[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
خبر رسانی

خوب با سلام مجدد خدمت همه ی دوستان وبلاگ ، این بار هم با یه مطلب طنز خدمت رسیدم امیدوارم خوشتون بیاد ، خوب طبق روال سخن کوتاه و اینم مطلب امروز

 

خبر رسانی

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره؟!!پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند.
برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب!! آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان 

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست ، قدر آن را بیشتر بدانید

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


زندگی .... چند لحظه

با سلام خدمت دوستان عزیز ، خوب داستان کوتاه ها هم رسید و خوب فکر کنم این دفعه فاصله ی آپ ها کمتر شد ، خیلی ممنون میشم دوستانی که به وبلاگ سر میزنن اگه مایل به تبادل لینک هستن اعلام کنن ، خوب سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به مطلب امروز ...

 

داستان کوتاه ***چند لحظه از زندگی (این داستان رو حذف کردم چون کد بندیش جور نبود و صفحه رو خراب میکرد خوب دوتا شعر براتون میزارم در آپ بالا)

 

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


شاعری با تفکری بزرگ

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، در هفته ی گذشته خبر هایی مبنی بر فوت شاعره ی نامی کشور خانم سیمین بهبهانی در اینترنت پخش شد و خوب اونایی که اهل شعر و ادبیات بودن مطمئنا ناراحت و غمگین شدند و خوب به فاصله ی زمانی 48 ساعت این خبر توسط خود خانم سیمین بهبهانی تکذیب شد ، واسه همین با خودم گفتم چرا ما باید حتما کسی از دنیا بره تا به یادش بیوفتیم ، امروز زندگی نامه ی خانم سیمین بهبهانی به همراه چند تا از شعر هاشونو براتون میزارم و در انتها هم چند جمله ی قشنگ و کوتاه و شعر و امیدوارم خوشتون بیاد ، در انتها از شما در خواست دارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید ....

 

زندگی نامه :

غزلسرای بی همتا معاصر، سیمین بهبهانی به سال 1306 از دو شخصیت فرهنگی، فخر عظما ارغون و عباس خلیلی چشم به روی زندگی گشود و هنوز به 2 سالگی نرسیده بود که پس از مرگ پدربزرگش، بین پدر و مادرش جدایی افتاد و سه ساله بود که مادرش همسر دیگری برگزید و از آن به بعد فخر عادل خلعتبری نامیده می شد، پدرش نیز بی همسر نماند و او نیز به زودی زن دیگری را به عقد خود در آورد.
ذوق ادبی سیمین شاید میراثی دو سویه از پدر و مادر باشد، پدرش عباس خلیلی نویسنده ده ها جلد رمان و کتاب تحقیقی و تاریخی و از نخستین کسانی بود که نوشتن را به شیوه رمان آغاز کرد که ((روزگار سیاه)) و ((اسرار شب)) از جمله رمان های او و ((تاریخ کوروش)) در دو جلد از تالیفات تحقیقی و ((پرتو اسلام)) در 2 جلد و ((تاریخ کامل ابن اثیر)) در 14 جلد از ترجمه های اوست. و دوره روزنامه های پر خواننده اقدام، که نسخه های آن در کتابخانه های ایران موجود است و یاد سرمقاله های تند و پر تحرک آن نیز در ذهن بسیاری از هموطنان سالدیده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نیز زنی بود نمونه شگفتی های روزگار خویش، در دوره ای که هنوز خواندن و نوشتن برای زن گناه به شمار می رفت از بسیاری از دانش های خاص مردان بهره کافی گرفته بود. ادبیات فارسی، فقه و اصول، زبان عربی، هیئت و فلسفه و منطق و تاریخ و جغرافی را به خوبی می دانست و نزد استادان وقت که آموزگاران دو برادرش نیز بودند، فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از کودکی از یک بانوی سوییسی که معلم سرخانه او بود یاد گرفته بود و چون در خانواده مرفهی به دنیا آمده بود از تمامی امکانتا آموزشی و پرورشی بهره مند بود. بدین سان پس از جدایی از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته های خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدریس زبان فارسی در دو مدرسه دخترانه موجود آن زمان پرداخت. او از موسیقی اطلاع کافی داشت، شعر می سرود، تار را خوب می نواخت و با عضویت در انجمن های زنانه برای احقاق حقوق اجتماعی زنان مبارزه می کرد.
با این ویژگی ها سیمین در محیطی پرورش یافت که هرگز از شعر و شور و فعالیت خالی نبود. او از 12 سالگی زبان به شعر گشود و در 14 سالگی یکی از سروده های خود را در مدرسه خواند و با تشویق آموزگار خود روبرو شد. مادرش نخستین غزل او را برای روزنامه نوبهار که به مدیریت ملک الشعرای بهار و همکاری دامادش یزدان بخش قهرمان منتشر شد فرستاد که با مطلع:
((ای توده گرسنه ی نالان چه می کنی _ ای
ملت فقیر و پریشان چه می کنی)) به چاپ رسید.
او که دوشیزه ای باهوش و مستعد بود دوران متوسطه را در 4 سال و هر سال 2 کلاس یکی به سر می برد و پیش از آنکه دیپلم دوره دبیرستان را بگیرد وارد مدرسه ی مامایی شد ولی چون اولیاء آموزشگاه از خبر فعالیتش در سازمان جوانان حزب توده خبر داشتند، همچنین می دانستند که گاه چیزی می نویسد یا شعری می سراید، به او بدبین بودند. تازه سال دوم مدرسه را شروع کرده بود که گزارش انتقادی و بی امضاء درباره اوضاع نا به هنجار مدرسه در یکی از روزنامه های آن زمان منتشر شد که سخت رئیس آموزشگاه را خشمگین کرد و نوشتن آن را به سیمین نسبت دادند، حال آنکه هیچگاه نفهمید نویسنده آن نامه چه کسی بوده است! این ماجرا، به نبرد تن به تن سیمین با رئیس آموزشگاه و اخراج او از آنجا منجر شد و جنجال آن به روزنامه ها کشید و از همان تاریخ شخصیت جسور و مبارز او را به اطرافیانش نمود. اگرچه این واقعه باعث ترک تحصیل او دگرگون شدن سرنوشتش شد و او سخت آزرده بود ترجیح داد که همسری نخستین خواستگار خود را بعد از آن ماجرا بپذیرد.بدین ترتیب در ظرف یکی دو ماه به همسری حسن بهبهانی در آمد. پیوندی ناهمگون که او را از 17 سالگی دچار غم سنگینی کرد که هفته ها و ماه ها با او ماند و حتی با تولد سه فرزندی هم که یکی پس از دیگری به دنیا آمدند کاستی نگرفت که هیچ بلکه شدیدتر هم شد. همسر او از خانواده محترمی بود، تحصیلات کافی داشت، اما نگرش آن دو به زندگی از دو زاویه متفاوت بود اما با این همه سیمین را از ادامه تحصیل باز نداشت و مانع سرودنش نشد. او در خانه شوهر دیپلم گرفت و در کنکور چند دانشگاه شرکت کرد و به دانشگاه حقوق راه یافت و توانست تحصیلاتش را ادامه بدهد. اما زندگی مشترک انها پس از 20 سال خاتمه یافت و آنها با متانت تمام راهشان را از یکدیگر جدا کردند. سیمین پس از مدتی همسر دیگری برگزید به نام منوچهر کوشیار، که او را بسیار دوست داشت و با توافق کامل 14 سال از عمر خود را در کنار آن مرد همراه گذراند. مردی که در دانشگاه حقوق با او آشنا شده، در کنار او دوران دانشکده را به پایان رسانده بود، اما او را هم سرانجام از دست داد و مرد همراه در سال 1363 با حمله قلبی از پای در آمد. با مرگ او که فاجعه بزرگی بود سیمین خود را با تنهایی باز گذاشت و از آن پس زندگی در کنار پسرش را ادامه داد. پسری که بهترین دوست،مشاور، همیار و همراه اوست و در تمامی سالهای تنهایی، نزدیک ترین همراه او بوده است.
با اینکه سیمین بهبهانی تحصیلاتش را در رشته حقوق قضایی به پایان رسانید، اما در خاتمه تحصیلات به تدریس ادبیات روی آورد و سال هایی از عمر را به تدریس گذراند و تنها سرگرمی او سرودن شعر و مطالعه و گه گاه نیز سفر به داخل ایران و خارج است و در میان مردم ادب پرور و شعردوست از محبوبیت بسیاری برخوردار است. شیوه کار شعری سیمین بهبهانی بیشتر در حوزه غزل است. و او با غزل و دو بیتی های نیمایی آغاز به سرودن کرد و از همان روزهای نخست شعرش بازتابی از محیط و اوضاع اجتماعی بوده، اگرچه هرگز از عواطف درونی و شخصی فارغ نمانده است و آن چه را که هم بازتاب اوضاع اجتماعی می نامیم در واقع بازتاب واکنش های عاطفی و خصوصی او در برابر محیط جامعه ای است که در آن می زیسته است و اشعارش در بیشتر موارد ناخواسته رنگ اجتماعی و سیاسی دارد و متاثر و برانگیخته از جهان برون و کمتر از جهان درون است.
او از 20 سال پیش به ایجاد تغییراتی در اوزان غزل دست زد و کوشید از پاره های طبیعی کلام که در حال محاوره بی وزن به نظر می رسند در غزل استفاده کند و با تکرار و ادامه ضرب پاره نخستین، وزن تازه ای را به وجود بیاورد که هم اوزان گذشته را تداعی کند و هم مضامین و واژه های خاص اوزان گذشته لازمه ظرفیت آن نباشد. به این ترتیب ظرفی نو، آماده پذیرش محتوایی نو را ایجاد کرد که در شکا بندی غزل گذشتگان را حفظ کرده است اما ظرفیت و محتوای تازه ای را به وجود آورده است. این ابداع سیمین بهبهانی در میان جوانان پیروان بسیاری به دست آورد و سبب ادامه قالب کهنه غزل در شعر معاصر شد. آثار این بانوی فرزانه که عمری را به خدمت به شعر و ادب ایران گذراند و از مفاخر ادب معاصر است، از سال 1330 به صورت دفاتر مختلف در دسترس دوستاران شعر قرار گرفته است که به ترتیب:((سه تار شکسته)) 1330 مجموعه شعر و داستان، ((جای پا)) 1335 ،((چلچراغ)) 1336،((مرمر)) 1342 ، به چاپ چهارم این اثر 19 غزل افزوده و جانشین کاسته ها شده است، ((رستاخیز)) 1352 ،((خطی از سرعت و آتش)) 1360 ،((در دشت ارژن)) 1362 ،((گزینه اشعار)) 1368 ،((درباره هنر و ادبیات _ گفتگویی با ناصر حریری))، همراه با مصاحله حمید مصدق،((آن مرد، مرد همراهم)) 1361 ،((با قلب خود چه خریدم)) سخن، 1372 ((یاد بعضی نفرات)) نشر البرز، 1378 و ((یکی مثلا این که...)) نشر البرز، 1379 نام دارند. درباره شخصیت فرهنگی و آثار سیمین بهبهانی چندین کتاب به زبان فارسی، انگلیسی و .. به نوشته در آمده ئ مقالات بسیاری در این زمینه در نشریات داخل و خارج انتشار یافته است.

 

شعری در مورد زنان با نام لاف کمتر بزن

 

لاف ز برتری کم زن،                               سنگ برابرت هستیم
تیر به ما چه می باری؟                          نیمه دیگرت هستیم
خالق این جهان ما را                              واسطه کرد در خلقت
حرمت ما نگه می دار                              خالق و مادرت هستیم
نظم جهان فردا را                                   همت و همدلی باید
دست به دست ما بسپار ،                      یار دلاورت هستیم
عزت و امن و آسایش                               جمله ز لطف ما داری
از دل خود اگر پرسی ،                            همدل و همسرت هستیم.
حق طلبان همراهیم ،                            زنده و شاد و برپاییم
گام بزن، بیا با ما:                                  ما همه یاورت هستیم .
حق حیات کامل تر ،                               گرچه به کام شیر اندر
مطلب ماست، باور کن ،                         طالب باورت هستیم.                

 شعر دیگر با نام ای عشق دیر آمده ای

 

هنگام ناشناس دلی
 دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
 پرهیز عاشقی نکند
پروای آبرو چه کنم ؟
 این ساز پر شکایت من
 یک لحظه بی زبان نشود
 ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
 گویم که می کشد ز کفم
 با آن ستیزه جو چه کنم ؟
 گرید چنین خموش ممان
 از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران
 بیهوده های و هو چه کنم ؟
 جوشیده و گذشته ز سر
 صهبای این سبو ، چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم ؟

 

و شعر معروف خانم بهبهانی با نام دوباره می سازمت وطن

 

دوباره میسازمت وطن!اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم،اگرچه با استخوان خویش

دوباره میبویم از توگل،به میل نسل جوان تو

دوباره میشویم از تو خون،به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا،سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم،ز آبی اسمان خویش

اگر چه صد سال مرده ام،به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن،زنعره ی آنچنان خویش

اگرچه پیرم ولی هنوز،مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم،کنار نوباوگان خویش

هنوزدر سینه آتشی،به جاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی،زگرمی دودمان خویش

دوباره میبخشیم توان،اگرچه شعرم به خون نشست

دوباره میسازمت به جان،اگرچه بیش از توان خویش

 

منبع : سایت آوای آزاد ، سایت هیچکی ، سایت ایران مقدس

 

خوب اینم از شعر های امروز و حالا میرسیم به جمله های زیبا و شعر های قشنگ

 

گرفته از این روزها ، دلم تنگ است              میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست       هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه خود را                  دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید                چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است

 

اگر بر غیر من غیری گزیند دوست حاکم اوست/ حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

 

کاش خوبان همه از عاشق خود جان طلبند * تا به هر بوالهوسی عاشقی آسان نشود

 

 وقتی به حالت رویا و بیداری با دقت توجه می کنم , هیچ کیفیت منحصر بفردی نمی یابم که با قطعیت آن دو حالت را از هم متمایز کند چطور می توان مطمئن بود که زندگی رویا نبوده است ؟ ---- دکارت

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یاحق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


از کجا تا به کجا
 

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ... باز هم به یه تاخیر خیلی کوتاه البته مزاحمتون میشم به یه آپ دیگه و یه مطلب دیگه ... خوب دفعه پیش قول دادم امروز داستان کوتاه رو خواهیم داشت و یه شعر و دست آخر هم چند تا جمله ی قشنگ ...

 

داستان

میگن یه روزی یه مردی سوار یه کشتی بزرگ میشه و تو دریا حرکت میکنه ، طی یه سانحه کشتی به طوفان میخوره و به همین علت انقدر این مرد به دریا میوفته ، وقتی که دوباره بیدار میشه خودش رو تو یه جزیره پیدا میکنه ... مردم اون جزیره وقتی اینو میبینن که اونجا افتاده میبرنش و اونو پادشاه اون جزیره میکنن ... هرچی که مرد میپرسه آخه منو برای چی پادشاه این جزیره کردین هیچ کس جواب نمیده فقط بهش میگن اینجا رسمه وقتی یکی تازه وارد بیاد تو این جزیره ما اون پادشاه جزیره میکنیم ، اون مرد که می دید همه ی مردمان جزیره به حرفش میکنن و دستوراتش رو اجرا میکنن یه خورده مشکوک شد ، با خودش میگه بزار برم ببینم اینجا چه خبره اینا که به من جواب نخواهند داد ، لباس مبدلی می پوشه و راه میوفته میون مردن ، از یه رهگذری میپرسه چرا هر چی که این پادشاهتون میگه عمل میکنین و چرا اونو پادشاه کردین ؟ اون رهگذر جواب میده اون مرد فقط برای یک سال اینجاست و بعدش میندازنش تو یه قایق شکسته و راهی دریاش میکنن و خوب بزار تو همین یه سالی که اینجا هست خوش باشه چون بعدش قراره بلای بدی سرش بیاد ، مرد میترسه و با خودش شروع میکنه به فکر کردن ، یکی از مامورینش رو فرا میخونه و بهش دستور میده در فلان جزیره یه قصر با تمام امکانات رفاهی براش ظرف مدت چند ماه بسازن ، اونا هم اطاعت میکنن و مرد به این فکر میکنه که حداقل میتونه با همون قایق شکسته هم به اون جزیره برسه

نکته

ما آدما قبل اینکه بتونیم در مورد کارای خوب و بدمون با دقت فکر کنیم انقدر وقت از دست میدیم که تا چشم باز میکنیم می بینیم وقتمون تموم شد و داریم از خودا تقاضای وقت اضافه میکنیم ، حکمت این دنیا هم مثل همون جزیره میمونه و خاصیت پادشاه جزیره اینه که نمیتونه بمونه و باید بره ، اما اون وقتی به این واقعیت پی برد که نمیتونه زیاد بمونه برای فردا روز خودش فکری برداشت ، اینکه بتونه بعد اینکه انداختنش توی قایق شکسته جایی برای رفتن داشته باشه و با کشتی شکسته ی خودش تو دریا فرو نره ، شاید خیلی ها بگن دیره ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، اگه از همین امروز هم شروع کنین یه دونه قصر که کمه چندین و چند  جزیره با تمام امکانات رفاهی میتونین برای اون دنیای خودتون بسازین

 

خوب اینم داستان حالا شعرش رو تقدیم میکنم از خانم زینب آذربادگان

 

ساعت در حرکت است

و تن من

تسلیم زمان

در دالان‌های خاردار خاطره

سوار بر قطارهای کرمی بی‌کسی،

خاک زمین را

جستجو می‌کند

و این روح خسته‌ی بی‌زمان را

تسلیم زمین.

 

ساعت در حرکت است

و احساس من

فراتر از زمان

در آسمان داغ‌زده از تنهایی

پرپر می‌زند

تا در حضور زرد سرد زمین

رویاهای پرواز نکرده‌ام را

پرپر کند.

 

ساعت در حرکت است

و خواب من

در نبرد با عقرب‌های زمان

در بی‌نهایت شب

ذوب می‌شود

تا شمع وجود در خواب ابدیت

همچنان از سوز زمین

بسوزد.

 

ساعت در حرکت است

و قلب من

با نبض زمین

می تپد

ودر کشش ِ بی‌کشش ِ ثانیه‌ها

خم شدن کمر زمان را

نظاره می‌کند.

 

ساعت در حرکت است

و قصه‌ی من

در آغاز زمان

بی بودن و نبودن یک

تنها شروع شده است

و قصه‌گوی گم‌شده و گیج

در بازی بی پایان کلمات

مرا در زمین

رها کرده است.

 

ساعت در حرکت است

و ستون‌های سخت سرد استخوانی من

مبهوت گذشته

در حال ایستاده‌اند

و در زمین و زمان

خیره در جستجوی آینده

شکسته و تکه‌تکه می‌شوند

و همچنان...

 

ساعت در حرکت است

 

خوب اینم شعر و حالا می رسیدم به جمله های قشنگ و شعر های زیبا

 

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک جالب اینجاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من رو به این کوچیکی فراموش نمیکنی ولی من به کوچیکی توئه به این بزرگی رو گاهی فراموش میکنم

 

دیگر برای اینکه گریه نکنم هیچ بهانه ای ندارم گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند وتو ایکاش مرا می فهمیدی حالا که می روی قرارمان هیچ ولی بگو به چه بهانه

 

میگه خدا وقتی بخواد بزرگی ادمها رو اندازه بگیره متر رو به جای قدشون دور قلبشون میگیره

 

گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست

طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه ی یا مهدی

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

روزگارم گله مندی شده است

من بگریم تو بخندی شده است

از دلم یاد نکردی

شاید ، عشق هم سهمیه بندی شده است

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست

 

شاد باشین و سربلند

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


همین جا... روی همین خاک ... چند قدم آن طرف تر

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

شرمنده که یه خورده نسبت به دفعه ی قبل که مطلب گذاشتم دیر کردم یه خورده سرم شلوغ بود ... امروز هم با یه داستان کوتاه و یه شعر و چند تا جمله ی قشنگ در خدمتتون هستم ... امیدارم لذت ببریم و منو برای دیرکرد ببخشید .

یک پسر کوچک که همیشه در آرزوی بزرگ شدن بود ... برای خود ناکجاآبادی ساخت پر از هیاهو پر از همهمه پر از شادی پر از شور و اشتیاق ... پدرو مادری نداشت زیرا آنها را سالیانی بود که از دست داده بود . تو کوچه بازار میگشت تا یه لقمه نون برای خواهر کوچیکش پیدا کنه ... پاک بود و معصوم اما از دورنگی های این دوره زمونه خبر نداشت ... دنبال نونی بود که با دست خودش بهش برسه نه با دست دیگری و نه از مال دیگری ... یه روز که میرسه خونه و میبینه که دارن خواهر کوچیکش رو برای گرفتن گردنبند کوچیکش اذیت میکنن ... میدوه به سمتشون و شروع میکنه به دفاع از خواهر کوچیکش ... وقتی برای اولین بار خواهر خودش رو پشت سرش میبینه و یه دنیای کثیف و ننگین روبه روش و یه عمر خاطره ی غمگین پشت سرش ... بزرگ میشه در همون جسم کودکی خودش ... بزرگ میشه چون این بازی برگتر هاست ... چی از دنیا میخواست غیر یه لقمه نون و یه سرپناه مگه تو این دنیا کم از این چیزا پیدا میشه ... مگه غیر از این بود که زندگی خودش رو فدای خواهرش کرده بود ... وقتی که با درگیر شدن چند نفر دیگه اون دعوا تموم شد و پسرک سر سفره ی محقرش نشست ... انقدر بغض داشت که نتونه لقمه ی نونی بخوره حتی اگر نون رو با آب تازه نگه میداشتن ... اونجا بزرگ شد و وارد دنیای پوچ آدم بزرگ ها شد ... دیگه از ناکجاآبادی که برای خودش ساخته بود خبری نبود ... دیگه قصر پادشاهی خواهرش رو نمیخواست ... دیگه پدر و مادرش رو همیشه در کنارش نمیدید ... اینجا بود که واقعیت خیال قشنگ کودکیش رنگ باخت به ظاهر کثیف شهر و آدماش ... قصرش یه خونه شد کوچک اما از جنس سقف های این دوره زمونه ... قصه ها رو گذاشت کنار و آمد به جنگ آدمک های نقابدار ... از آسمون صاف بچگی براش دود و دم موند ... از قصه های بچگی و بابا آب دارد براش خواهر نان میخواهد موند ... از ناکجاآباد یه خیال موند که آره ... چاره ای نیست ... منم یکی مثل بقیه ی این اهل پوچ و رنگارنگ .

خوب اینم از داستان حالا میرسیم به شعرش

 

 

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

نگاه مهر و محبت به دست های نیاز


دگر نمی پرسند مردمان بالاها

کجاست طفل گرسنه و دست های دراز


چرا نمی پرسند اشک او برای چیست

ز قامت بلند این برج های فراز


چرا نمی پرسند , سهم کودکان این بود

یه تکه نان برشته , به رونقی ز پیاز


چرا نمی پرسند مردمان بالاها

چرا همه سیر و چشم در نگاه آز


برای کودک ما شاد بودن جرم است

نمانده نای محبت برای عشوه و ناز


سرود کودک تنها دمی بر عارض

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

 

 

خوب اینم شعر داستان که براتون گذاشته بودم ... یه چند تا جمله ی قشنگ هم هست که براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید

 

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که میوفته یه دونه از غمهای دلت بره و همیشه شاد باشی ... پاییزت مبارک

 

من فقط تو رو 15 تا دوست دارم ... 7 تا دریا ... 7 تا آسمون ... 1 دنیا

 

شاید تو آسمون رو دوست نداشته باشی ولی یه نفر هست که تورو قد یه آسمون دوست داره

 

به جرم نگاه زیبایت تورا در زندان قلبم محکوم به حبس ابد میکنم ... مگر اینکه در دادگاه عشق اعتراف کنی که دوستم داری

 

مثل شفایق زندگی کن ... کوتاه اما ماندگار

مثل پرستو کوچ کن ... فصل اما هدفمند

مثل پروانه بمیر ... دردناک اما عاشق

 

 

 

خوب اینم از مطالب این دفعه

شاد و پیروز و موفق باشید

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خداباشید

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


درخت همیشه بهار
 

سلام خدمت دوستان عزیز

از این به بعد میخوام یه بخش داستان کوتاه به بخش های وبلاگ اضافه کنم ... الان با یه داستان و یه شعر که مربوط به همین داستان هست در خدمتتون هستم ... دارم سعی میکنم فاصله ی بین مطالبی رو که میزارم کم کنم ... ازتون میخوام با نظراتون منو در هر چه بهتر شدن این وبلاگ رهانمایی کنین ...

 

داستان

 

میگن یه روز یه روزگاری دو تا عاشق بودن که همیشه قرارشون زیر درخت بهاری بود که هیچ وقت خزون نداشت ... هیچ وقت نمیشد گفت یکشون عاشقه و اون یکی معشوق همیشه یکی بودن و میخواستن یکی باشن ... گذر زمانه دست نامردما بینشون کدروتی پیش میاره که این دوتا رو از هم جدا میکنه یکی تو همون سرزمینی که بود یکی هم تو سرزمینی که خواستن نامردما ... هیچ وقت شادیشونو کسی ندید و از اون درخت همیشه بهار یه خاطره بیشتر نموند ...گذشت و خبر به اون دورافتاده رسید که عشقت مرد و جز وصیت نامه چیزی برات نزاشته ... شکسته و خسته میره سر قبر یارش و می بینه روی روی سنگ قبر نوشته من اینجا نخوابیده ام تا زمانی که یارم بیاید و آرام بگیرم ... شروع به گریه میکنه و وصیت نامه رو باز میکنه و آروم شروع میکنه به خوندن ... گریه ات را نمیخواهم ، شکستنت رو نمیخواهم ، تنهایی ات را نمیخوام ، میدانم دستم از دستان گرمت جدا شد ولی یادم با توست حتی اگر هیچ وقت قسمت دیدارت نباشد ... سرش رو روی سنگ قبر میزاره و آرام گریه میکنه ... آرام آرام یک جوانه از زیر برگهای زردی که از درخت همیشه بهار مونده شروع به بزرگ شدن میکنه و مثل اینکه بخواد صورت اونو نوازش بده و میره تا یه سایه سار برای اون درست کنه ... میگذره زمان و اونجا دوتا سنگ قبر کنار هم قرار میگیره که روی سنگ قبر دومی نوشته شده بخواب نازنینم ... آرام بگیر ... حالا نمیه ی قلبت در کنارت به ابدیت پیوست

 

 

اینم شعر داستان از خانم زینب آذربادگان

 

«یخ زدی

من شکستم»

کجاست تکه تکه‌ات؟

«باورت نمی‌شد

که همه‌ی زندگیم

در یک چمدان سرخ

جا شود

ببین!

همه‌ی مرگم

زیر یک سنگ

جا شده»

قرار ما اینجا نبود!

قرار نبود که تو

در نقش سنگ‌ها خلاصه شوی

قرار ما...

قرار ما لحظه‌ی آشتی بود

«ولی من از همان لحظه مرده بودم

از آن لحظه که

قلبم به یک خط ممتد رسید

و چشم‌های تو غریبه شد»

 

ضجه می‌زند پاییز زرد

قرار ما زیر درخت بهار بود

«من خاکستر شده بودم

سرد شده بودند زبانه‌های عاشقانه‌ی ما»

قرار ما...

قرار ما گم شدن نبود

خواب نبود

خاک نبود

قرار ما جدا شدن نبود

«باورت نمی‌شود؟

نصف من در تو

جا مانده بود»

قرار ما...

قرار ما فراموشی نبود

«تار تنیده بود یادت

بوسه‌هایت

روی دست‌هایم داغ خورده بود»

قرار ما...

بی‌قرار شده قلبم

شکسته آن نیمه‌ی دگرت

قرار ما خورد شدن نبود

«قرار ما رسیدن بود

بی‌نفس، بی‌تو زیستن نبود»

من نفس را هم دفن کردم

بگذار چهل تکه‌ات

یک تکه شوند

 

 

خوب برای امروز فکر کنم خوب باشه ... یه سری جملات شعرای زیبا هم هست که براتون میزارم

 

میگه خدا وقتی بخواد بزرگی ادمها رو اندازه بگیره متر رو به جای قدشون دور قلبشون میگیره

 

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

تا آب شدم سراب دیدم خود را .....  دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلفت خود را دیدم   .....  بیدار شدم بخواب دیدم خود را

 

زیر سایه ی مولا علی

شاد باشین و در پناه خدا

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 100
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2169
بازدید امسال : 8601
بازدید کل : 14836
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1