|
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ سیب زمینی ها ، خوب امروز هم با یه متن و یه چند تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه منو با نظراتتون در بهتر شذن این وبلاگ یاری کنین خوب سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به مطالب این دفعه ... نام : دانشجو فامیل : ایرانی محل تولد : دانشگاه روز تولد : روزی که قبولی خود را دیدم توضیحات سواد را به جستجو می آموزد و نه به آموزش ، قدرت درک را فرا میگرد تا بتواند آینده ای را برای جامعه خود رقم بزند ، دیگر خبری از معلم نیست که به او راه و چاه را نشان دهد چون اینک اوست که در مسیر بلکه خود سازنده مسیری برای فردا هاست چنان که می تواند مردمانی را به سرانجام مقصود برساتد . نیم نگاهی به عقب دارد تا فراموش نکند از که ار کجا آمده است و ژرف نگاهی به آینده ای دارد که خود یکی از سازندگان آن است تا بسازد آن چیزی را که روزی جوانانی سبز شده در همین مکان ساختند ، تا برسانند پیامی را که ما می اموزیم تا عمل کنیم و نه آنکه پشت تکه ای آجر ورق هایه کهنه ای را زیر رو کنیم یا در گذر خیابان ها درد دل مردمان را گوش کنیم و در فرار از اسکناس هایه درشت با آنها معامله ای از جنس شرکت واحد داشته باشیم ، یا در این تشکیلات بزرگ ای کشور نفت خیز نقش حاملی باشیم بین چیزی از جنس نفت و ماشین هایه رنکارنگ ، یا یا در گذر کوچه ها همدرد درختانی باشیم که زرد شده اند و ما را شاید ، بعضی اوقات به سوزاندن برگی گرم کنند ، یا باز هم در گذر این کوچه ها با تکه ای چوب که شاید روزی درختی میشد بگردیم و عیان سازیم ایزوگامی را از زیر خروار ها برف که از آسمان میریزد و همراهش برایمان امید می آورد ، یا در ساختن این ساختمان هایه عظیم نقش کسی را داشته باشیم که در کلاس سوم راهنمایی خواند مخلوطی ار فلان چیز ها میشود سیمان ، یا در عظمت تبلیغات نقش کسی را داشته باشیم که دستوری میگیرد که سمت چپ بالا ... سمت راست پایین ، در میان این همه گل زیبا ما نیستیم که میپیچد دست گلی را برای عده ای که میبرند برای روز معلم ، ما نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود که ما مرد عملیم و نه آدم حرف ، میشویم کسانی تاریخ را ساختند ولی به گمان بعضی ها زیادی بودند و زود از میان رفتند ،چون برای عده ای زیادی بودند و دست دشمن بیگانه در از کشور جدا کردند ، ما میشویم کسانی که امضایی به ارزش نجومی خریداری میشود ، یا میشویم کسی که برای استفاده از محضر او لحظه شماری میکنند تا بشینند یاد بگیرند و در دل خود صد ها بار خود را جای او بگذارند ، یا میشویم جوانانی که گرچه مرد عمل بودند در درس ولی مرد عمل شدند در تاریخ سرزمین و حماسه سازانی که اگر نبودند ما نیز نبودیم ، میشویم مرد عملی که دیگر در این دیار تحویلمان نمیگیرد و ما را آشنایه دیار غربت میکنند آنان که میگویند جوان گرایی جوان گرایی ، آری ما اینچونه خواهیم شد خود خواهید دید ولی ما مرد عمیل هستیم ولی دیگر وسط راه جا نمیزنیم و میدان را خالی نمیکنیم به یکنواختی و غرور و تکبر و خودپسندی تا نشویم مثل کسانی که از سر اجبار می نشینیم در محضرشان تا نمره ای بگیریم و بگزرانیم ترمی را که برای بعد خدا بزرگ است ، یا کسانی که فروختند اصالت خود را به روز جنگ به اسم و پول یا آمده بوند در پشت خط مقدم تا بگیرند عکسی به یادگار برای روز مبادا که باشد خاطره ای برای مثال هایی بیشتر گرچه خالی از احساس باشد به ضن دوست ، یا کسانی که می آمورند ولی به اجبار برای یک تکه کاغد خالی و نه به درخواست برای تعقلی بیشتر ، یا کسانی که می آیند تا بسازند برای این ممکلت اما ساختمانی که ویرانه ای بیش نیست و به تکانی میریزد و مسوولیت جان عده ای را به آن دنیا به روی دوشش میگذارد ، یا مثل کسانی که می ارزید روزی امضایش به دنیایی و امروز ولی پشت کاغد کاهی تمرین امضا میکند ، یا مثل مدیرانی که با سود آمدند و با زیان رفتند ، یا مثل کسانی که پله های ترقی را از جنس آدمیان میسازند و به روزگاری با از دست دادن یک پایه نردبانش سقوط میکند ، ما نیستیم و نخواهیم شد ان شاءالله امروز هر کسی که این متن را میخواند در قبال دین خود ، کشور خود ، و ملیت خود مسوولیتی بر عهده دارد پس چه بهتر که بماند و بسازد و بکوباند بر دهن دشمنانی که به ذره ذره خاک این سرزمین حریصند و به پیشرفت آن چشم تنگ ، پس ای تو کسی که نامت دانشجو است و فامیلیت ایرانی ، بیا و بساز که اگر ما نسازیم در این زمان هستند کسانی که برایمان خواهند ساخت ، تا حرکتی نباشد اتفاقی افتادنی نیست پس بیا ، مرد عمل باش برای ساختن کمک کن و نه برای ویرانی ، بیا که چشم کودکان این سرزمین به دستان توست ، اگر نبوند مرد عمل و اگر نبودند مرد ایستادکی در راه عمل ، تو بیا و بساز که اینجا عرصه عمل است ، تو نیز مرد عمل باش و بیا ، بیا و عمل کن تا بسازی به لطف حق تعالی ان شاءالله خوب اینم از سخنرانی امروز حالا می رسیم به شعر اندر آن قوم که وژدان و حیا می میرد حس همدردی و آیین وفا می میرد زاتش حرص و هوا سوختن از مرده دلی است دل اگر زنده بود حرص و هوا می میرد هر کس از منهج دین دور شود نابود است ماهی از آب چو گردید جدا می میرد در تن بی خردان روح بمیرد آری شمع در خانه خالی ز هوا می میرد مرده ان است که از خود نگذارد اثری هر که دارد اثر نیک کجا می میرد باید از دشمن قرآن و شریعت پرسید ای کج اندیشه مگر دین خدا می میرد کوش بر توبه گزاری که گنه شد بسیار دردمند ار نکند فکر دوا می میرد روز حاجت چو به مهراب دعا روی آرم در تن پر گنه هم ذوق دعا می میرد **************** و یه شعر هم از خانم زینب آذربادگان روی این زمین داغزده کنار این درخت خشک خواب زده زیر ابرهای سیاه پیچیدهی نازا در بر رقص برگ و زوزهی باد در گذر این ثانیه ها، ساعتها، سالها در انتهای این راه بیانتها ایستادهام از آن شبی که رگ بیجان شهر از قدمهایمان بیدار شده بود، از آن ساعتی که زمین عروس آسمان شده بود، و بدن این شهر ملول از نور، ستاره باران شده بود، از آن لحظه که دیدن سایه ی تنت درمِه و ماهتاب رویا شده بود در انتهای این راه بی انتها ایستادهام و فاصله ی میان ما از ثانیهها به ساعتها به سالها کشیده شده است. و این بینهایت میان ظلمت و سکوت هنوز، گم شده است. چون خاموشاند صدای قدم هایت تا بشکنند این سکوت شیشهای را. چون در سفرند چمدان فانوس هایت تا بشکافند این تاریکی بینفس را و من... در انتهای این بی انتها ایستاده ام و تو را نفس میکشم از این هوای سنگین و تو را فریاد می زنم در این خالی بیمعنی و تو را تکرار میکنم در ثانیه ها، ساعتها، سال ها. و در انتهای این بی انتها به ابتدای سفر رسیدهام با چمدانهایی پر از نور و دستانی پر از نجوا خوب اینم از شعر های امروز و حالا می رسیم به جملات و شعر های زیبا که این دفعه زیاد هم هستن دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کردخ بود، فریب می فروخت، مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ خیانت، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان بعضیها ایمانشان را میدادند . و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید سیب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مرووت گریه ام را دید و رفت گر با غم دوریت نسازم چه کنم با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم چون در نظرم فقط توی ماییه ناز گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم سحر به سرزمین یارها کوچ می کنند دستهایمان پل عبور عشق می شوند تا قلبمان ایستگاه ابدی همه باشد میثاقی همیشگی عهدی جاودانه با یکدیگر داریم برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم...دیوونه بشی دیوونه می شم...مریض بشی مریض می شم...بمیری می میرم...تنهام بذاری......منتظرت می مونم ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست در پناه خدا باشین شاد و خوش زیر سایه ی مولا علی یا حق
|