[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
یه نموره حرف اضافه

سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی امیدوارم تا اینجای ماه رمضان رو پر برکت و پر از روحیه پشت سر گذاشته باشین و هر روزش براتون یادآور یک سحری دلچسب و یه افطار به یادموندنی باشه

امروز آمدم تا براتون یه ذره حرف بزنم و یه شعر بزارم ولی البته بگم الان شب هست ولی در حقیقت روزه چون ساعت 1 و خورده ای بامداد روز جمعه است و من در خدمت شما هستم ، پس بدون اضافه گویی میرم سراغ متن اول

 

آدما یادشون میره که معنی زندگی چیه ، شاید بچه ها بهتر اون رو بشناسن ، چون وقتی واردش میشن گریه میکنن ،شاید اونا بهتر درک کردن واقعیت زندگی رو ، چون هنوز هیچ تعلق خاطری ندارن ، ولی وقتی میرم تو بغل مادر ...  وقتی بهش وابسطه میشن .... گریه رو فراموش میکنن ولی هنوز معصومیت تو نگاهشون موج میزنه ، م آدماا از بچگیمون هیچ خاطره ای رو به یاد نداریم یا خیلی کم چون انقدر برامون به سرعت میگذشت که ترجیح میدادیم لذت سپری شدن لحظات رو به خاطر بسپاریم

اما وقتی که بزرگ تر شدیم ، وقتی بیشتر وابسطه ی این دنیا شدیم ، وقتی که انقدر مثل آدم بزرگ ها شدیم ،  وارد دنیای پوچشون شدیم  که گریه کردن رو مایه خجالت خودمون می دیدیم ،هیییییییییییییییییییییییی ....

 بعد که میشینیم و یه ذره به روزای قبل فکر میکنیم ، که چی بودیم و چی شدیم ، سعی میکنیم که یه کار مثبت ،

یه فکر خوب

یه اثر جاوید

از خودمون به جا بزاریم ، تا مردم مارو به نیکی یاد کنن ، میگن بعضی از آادم ها بعد یه سنی زیادی مهربون میشن ، زیادی عاشق میشن زیادی .... ولی چه حیف ، چه حیف که خیلی از لحظات رو از دست دادن،چه حیف که بهترین لحظات رو از دست دادن ، چه حیف و چه حیف ،فرق آدما اینجا معلوم میشه ،اونایی که اگه همین حالا هم بخوان از این دنیا برن کلی خاطره دارن که هیچ ،از زندگی هم راضی بودن و تمام لحظات رو از عشق و محبت پر کرده بودن ،ولی نه مثل کسانی که دارن فکر میکنن چطور از خودشون خاطره بجا بزارن

لحظات خیلی زود میگذره ،زودتر از اون چیزی که آدما فکرشو بکنن ولی حیف ،که در گذر این لحظه ها ما فراموش کار ترین هستیم ،و چه حیف تر اینکه ،فراموش کار ترین بمونیم

و چه حیف و حیف که فراموش کار بمیریم

یه یا علی

یه بسم الله

برای شروع

دیگه داره کم کم دیر میشه

پس بساز خاطره ها رو

که زیبا شن زندگی و روشن شن لحظه ها از حرمت این خاطره ها

 

قبل از اینکه حرف دوم رو شروع کنم میخوام یه شعر براتون بزارم به اسم رنگ های بی رنگ

 

 خوب من همیشه نسبت به رنگارنگ بودن آدما شکایت داشتم و خوب بهتره این مطلب رو در ادامه بخونین و اگه دوست داشتین نظر بدین

 

در چرخش این دار , که هر رنگ , به صد رنگ

                                   در رنگ , چو بیرنگ شرنگ , در پی یک ننگ

آسوده که آسود ؟ در چرخش بی سود

                                             آسوده تنان بر دو قلم , کور و یا منگ

خوش صبح ز بی صبح زمین , صبح امید است

                                         بی صبح زمین تار شود , تار پر از جنگ

فردای چه فرق است ؟ امروز چو فرداست

                                              افسوس که دیگر نبود آه از این ننگ

بی مهر ترینیم , در پرده ی اوهام

                                     مهری که نخواهد مامن , جای همه سنگ

با سرعتی از نور , در قعر روانیم

                                          هیهات که گم کرده‌ی جاییم , بر چنگ

عارض به شرف گفت , ای پاکترین عشق

                                             فریاد کنم , ناله کنان , آه از این ننگ

در هر رنگی که وارد این دنیا میشه یه زهری نهفته است برای طرح اولیه ی یک ننگ ، به نظره من دنیا رو باید بی رنگ دید ، بعضی ها سفید ، بعضی ها سیاه ، اینجا آدم های خاکستری معنا ندارن چون نه به سفیدی تعلق دارن نه به سیاهی ، رنگ ها فقط برای پوشوندن واقعیت پاکی و ناپاکی آدمها به وجود آمده ، میدونین ، نفس انسان مثل یه چراغ میمونه ، گناه هایی که انجام میدی مثل کاغذ های رنگی که جلوی نور چراغ میگیری ، هرچی گناه بیشتر باشه ، نور کمتری از نفس آدم به آدم میرسه ، به یه جایی میرسه که دیگه نوری نمیمونه ، ولی خدا باز هم با سختی و مشکل و گرفتاری و امتحاناش یه راهی باز میکنه که نفس بتونه نورش رو برسونه ، قصد ، نور معمولی نیست ، منظور نوری هست که آدم میتونه درست رو از غلط تشخیص بده ،

 سپیدی رو از سیاهی ،

قشنگی رو از زشتی ،

و همه ی تناقض ها رو

اونجوری که مردم این دوره زمونه تو این دنیا دارن غرق میشن ، فقط خدا به دادمون برس

 

خوب تا یه آپ دیگه

دست علی نگهدارتون

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


درد دل

 سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی

خوب امشب هم آمدم با یه ذره درد دل و یه سخنرانی و یه شعر

 

 

میدونین

 

بارون وقتی میاد یعنی آسمون دلش سنگین شده ، قدرت نداره اون همه ابر رو جلوی خورشید ببینه اون همه ابر رو جلوی اسمان آبی ببینه ،ببینه که خورشید نمیتونه بدرخشه ، واسه همین میباره ...

بعضی وقتا وقتی میباره با باریدنش شعر میخونه

مثل باد

بعضی وقتا شعر رو تجسم میکنه

مثل برف

بعضی وقتا شعر میگه از خشم

مثل تگرگ

بعضی وقتا دلش گرفته میخواد داد بزنه

مثل طوفان

ولی بعضی وقتا دلش میگیره

آروم میاد

مثل نم نم بارون

چون دلش باز میشه

مردم رو هم شاد میکنه

هیچکی بعد برف و تگرگ و باد و طوفان و غیره به اندازه ی یه نسیم که بعد یه بارون نم نم میاد شاد نمیشه

فرقی نداره

این بارون واسه ما یه نعمت هست ،یه نعمت که همیشه داریمش ...

مثل اشک

یعنی خود اشک

جاری میشه و همه چی رو پاک میکنه

دل آدما رو روشن میکنه

لبشون رو خندون میکنه

نفسشون رو پاک میکنه

اشک خیلی چیزه خوبیه

یه جور نیایش درونی

اشک خیلی ارزش داره ،نباید راحت خرجش کرد ،اشک وقتی میاد که آسمون دلت ابری باشه ،آسمون دلت گرفته باشه ،همه چیز به دل آدم بر میگرده ،دل آدم چیزی نیست که بتونی براش جا و مکان تعیین کنی،چون چیزیه بدون حد و مرز ،واسه همینه که میتونی با یه دل دیگه چند هزار کیلومتر اونور تر تو دنیا پیوند بخوره

میتونه با دل های دیگه نزدیک بشه ،میتونه لحظات شاد رو بسازه ،میتونه غمگین باشه ،ولی هرچی که باشه

هر چی که باشه ،

اگه عاشق باشه

همیشه خریدار داره

اگه دلشکسته هم باشه

باز هم خریدار داره

چون تو این زمونه

کمتر دلی پیدا میشه که یک بار نشکسته باشه

ولی دل ، دل  رو نمیشکنه

این بازی عقل و منطق هست که اونو میشکنه

عقل چیزه بدی نیست

ولی با مسلک دل ناسازگاره

دل مهربونه

عقل محاسبه گر

دل شریفه

عقل وابسطه به دلیل و مدرک

دل آدما چیزیه که اونا رو از همدیگه سوا میکنه

قدر دل رو نمیشه با هیچ چی تعیین کرد

نمیشه براش قیمت گذشات

قیمت دل همون ارزش و بهایی هست که تو بهش میدی

اینکه چه قدر عزیز نگش میداری

اینه که مهمه

این چیزی که باید بهش توجه کنی

 

 

 

 

بی مقدمه میرم سراغ درد دل

 

 

مرگ

 

دقت کردین چه قدر نزدیکه ... به نزدیکی یه نگاه یا به نزدیکی یه نفس یا به نزدیکی یک لحظه که میگذره

وقتی کسی می میره و میریم سر خاکش و تو مراسم شرکت میکنم همیشه با خودمون میگیم خدا نکنه نفر بعدی من باشم یا اگه من بمیرم چی میشه یا نکنه کسی رو که دوسش دارم از دست بدم .... بعد واسه یه چند روزی ماها آدم میشیم .... تازه زندگی کردن رو یاد میگیریم ولی

فراموشی میشه یه نعمت باشه موقع درد ولی میتونی یه مصیبت باشه موقع زندگی با تفکر

آدما یادشون میره زود که کجا بودن .... انگار نه انگار همین دیروز یکی مرد و فردا هم ممکنه یکی بمیره

میگن مرگ واقیت است هشدار دهنده و غیر قابل انکار

زندگی خیلی قشنگ تر میشه اگه ما همیشه یه نیم نگاهی به مرگ داشته باشیم

یادمون نمیره به کسی که دوسش داره بگیم دوسش داریم

یادمون نمیره که دل رفیق رو نباید شکست

یادمون نمیره که جمع صمیمیت خانواده ممکنه از بین بره

یادمون نمیره که اذیت نکنیم

یادمون نمیره که گناه نکنیم

یادمون نمیره و ..... یادمون نمیره

 

 

 

 

روز وصل

 

 

روز وصل یار را با گریه همراهی کنم

خواب غفلت بوده ام امروز بیداری کنم

 

 

گفتمش با توبه ای تن از گنه عاری شود

بهر عمر خود چه بی تدبیر خودخواهی کنم

 

 

مرگ حایل های پوچ از دیده ام بگرفت و رفت

تا نگاهی تازه بر این وادی واهی کنم

 

 

گفتمش یا رب مرا عمری دوباره می دهی؟

تا که در این غمکده یک عمر هشیاری کنم

 

 

پاسخ آمد مرده ای !!! امروز روز عدل توست

اینک اینسان من تو را آتش پذیرایی کنم

 

 

خواب بودم ... خواب نه ... کابوس ... بیدارم کنون

می روم تا در نماز دوست مهمانی کنم

 

 

عارض از غفلت برون آمد به اذن خواب دوست

باقی این قصه را افزون زیبایی کنم

 

 

تمام

حق نگهدار همتون

یا علی مدد


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


مشتی بر دهان استکبار جهانی
 

خوب با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم این ماه براتون سرشار از برکت باشه

خوب عرض کنم که امروز هم با دوتا شعر در خدمتتون هستم یکی از خودم و یکی از خانم زینب آذربادگان ربط این شعرها هم اینه که من این شعر رو رو به این بهانه گفتم که چون شعر خانم آذربادگان غمگین بود ؛ یه شعر گفتم تا به قول خودم مشتی باشد بر دهان استکبار جهانی .... هم حال این شهر غمگین زینب خانم رو بگیریم ....خوب اینم دو تا شعر

دلگیر که می‌شوی
سیاه می‌شود آسمان دلت
منتظر می‌شوی
تا من
پرده‌ی شبت را
سوزن سوزن
ستاره باران کنم

دلگیر که می‌شوی
کویر می‌شود دشت دلت
منتظر می‌شوی
تا من
دل سوخته‌ات را
قطره قطره
گل باران کنم

دلگیر که می‌شوی
منتظر می‌شوی
تا من
از راه برسم
با چمدانهایی پر از مرهم
یادت می‌رود
که من آمده‌ام
تا بروم


 خوب میبینین دیگه واقعا شعر به این غمگینی نشنیدین دیگه ولی نامردیه خوب منم یه شعر غمگین گفتم اینطوری و یادتون باشه در راستای مشتی بر دهان استکبار جهانی و اینا بوده و هست اینم شعر  

آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر

تک درختی بودم اینجا میزنی بر ما تبر

 

می شکستم ساده با دست تبر زن بی صدا

تازه میکردم در این ویرانه داغم تازه تر

 

از چه مارا میبری از یاد ای زیبا ترین

نیست دیگر جز پناهی از درخت ما اثر

 

غربت باران به روی برگ های من کجاست

مرهم زخم تبر داری بیا باری دگر

 

مرده را آسان بپا کن با نگاهی بی دریغ

پر کنی این آسمان از رویش من با خبر

 

من که در این جنگل از فرهاد هم نامی ترم

رج بزن در قمستم فریاد در کوه و کمر

 

مانده ای اینجا تبر یا مرحمی با ما شوی؟

 آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر

 

خوب موفق باشین و در پناه خدا

همیشه بگو یا علی تا نفس هست شکر و به هر شکر یاعلی

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


بدون عنوان

سلام به همه ی دوستان عزیز

 از اینکه به وبلاگ من سر میزنید خوشحالم و اگر نظرتون رو در مورد وبلاگم بنویسید ممنون میشم

خوب با یه داستان دو تا شعر تقدیم میکنم

من یه دوستی دارم که میشه گفت جزو بهترین دوستان من هستن ، ایشون چند کلمه به من دادن و از من خواستن با این کلمات یه شعر نو و یه غزل بگم من هم با استفاده از این کلمات یه شعر نو و غزل گفتم شاید این کلمات خیلی خنده دار باشه ولی خوب شعر های جالبی شد این مقدمه رو هم گفتم که شعر ها رو با روحیه ای شاد تر بخونین گرچه اول کلمات رو براتون مینویسم

پنس ، لاو ترکاندن ، کمد ، لوستر ، آیس پک ، اتود ، میز تحریر ، و چند کلمه ی دیگر

اول شعر کهن یا همون غزل خودم

به قول مردمان آیس پک در جمله سازی ها

بترکانیم لاوی همچو این عشق مجازی ها

بدون لوستر خانه دگر آواره می باشد

بدون اسپری یا عطر این دنیا و بازی ها

در این دنیای ماشینی در این تکرار ساعت ها

کجا رفتند سعدی ها کجا گشتند رازی ها

مثال پنس ها بسته به چوب میز تحیرش

نویسد با اتود جنگ و غرور کذب نازی ها

کجا قوم است ایرانی در این رنگین کمان قومی

به لر یا ارمنی افغان نژاد کرد تازی ها

بدون سوخت ماشین ها مثال تکه ای آهن

کجا داری تو بنزینی بخر ماشین گازی ها

نوشته از زمان عارض به تکرار زبان خویش

به قول مردمان آیس پک در جمله سازی ها

خوب این که غزل و این هم شعر نو

بهار می آید
امید مظلومانه زیر دنیای کامپیوتر جان میبازد
اشک ها جاری میشود
کودکی که در کنار لوستر فورشی آدامس می فروشد
بچه ای که از کمدی کهنه آتش میسازد
تا گرم کند خواهر خویش را در کوچه های این شهر مخوف
و ان بالا ها
نشسته پشت میز تحریر چوبی
نفاشی میکند دختری مو طلایی
از برج های بزرگ
آرزوهای رنگارنگ
دخترک نشسته در کنار آتش
نه پنسی که موهای ژولیده اش را کنار بزند
تا از زیر نگاه معصومانه اش اشک یتیمی نمایان شود
اما دخترک پشت میز دوست دارد بزرگ شود
تا مثال خواهر خود
در آیس پک لاو بترکاند
عطر و اسپری بخرد
صورت را زیبا کند
تا دلخواه گرگ های زمانه شود
اما
آن سوی شهر تاریک
کودک کنار آتش آرزویی ندارد
او برادر خویش را چون مرد میداند
دست گرم برادر را به دست نامحرم نمیفروشد
خنده ی برادر را به خنده ی مردمان بالاها نمید هد
زندگی برای او
همچون این آتش گذراست
خاطره ها را دوست دارد
خاطره دختر بالای شهر را دوست ندارد
زندگی را دوست دارد
زندگی بالایی ها را دوست ندارد
روزگاری که این دو دختر
در سایه های این شهر
از کنار یکدیگر گذشته اند
بیاد آوردم مثال دارا و سارا را
که ما آدمیم هنوز
اما
انسانیت جر کلمه ای تو خالی بیش نیست

موفق باشید شاد و پیروز

یا علی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


هرچی دوست داری اسمش رو بزار

 

آدما از کنار بعضی چیزا به راحتی میگزرن انگار نه انگار که اصلا اتفاق افتادن بدون اینکه حس کنن این جور اتفاقات میتونه در زندگیشون چه تاثیری بزاره اگه یه نگاه بکنن به کسایی که تو مراکز کمبود عقلی بستری هستن یشتر قدر این زندگی رو میدونن میدونین ما آدما جوری زندگی میکنیم که انگار صد سال دیگه زنده هستیم  اگه یه لحظه فکر میکردیم به اینکه صبح که از خونه میریم بیرون یکی میاد بهمون میگه که تا شب بیشتر زنده نیستی بعد اونطوری که باید به زندگی دقت میکردیم

به لحظه لحظش

سعی میکردیم به بهترین نحو سپری بشه جوری که دیگه حسترش رو نخوریم جوری که دیگه نگیم حیف اون روزایی که از دست رفت

ما ادما با احساساتمون زنده هستیم این احساسات ما هستن که ما رو از بقیه موجودات جدا میکنن چون احساسات چیزیه که نمیشه توصیفش کرد که از کجا آمده مثل اینکه تو بخوای دوستاشتن یکی رو وصف کنی یااینکه با یه نفر راحتی یا با یه نفر احساس صمیمیت میکنی خیلی وقتا ما این احساسات رو فراموش میکنیم همه ی آدما میتونن شاعر باشن میتونن شعر رو درک کنن چون همه ما از یه جنس هستیم هممون آدم هستیم و روح داریم بعضی ها یادشون میره و انقدر غرق زندگی میشن که خود زندگی رو یادشون میره وقتی بهشون میگین که زندگی رو توصیف کنن میگن پول ... شغل ... ازدواج .... خونه یا هر چرت و پرت دیگه ای ولی یادشون میره که اینا همه ابزار هایی هستن برای زندگی کردن

اینا چیزایی هستن که میشه بدونشون زندگی کرد ولی خیلی راحت از کنارش میگذرن همه آدما میتونن طلوع خورشید رو زیبا ببینن ولی یکی عینک میزنه تا چشماش اذیت نشه یکی چشماشو میبنده یکی میاد منظر دیدشو کوتاه میکنه یکی از نور استفاده میکنه ولی یکی هم میاد با عشق وای میسته و به آفتاب نگاه میکنه شاید این آخرین طلوعی باشه که میبینه شاید این آخرین نسیم صبحگاهی باشه که به مشامش میرسه پس میاد زندگی رو زیباتر میبینه نه اینکه فقط برای لحظه زندگی کنه که اینده رو یادش بره

نه

جوری زندگی میکنه که اگه بهش گفتن 2 ساعت دیگه میمیری ... هم برای دوستانش برنامه داره و هم از کنار اون دو ساعت به راجتی نمیگذره

اینجوری که  تفاوت ها در میان ما انسان ها آشکار میشه تفاوت نسبت به اون دیدی که به زندگی داریم به اون نگرشی که داریم باهاش زندگی میکنیم به اون راهی که انتخاب میکنیم ولی اگه همه آدم ها یه خورده به درونشون رجوع کنن هم شعر رو لمس میکنن هم زیبایی رو هم زندگی رو همه چی رو به منتها حس میکنن اگه فقط و فقط از تعلقاتی که دارن بگزرن به همین سادگی اون موقع چیزایی براشون ارزش پیدا میکنه که روزی بی ارزش ترین چیز بوده براشون مثل خندوندن کسی که دوسش دارن مثل لذت نگاه کردن به طلوع خورشید مثل غمگینی غروباش مثل سنگینی شب سیاهی غربت شکوه باران پاکی آب همه و همه فقط میسر هستن به آزاد شدن از تعلقات دنیایی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


معرفی
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز من ساناز خیراندیش هستم مدیر جدید این وبلاگ از این پس با همکاری ایمان عزیز با مطالب متنوع و جدید در خدمت شما دوستان هستم ... سعی کنید با نظرات خودتون ما در بهتر کردن این وبلاگ یاری کنید .

نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 133
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2202
بازدید امسال : 8634
بازدید کل : 14869
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1