن دنبالش و راهشونو ادامه بدن ... آره اگه یه ذره غیرت داره بلند شو و ثابت کن که یادت نرفته ریشه ات کجاست .... پاشو بزار بهت بگن سیب زمینی و به همین سیب زمینی بودن افتخار کن .... همین کسایی که یه روز سنگ میندازن جلو پات یه روزی میرسه که غیرت ایرانیشون گل میکنه و میان سینه سپر میکنن تا این رد پاها به سر منزل مقصود برسه ... مثل همیشه فقط یه یا علی فقط یه یا علی لازمه تا دنیا از این رو به اون رو شه تا همه چی به آنی عوض شه ... بخواه از خدا بزار بهت بگن سیب زمینی و در جوابشون بگو ... تو همین فصل پاییز قشنگ ... زیر این آسمون خدا ... به همین برکت ماه مبارک رمضان بهشون بگو

شما رو سپردن دست خدا و بدونین که سیب زمینی رو آخر پاییز میشمرن

 خوب یه شعری دارم البته شاید یه ذره به نظرتون غمگین بیاد ولی به نظره من شعر واقعا قشنگ و زیبایی هستش در ضمن اگه دوست دارین میتونین تو نظرات بگین چه نوع شعری دوست دارین منم از این دسته از شعر ها براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

تار می‌تنند کلمات تکیده
دور تنهاییم
و من مانده‌ام
و قبرستان سرد سکوت
که در تمنای صدا فریاد می‌کشد
و من مانده‌ام
و جستجوی سلول سلول دست‌های تو
که در این سلول فراموش شده‌اند
و من مانده‌ام
و رنگ بی‌رنگ روزمرگی‌ها
که آرزوی مرگ می‌کنند
و من مانده‌ام
با یک هوای پر از تو
که با هر تنفس من از تو خالی‌تر می‌شود
و من مانده‌ام
با یک بغل زخم و زنجیر
که انتظار یک روزنه را می‌کشند

من...
فقط
یک روزنه می‌خواهم
یک روزنه به کوچکی نگاه من
گشوده به وسعت بزرگی تو

 

حق نگهدارتون

زیر سایه مولا علی و در پناه گل نرگس

تا یه سلام دوباره

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 131
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2200
بازدید امسال : 8632
بازدید کل : 14867
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1