[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
خدا .....
 

با سلام خدمت خدمت همه ی بروبچه های خوب وبلاگ ، امروز هم میخواستم طبق معمول براتون شعر بزارم ولی دیدم آقا امیر حسین تو بخش نظرات سوالی رو مطرح کردن منم گفتم به این سوال با یه داستان جواب بدم

 

داستان

میگن یه روزی یه مردی میره آرایشگاه ، همین طور که نشسته بوده و مرد آرایشگر اونو اصلاح میکرده ، آرایشگر به مرد میگه میدونی چیه ، من میگم هیچ خدایی وجود نداره ، مرد با تعجب میگه آخه چرا ؟ آرایشگر پاسخ میده آخه اگه خدا وجود داشت که این همه مریض نداشتیم ، این همه بیماری نداشتیم ، این همه مردم تو فقر زندگی نمیکردن ، این همه جنگ و بی عدالتی تو دنیا نبود ، مرد که نمیخواست جرو بحث کنه پاسخی به مرد آرایشگر نداد ، وقتی که کار مرد تموم شد و مرد خارج شد ، در بیرون مغازه مردی رو دید که ژولیده و کثیف بود و موهای نامرتبی داشت که صورتش رو بسیار زشت کرده بود ، مرد دوباره وارد مغازه شد و به آرایشگر گفت میدونی چیه ، به نظر من آرایشگری هم وجود نداره ، آرایشگر گفت ولی من وجود دارم همین الان موهای تو رو اصلاح کردم ، مرد جواب داد نه ، اگر آرایشگری بود سر این مرد انقدر ژولیده و کثیف نبود ، آرایشگر پاسخ داد خوب اون باید به من مراجعه بکنه  تا من اونو اصلاح کنم ، مرد جواب داد دقیقا ماجرای ما و خدا هم همین طوره ، تا وقتی که ما به سراغ خدا نریم تو این دوره زمونه درد و بدبختی و فقر و بی عدالتی پیدا میشه و تمام تقصیر ها گردن خداست ولی این ما هستیم که به سمتش نمیریم ، ازش درخواست نمیکنیم ، دعا نمیکنیم و میخوایم که همه چی درست بشه ، مرد آرایشگر گرچه چیزی نگفت ولی ته دلش میدونست که حق با اون مرد بود

 

میشه از این داستان نتیجه گیری کرد ولی من میزارم به عهده ی خودتون ، ولی اینو بدونین که خدا همین نزدیکی هاست ، خیلی دور ، خیلی نزدیک ، بستگی داره تو چی جستجوش کنی و کجا دنبالش بگردی ، وقتی دعا میکنی خدا خیلی نزدیکه ولی تو سیاهی های این دوره زمونه خوب جستجو کردن خدا ... خدا خیلی دور به نظر میاد ، ماها خیلی وقته که داریم به سمت سیاهی حرکت میکنیم ، شاید یادمون رفته چطوری باید دعا کنیم ، شاید یادمون رفته کجا و کی از کی سراغ خدا رو بگیریم ، چه بهتر که از خود خدا سراغش رو بگیریم ، از رگ گردن به ما نزدیک تر هست ، ما رو خلق کرده ، و هر لحظه هم داره به ما قدرت نفس کشیدن میده ، پس این خدا که این همه روشن و واضحه ، واقعا خیلی بی انصافیه که گمش بکیم

 

خوب اینم از آپ امروز و دست آخر بدونین امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


همه چیز باهم ، حتی اگر درد است یا حتی زخم
 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، متاسفانه در این روزهای اخیر به علت قطع بودن سرور پارسی باکس نتونستم خدمت برسم و خوب از دیروز که این سرور دوباره شروع به کار کرد منم هم مطالب این دفعه رو آماده کردم که براتون میزارم و امیدوارم که خوشتون بیاد ، خوب با یه سخنرانی و یه دونه شعر و چند تا جمله های زیبا مطالب این وبلاگ رو ادامه میدم و امیدوارم بتونم نظر شما دوستان رو جلب کنم ، سخن رو کوتاه میکنم و به مطالب می پردازم در ضمن برای کسانی که تازه با وبلاگ آشنا شدن این دوتا لینک زیر توضیح میده چرا در وبلاگ نوشتم سیب زمینی ها عاشق می شوند به ترتیب ایناست

http://www.sibzaminiha.parsibox.com/8.html چرا سیب زمینی ها

http://www.sibzaminiha.parsibox.com/15.html سیب زمینی ها قسمت دوم

 

خوب اول سخنرانی

 

عرض شود که همیشه فکر میکردم خنده مف یتونه همه چی رو عوض کنه ، میدونی اگه آدما تو لحظه های غمگین بخندن ، یا وقتی باهم هستن بخندن ، وقتی باهم مشکل دارم به روی مشکل بخندن ، وقتی نمیتونن برسن به یه چیزی ، به سوی اون چیز بخندن ، نه فقط اینکه یه خنده باشه ، از ته دل بهش لبخند بزنن ، و مهم تر اینکه باهم لبخند بزنن چون قشنگ ترش میکنه ولی حالا اگه این قضیه تو عشق مطرح بشه اینکه دوتا عاشق به سوختن بخندن ولی باهم بخندن ....

به مشکلات بخندن    ولی باهم بخندن

به راه سخت و تاریک بخندن   ولی باهم بخندن

به مسیر دور بخندن   ولی باهم بخندن

به یکی شدن بخندن   ولی باهم بخندن

به تنها نبودن بخندن   ولی باهم بخندن

اینطوری زندگی ها انقدر زیبا میشه که شادی و غصه همه در معنای یه لبخند جا میگیره مثل اینکه با آغوش باز همه چی رو قبول کنی چه درد و راحتی چه شادی و غم چه خوب و بد همیشه همه چی رو با لبخند بپذیری و بدونی که در این راه تنها نیستی  اینطوری خنده هم عمق بیشتری پیدا میکنه هم شیرین تر میشه هم زیبا تر میشه هم جاودانه تر میشه

 

خوب این از سخنرانی و حالا می رسیم به شعر از حسین منزوی به اسم راز بزرگ تنهایی

 

بسر افکنده مرا سایه­ای از تنهائی

چتر نیلوفر این باغچه­ی بودائی

بین تنهائی و من راز بزرگیست بزرگ

هم از آنگونه که در بین تو و زیبائی

بارَش از غیر و خودی هرچه سبکتر، خوشتر

تا به ساحل برسد رهسپر ِدریائی

آفتابا تو و آن کهنه درنگت در روز

من شهابم، من و این شیوه­ی شب­پیمائی

بوسه­ای دادی و تا بوسه­ی دیگر مستم

کس شرابی نچشیدست بدین گیرائی

تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم

می­گذارم که قلم پرشود از شیدائی

 

اینم از شعر زیبای حسین منزوی و خوب حالا میرسیم به جملات زیبا و شعر های قشنگ

 

دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو پاک میکنن       یادت باشه چشم منم همیشه غرقه شبنمه

 

گفتم زندگی چند بخش است؟ گفت: دو بخش گفتم کدامند؟ گفت : کودکی، پیری گفتم: پس جوانی چه شد؟ گفت با عشق ساخت، با بی وفایی سوخت، با جدایی مرد

 

خوش بخت ترین افراد اشخاصی هستند که استعداد ندارند ولی علاقه دارند و بدبخت ترین افراد اشخاصی هستند که استعداد دارند ولی علاقه ندارند. انیشتین

 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که یا راهی خواهم یافت... یا راهی خواهم ساخت

 

من همانم که پشت خرمن خنده هایم کوله باری از غم دارم کوله باری از درد دارم من همانم که کس به اتاقک تنهاییم راه نیافت سهراب چه زیبا در حافظه ام گنجاند که یادم باشد تنهایم

 

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود               دارنده عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد                  هر کس که نه عاشق است رد خواهد بود

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خداوند بزرگ باشید

زیر سایه ی مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


گاهی برای لبخند زدن گریه لازم است
 

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، خیلی دوست داشتم برای غدیر مطلب برازم ولی انقدر درگیر مهمون داری بودیم که متاسفانه نشد ولی خوب با یه تاخیر براتون یه مطلب طنز میزارم و یه سخنرانی و چند تا جمله و شعر زیبا و کوتاه و امیدوارم که خوشتون بیاد ، سخن رو کوتاه میکنم و به مطالب امروز می رسیم ...

 

 

 

لابد برای شما هم پیش آمده است که به دوستی زنگ بزنید و از آن طرف سیم پیامگیر یا پاسخگوی اتوماتیک یک قطعه موسیقی بنوازد یا شعری زمزمه کند امروز یه چند تا دوبیتی از شعرای معروف که برای پیغامگیر خودشون انتخاب کرده بودن رو براتون میزارم

 

شرمنده از آنم که نباشم به سرایم        تا با تو سلامی و علیکی بنمایم

گر لطف کنی نمره و پیغام گذاری           پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم

 

در منزل حافظ

 

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور           تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم نخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گرکه بگذاری پیام                  آن زمان کو بازگردد خانه خود غم مخور

 

در منزل سعدی

 

از آوای دل انگیز تو مستم                 نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ           فلک گر فرستی دادی به دستم

 

در منزل خیام

 

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد             ممنون توام که کرده ای از ما یاد

 رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش           آیم چو به خانه پاسخت خواهد داد

 

در منزل فردوسی

 

نمیباشم امروز اندر سرای                   که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب          چو فردا برآید بلند آفتاب

 

در منزل مولانا

 

بهر سماغ از خانه ام ، رفتم برون رقصان شوم           شوری بر انگیزم به پا ، خندان شوم شادان شوم

برگو به من پیغام خود ، هم نمره و هم نام خود         فردا تو را پاسخ دهم ، جان تو را قربان شوم

 

خوب این از قسمت اول طنز اموز که براتون گذاشتم و حالا میرسیم به سخنرانی

 

همه چی نور داره ، بعضی هاش دیدنی هستن ، بعضی هاش هم برای دیدن چشم دل میخواد ، میگن که عاشقی رو میشه از نگاه فهمید ، جون نور عاشقی انقدر تو قلب آدم زیاده ، که چشم آدم رو هم نورانی میکنه ، مثل نگاه یه بچه ی کوچک که به یه هدیه ی تولد نگاه میکنه ، برقی رو تو چشماش میبینی که هیچ وقت مثالش نیست .....

عاشقی هم یه هدیه است ، از طرف خدا ، میگن ببینینن خدا چه قدر زیبا است که این همه زیبایی رو خلق کرده ، خیلی هاش دیدنی نیست ، خیلی هاش رو میشه حس کرد ، نور عاشقی چشم آدم رو به دریچه های مختلف باز میکنه ، آدم رو از مرز خودبینی و تکبر جدا میکنه ، آدم رو از مرز خاطره ها رد میکنه به تجلی خیال و پرواز شبانگاهی در رویای سبز باهم بودن میبره ، نور به آدم روشنی و صداقت میده ،

راهنمایی میکنه ، این دنیا دنیای نور های الکیه ، نور های ساختگی ، نور هایی که به وجود آمدن تا اون نور زیبا رو پشت چهره ی خودشون گم کنن ، واسه همینه که چشم مردم انقدر به این نور های ساختگی عادت کرده ، که نمیتونه فرقی بزاره بین نور واقعی و نور ساختگی ....

عاشقی ابتدای راهه !!!!!

زندگی تجلی گاه نوره !!!!!

و روشنی خطرگاه و سختی های زندگی ، اگه سعی کنی اون نور رو گم نکنی ، اون نور الهی رو ، هیچ وقت نه تنها میشی ، نه بی عشق میمونی ، نه رسوای این مردم دورنگ میشی .

 

خوب اینم از سخنرانی و حالا میرسیم به شعرهای کوتاه و جمله های زیبا

 

نمی دانم چرا ماانسانها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچک چشمانی شویم که عمقی ندارد و می دانیم روزی بسته خواهد شد

 

آرزویم این است ... نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.....

 

هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار                  دفتری از شعر و از عطر بهار...

عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز                  زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

 عشق یعنی چشم خیس مست او          زیر باران دست تو در دست او .

عشق یعنی ماتحب از یک نگاه                 غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ،شور عشق       گرمی دست تو در آغوش عشق.

عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "     تا سحر از عاشقی با او بخوان .

عشق یعنی هر چه داری نیم کن              از برایش قلب خود تقدیم کن


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


بوی خون از خاک می رسد به مشام

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، خوب باز هم در خدمتتون هستم با یه آپ دیگه ، همون طور که میدونین از شب عرفه به این ور کم کم بوی عاشورا میرسه ، و همه ی ما شیعیان داریم خودمو برای ماهای محرم و صفر آماده میکنیم ، الان نمیخوام زیاد وارد اون فضا بشم چون به وقت رسیدن ماه محرم با آپ های مخصوص اون ماه در خدمتتون خواهم بود ، در ضمن من مجموعه ی اشعار آغاسی رو گرفتم ، میتونم براتون بزارم ، اگه دوست دارین تو قسمت نظرات اعلام کنین که براتون بزارم ، خوب صحبت رو کوتاه میکنم و می رسیم به مطالب امروز

 

یه سخنرانی از مادر بزرگ خودم

 

هنگامی که بنفشه های نوشکفته به دامن سبز چمن ها سرمی نهند و از نسیم ملایم بهاری خم شده از سر و روی یکدیگر بوسه می گیرند، وقتی که سرود نشاط انگیز پرندگان، هوای عطرآمیز باغستان، زمزمه ی جویبارها و آفتاب زرین کوه و دشت شور و سروری در دل ها ایجاد می کنند، آن دم که گلبرگ شکوفه ها رقص کنان بر دامن سبزه ها می نشیند و از شرم از پیشانی گل ها عرق می ریزد، آن گاه که در دامن شب های تاریک دست نسیم به روی برکه ها چنگ می زند و عکس رؤیایی ماه را در دل آب می لغزاند و نغمه های خیال انگیز مرغان شب از دور به گوش می رسد باز قلب پرعشق من محزون است وگرلی پرده ای از غم های گران بر این همه مناظر دلنواز و شادی بخش سایه افکنده است، این جهان با همه ی فریبندگی و دلربایی خود و با امام زیبایی اغرا کننده اش همان دنیایی است که نگران صحنه های غم انگیز و جگرسوز عاشورا بوده است. این همان خورشید است که بر پیکر مجروح و عریان زاده طاها و نورچشم زهرا تابیده است. این همان نسیم است که خاک های گرم کربلا را بر طره ی پریشان و خون آلوداکبر پاشید. این همان مهتاب است که قتلگاه حسین را در پیش پای ساربایی سنگدل برای ربودن انگشتری روشن نموده است. دنیایی که در آن قلب آفرینش و سید و سالار جوانان بهشت تشنه لبان در خاک و خون تپیده است، هرگز نمی تواند نشاط آفرین باشد و همیشه شادی هایش با سایه ی غم هم آغوش است، و شیرینیش با تلخی آمیخته است. آری قلب ثارالله از غصه لبریز است و این غم های جاویدان که قرن هاست بر این جهان کهن و بر قلوب بشر و بر ضبع سخن پرور شعرا سایه افکنده است، از عاشورای حسین، از کربلای حسین و از قلب پر ملال او سرچشمه می گیرد.

 

کربلا رایحه ی روضه ی رضوان دارد       

کربلا خاک شفا از پی درمان دارد

 

خوب اینم از سخنرانی امروز و حالا می رسیم به شعر

 

چشمان تو که از هیجان گریه می­کنند

در من هزار چشم نهان گریه می­کنند

نفرین به شعرهایم اگر چشم­های تو

اینگونه از شنیدنشان گریه می­کنند

بانوی من! چگونه تسلایتان دهم؟

چون چشم­های باورتان گریه می­کنند

پر کرده کیسه­های خود از بغض رودها

چون ابرهای خیس خزان گریه می­کنند

وقتی تو گریه می­کنی ای دوست! در دلم

انگار ابرهای جهان گریه می­کنند

انگار با تو بار دگر خواهران من

در ماتم برادرشان گریه می­کنند

در ماتم هزار گل ارغوان مگر

با هم هزار سرو جوان گریه می­کنند

انگار عاشقانه­ترین خاطرات من

همراه با تو مویه­کنان گریه می­کنند

حس می­کنم که گریه فقط گریه­ی تو نیست

همراه تو زمین و زمان گریه می­کنند

 

خوب یه سری جمله ی زیبا هم براتون میزارم

 

 

 لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد

 

برای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین

 

زیبایی شبانگاه از شکستن قلب ستارگان است

 

 

خوب اینم از شعر و مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


شوق صعود در پرتگاه

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، فصل قشنگ و دوست داشتنی پاییز هم داره به پایان خودش نزدیک میشه و مثل همه ی فصل های قشنگ خدا فقط برامون خاطراتش رو بجا میزاره ، پاییز یه فرصته برای اینکه زیر بارون روی برگهای زردش قدم بگذاری و دوست داشتن رو تجربه کنی و وقتی برگ هایی که یه روزی بهت نفس میدادن رو زیر پاهات له کردی خاطرات غمگینت رو هم از یادت پاک کنی و با طراوت بارون به سراغ فصل سپیدی بری که درخت ها رو برای جوانه زدن مشتاق میکنه ، یلدا آخرین روزه پاییزه و همه اونو جشن میگیرن چون انقدر دنیا کوتاهه که همین یک دقیقه ی اضافه هم جای شادی و لذت در کنار هم بودن رو داره ، سعی کنید هر دقیقه از زندگیتونو از خاطراتی پر کنید که در ورق زدن صفحه ی خاطرات چیزی به عنوان غم به سراغتون نیاد ، امروز با یه سخنرانی و یه شعر در خدمتتون هستم

 

سخنرانی

 

 

پرت شدن

بعضی وقتا احساس خوبی

بعضی وقتا خیلی وحشتناک

بستگی داره از چه دیدگاهی و از چه شرایطی بهش نگاه کنی

دنیا داره روز به روز به قعر نزدیک و نزدیک تر میشه همون قدر که آدما از عشق فاصله میگیرن همون قدر هم به منجلاب این دنیا نزدیک و نزدیک تر میشن چرا آدما یدشون میره که یه روزگاری چه قدر قشنگ عشق می ورزیدند چه قدر راحت میبخشیدن مگه منو تو و ما همون بچه های دیروز نیستیم چه بلایی سرمون آمده چه بلایی سرمون آمد که همه چی رو فراموش کردیم فراموش کردیم احساس پاک بچگی رو باهم بودن و باهم تقسیم کردن همه چیز به دور از نیرنگ و ریا مگه ما چه قدر زنده هستیم یعنی انقدر زنده ایم که یادمون بره چی بودیم و چی شدیم؟یادمون بره یه زمانی آغوش گرم مادر رو با هزار تا چیز رنگارنگ عوض نمیکردیم قصه های مادربزرگ رو با جون و دل گوش میدادیم یعنی به همین سادگی یادمون رفته که حالا که بزرگ شدیم باید تو روی مادرمون وایستیم حالا که قد کشیدیم بزرگ شدیم یعنی یادمون رفت یه زمانی برای کوچکترین چیزها محتاج بودیم یعنی یادمون رفته

آره

یادمون رفته واسه همین فراموشی هاست که ماها داریم جذب زمین میشیم چه قدر سنگین شدیم جنس سنگ طولی نمیکشه که عین سنگ بشیم از این منظر که دنیا رو نگاه کنی خیلی وحشتناک به نظر میاد و این سقوط عین بدبختیه آدما عاشق نمیشن که یه چیز براشون مهم باشه دنبال یه چیز باشن تو این دنیا دیگه چشم وسیله ی خوبی برای آشنایی نیست این دلهای آدماست که به سوی همدیگه پرواز میکنه ادما عاشق میشن بعد قول میدن که فقط یه چیز براشون مهم نباشه قول میدن که در تمام سختی و راحتی باهم باشن و همش رو دوست داشته باشن اما چه عشقی یعنی به همین راحتی
نه

عاشقی یعنی اینکه همه چیزتو از دست میدی دیگه نیستی اون چیزی که قبلا بودی کمال رو در وجود یار میبینی همه چیز رو اون قرار میده برای سنجیدن معیار هرچی که اون دوست داشته باشه یه جور ذوب شدن و خورد شدن برای به وجود آمدن یه شخصیت جدید دیگه شبا فکرت راحته یکی هست که من دوسش دارم یعنی ممکنه منو دوست داشته باشه خیلی زود آدما به نقطه ای میرسن که میخوان داد بزنن

صبر میکنن

میرن لب یه پرتگاه

یه نگاه به آسمون میکنن و میپرن میدونن که این افتادن میتونه مثل افتادن یه سنگ تموم بشه ولی میتونه به شوق پروازی که عشقش در رگ هاش تزریق میکنه لذت پرواز رو تجربه کنه پس پرواز میکنه تا وقتی که عاشقه جدا از همه ی تعلقات دنیایی که داره اگه از این منظر نگاه کنی این قشنگ ترین سقوطی هست که اتفاق می افته

قشنگ ترین

زیبا ترین

با شکوه ترین

و جذاب ترین

 

خوب اینم از سخنرانی امروز و حالا میرسیم به شعر از حسین منزوی

 

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک وخالی

جمع آیینه­ها ضربدر تو، بی­عدد صفر، بعد از زلالی

می­شود گل در اثنای گلزار، می­شود کبک در عین رفتار

می­شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگیست دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می­شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم­هایت، سایه­وار است و خود در نهایت

می­کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم­های مثالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده­ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن که دنیا بشورد، موج­ در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن­شستن تو

هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی­به­حالی

 

خوب اینم از مطالب امروز امیدوارم که خوشتون آمده باشه و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


فقط ایرانی

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ سیب زمینی ها ، خوب امروز هم با یه متن و یه چند تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه منو با نظراتتون در بهتر شذن این وبلاگ یاری کنین خوب سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به مطالب این دفعه ...

 

نام : دانشجو

فامیل : ایرانی

محل تولد : دانشگاه

روز تولد : روزی که قبولی خود را دیدم

توضیحات

سواد را به جستجو می آموزد و نه به آموزش ، قدرت درک را فرا میگرد تا بتواند آینده ای را برای جامعه خود رقم بزند ، دیگر خبری از معلم نیست که به او راه و چاه را نشان دهد چون اینک اوست که در مسیر بلکه خود سازنده مسیری برای فردا هاست چنان که می تواند مردمانی را به سرانجام مقصود برساتد . نیم نگاهی به عقب  دارد تا فراموش نکند از که ار کجا آمده است و ژرف نگاهی به آینده ای دارد که خود یکی از سازندگان آن است تا بسازد آن چیزی را که روزی جوانانی سبز شده در همین مکان ساختند ، تا برسانند پیامی را که ما می اموزیم تا عمل کنیم و نه آنکه پشت تکه ای آجر ورق هایه کهنه ای را زیر رو کنیم یا در گذر خیابان ها درد دل مردمان را گوش کنیم و در فرار از اسکناس هایه درشت با آنها معامله ای از جنس شرکت واحد داشته باشیم ، یا در این تشکیلات بزرگ ای کشور نفت خیز نقش حاملی باشیم بین چیزی از جنس نفت و ماشین هایه رنکارنگ ، یا یا در گذر کوچه ها همدرد درختانی باشیم که زرد شده اند و ما را شاید ، بعضی اوقات به سوزاندن برگی گرم کنند ، یا باز هم در گذر این کوچه ها با تکه ای چوب که شاید روزی درختی میشد بگردیم و عیان سازیم ایزوگامی را از زیر خروار ها برف که از آسمان میریزد و همراهش برایمان امید می آورد ، یا در ساختن این ساختمان هایه عظیم نقش کسی را داشته باشیم که در کلاس سوم راهنمایی خواند مخلوطی ار فلان چیز ها میشود سیمان ، یا در عظمت تبلیغات نقش کسی را داشته باشیم که دستوری میگیرد که سمت چپ بالا ... سمت راست پایین ، در میان این همه گل زیبا ما نیستیم که میپیچد دست گلی را برای عده ای که میبرند برای روز معلم ، ما نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود که ما مرد عملیم و نه آدم حرف ، میشویم کسانی تاریخ را ساختند ولی به گمان بعضی ها زیادی بودند و زود از میان رفتند ،چون برای عده ای زیادی بودند و دست دشمن بیگانه در از کشور جدا کردند ،  ما میشویم کسانی که امضایی به ارزش نجومی خریداری میشود ، یا میشویم کسی که برای استفاده از محضر او لحظه شماری میکنند تا بشینند یاد بگیرند و در دل خود صد ها بار خود را جای او بگذارند ، یا میشویم جوانانی که گرچه مرد عمل بودند در درس ولی مرد عمل شدند در تاریخ سرزمین و حماسه سازانی که اگر نبودند ما نیز نبودیم ، میشویم مرد عملی که دیگر در این دیار تحویلمان نمیگیرد و ما را آشنایه دیار غربت میکنند آنان که میگویند جوان گرایی جوان گرایی ، آری ما اینچونه خواهیم شد خود خواهید دید ولی

ما مرد عمیل هستیم ولی دیگر وسط راه جا نمیزنیم و میدان را خالی نمیکنیم به یکنواختی و غرور و تکبر و خودپسندی تا نشویم مثل کسانی که از سر اجبار می نشینیم در محضرشان تا نمره ای بگیریم و بگزرانیم ترمی را که برای بعد خدا بزرگ است ، یا کسانی که فروختند اصالت خود را به روز جنگ به اسم و پول یا آمده بوند در پشت خط مقدم تا بگیرند عکسی به یادگار برای روز مبادا که باشد خاطره ای برای مثال هایی بیشتر گرچه خالی از احساس باشد به ضن دوست ، یا کسانی که می آمورند ولی به اجبار برای یک تکه کاغد خالی و نه به درخواست برای تعقلی بیشتر ، یا کسانی که می آیند تا بسازند برای این ممکلت اما ساختمانی که ویرانه ای بیش نیست و به تکانی میریزد و مسوولیت جان عده ای را به آن دنیا به روی دوشش میگذارد ، یا مثل کسانی که می ارزید روزی امضایش به دنیایی و امروز ولی پشت کاغد کاهی تمرین امضا میکند ، یا مثل مدیرانی که با سود آمدند و با زیان رفتند ، یا مثل کسانی که پله های ترقی را از جنس آدمیان میسازند و به روزگاری با از دست دادن یک پایه نردبانش سقوط میکند ، ما نیستیم و نخواهیم شد ان شاءالله

امروز هر کسی که این متن را میخواند در قبال دین خود ، کشور خود ، و ملیت خود مسوولیتی بر عهده دارد پس چه بهتر که بماند و بسازد و بکوباند بر دهن دشمنانی که به ذره ذره خاک این سرزمین حریصند و به پیشرفت آن چشم تنگ ، پس ای تو کسی که نامت دانشجو است و فامیلیت ایرانی ، بیا و بساز که اگر ما نسازیم در این زمان هستند کسانی که برایمان خواهند ساخت ، تا حرکتی نباشد اتفاقی افتادنی نیست پس بیا ، مرد عمل باش برای ساختن کمک کن و نه برای ویرانی ، بیا که چشم کودکان این سرزمین به دستان توست ، اگر نبوند مرد عمل و اگر نبودند  مرد ایستادکی در راه عمل ، تو بیا و بساز که اینجا عرصه عمل است ، تو نیز مرد عمل باش و بیا ، بیا و عمل کن تا بسازی به لطف حق تعالی ان شاءالله

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا می رسیم به شعر

 

اندر آن قوم که وژدان و حیا می میرد

حس همدردی و آیین وفا می میرد

زاتش حرص و هوا سوختن از مرده دلی است

دل اگر زنده بود حرص و هوا می میرد

هر کس از منهج دین دور شود نابود است

ماهی از آب چو گردید جدا می میرد

در تن بی خردان روح بمیرد آری

شمع در خانه خالی ز هوا می میرد

مرده ان است که از خود نگذارد اثری

هر که دارد اثر نیک کجا می میرد

باید از دشمن قرآن و شریعت پرسید

ای کج اندیشه مگر دین خدا می میرد

کوش بر توبه گزاری که گنه شد بسیار

دردمند ار نکند فکر دوا می میرد

روز حاجت چو به مهراب دعا روی آرم

در تن پر گنه هم ذوق دعا می میرد

 ****************

و یه شعر هم از خانم زینب آذربادگان

 

 

روی این زمین داغ‌زده

کنار این درخت خشک خواب زده

زیر ابرهای سیاه پیچیده‌ی نازا

در بر رقص برگ و زوزه‌ی باد

در گذر این ثانیه ها، ساعت‌ها، سال‌ها

در انتهای این راه بی‌انتها ایستاده‌ام

 

از آن شبی که رگ‌ بی‌جان شهر

از قدم‌هایمان بیدار شده بود،

از آن ساعتی که زمین

عروس آسمان شده بود،

و بدن این شهر ملول

از نور، ستاره باران شده بود،

از آن لحظه که دیدن سایه ی تنت

درمِه و ماهتاب رویا شده بود

در انتهای این راه بی انتها ایستاده‌ام

 

و فاصله ی میان ما

از ثانیه‌ها به ساعت‌ها به سال‌ها

کشیده شده‌ است.

و این بی‌نهایت میان ظلمت و سکوت

هنوز، گم شده است.

چون خاموش‌اند صدای قدم هایت

تا بشکنند این سکوت شیشه‌ای را.

چون در سفرند چمدان فانوس هایت

تا بشکافند این تاریکی بی‌نفس را

و من...

در انتهای این بی انتها ایستاده ام

 

و تو را نفس می‌کشم

از این هوای سنگین

و تو را فریاد می زنم

در این خالی بی‌معنی

و تو را تکرار می‌کنم

در ثانیه ها، ساعت‌ها، سال ها.

و در انتهای این بی انتها

به ابتدای سفر رسیده‌ام

با چمدان‌هایی پر از نور

و دستانی پر از نجوا

 

خوب اینم از شعر های امروز و حالا می رسیم به جملات و شعر های زیبا که این دفعه زیاد هم هستن

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کردخ بود، فریب می فروخت، مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ خیانت، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت      عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 اشک در چشمان سردم حلقه زد              بی مرووت گریه ام را دید و رفت

 

 گر با غم دوریت نسازم چه کنم            با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم 

 چون در نظرم فقط توی ماییه ناز     گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

 

وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم سحر به سرزمین یارها کوچ می کنند دستهایمان پل عبور عشق می شوند تا قلبمان ایستگاه ابدی همه باشد میثاقی همیشگی عهدی جاودانه با یکدیگر داریم

برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق

 

قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم...دیوونه بشی دیوونه می شم...مریض بشی مریض می شم...بمیری می میرم...تنهام بذاری......منتظرت می مونم

 

 ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


خیلی دور ... خیلی نزدیک

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی

 

قدیما که بچه بودیم و داشتیم دنبال خدا میگشتیم تو دوره ی دبستان بهمون گفتن خدا شماره تلفن داره زنگ بزن باهاش صحبت کن ما هم از روی سادگی بچگی به شماره ی 24434 زنگ میزدیم و وقتی میدیدیم هیچکی جواب نمیداد و پدر و مادرمون نگاه پرسش گونه ی مارو می دیدن بهمون به یه لبخند میگفتن که شاید خدا سرش شلوغه و باز هم روی سادگی بچگی باور میکردیم ... همیشه دلمون میخواست بدونیم خدا رو کجا باید جستجو کرد و آدرسش کجاست حتی اگه از روی احساس نامه ای هم می نوشتیم نمیدونستیم باید به کجا پست کنیم ... هر چه قدر بزرگ تر میشدیم خدامونم بزرگتر میشد ... میدونین یکی از نعمت های فراوونی که خدا به ما داده قوه ی تخیلمونه که میتونیم باهاش هر چیزی رو هر جایی که باشه به هر بزرگی که باشه تصور کنیم یا خلق کنیم یا بهش موجودیت بدیم و هر چیزی دیگه ... یه روزی داشتم معنی کلمه ی الله اکبر رو میخوندم و مطالبی که در موردش گفتن معنی این کلمه اینه : خدا بزرگتر از آن است که برشمرده شود

یعنی اینکه خدا انقدر بزرگه که همه ی عالم و ادم هم جمع بشن و قدرت تخیلشون رو به کار بگیرن باز هم نمیتونن خدا رو توصیف کنن اینه که ما همه پی به کوچک بودن خودمون می بریم و میفهمیم که زیر این آسمون صاف و این زمین رنگارنگ و این نظم آشکار چه قدر حقیر و کوچکیم ...

وقتی وارد دانشگاه شدیم اگه میخواستیم مدیر گروه رو ببینیم باید یه 20 دقیقه معطل میشدیم و صبر میکردیم ... اگر میخواستیم رئیس دانشگاه را ببینیم باید یه هفته قبل وقت میگرفتیم ... اگه میخواستیم رئیس کل دانشگاه ها رو ببینیم که اوووووووووووووووووو کو تا وقت بدن ...

حالا ببین اگه بخوای یه زمانی با دکتر جاسبی صحبت کنی باید چه مراحلی رو طی کنی ... تمام حرف من اینه که هرچه قدر پست بالاتر میره دستیابی هم سخت تر میشه اما ...

کی از خدا بزرگتر و مهربون تر ... اون کسی که هر وقت اراده بکنی رپیشته و همیشه از رگ گردن بهت نزدیک تره فقط باید بخوای که باهاش صحبت کنی و همیشه کنارته و هیچ وقت تنهات نمیزاره ... توی سختی و راحتی در کنارته ولی تویه فراموش کار همیشه موقع سختی ها یادش میکنی و موقع شادی یادت میره که یه زمانی داشتی برای رسیدن بهش به درگاه خدا دعا میکردی ... جالبه ما آدما در مقابل خدا خیلی نون به نرخ روز خور میشین و هر وقت کار داریم یاد خدا میکنیم

میگن اون دنیا وقتی نامه ی اعمال آدم رو میدن دستش بنده از خدا میپرسه ای خدا توی این راهی که من تو دنیا طی کردم و رد پا به جا گذاشتم یه جای پای دیگه هم کنار من هست ... اون کیه خدا ؟ ... ندا میاد که اون منم بنده ی من ... من هیچ وقت تو رو تنها نمیزارم ... یه ذره که جلو تر میره و میبینه رسیده به یه کوه و فقط تا نیمه های راه دو تا رد پا وجود داره و بعدش فقط یه رد پا ... بنده از خدا میپرسه ای خدا ... وقتی دیدی راه سخت شد ما رو قال گذاشتی و رفتی ... ندا میرسه نه بنده ی من اونجا من تورو در آغوش خودم گرفتم و بالا بردم ...

 

هیچ کس به ما آدما از خدا مهربون ار نیست و هیچ کس مثل ما فراموش کار ... خوبه که یادمون بمونه که چیزی که الان داری ثمره ی دعایی هست و تلاشی که براش کشیدی و از خدا خواستی پس فراموش نکن خدا رو چون اگه بخوام رک و راست بگم ... نامردی نامردیه

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا یه شعر تقدیمتون میکنم و بعدشم شرم رو کم میکنم

 

یا رب که تویی هستی ، بیگانگی ام مستی

بی یاد تو نه !!! هرگز !!!، آوارگی و پستی

 

                        گر یاد تو اندیشه ، صد مهر در این بیشه

                        فکر است که فرمودی ، برگرد به آن ریشه

 

صد شهر چو ویرانه ، هستی شده در دانه

یک دانه ز دل وا کن ، یک شهر در این خانه

 

                        شمعی ز برم افروز ، مستانگی ام پر سوز

                        ما جمله هراسانیم ، در حکمت شب یا روز

 

صد فتنه شده در دار ، با یاد توام هر بار

یک چاره شده حاصل ، زندان درونم نار

 

                        ای تو کس هر بی کس ، بر جمع پریشان رس

                        ما عاشق و دل خسته ، بر ما نگه ات را بس

 

شیران زمین موری ، گردند پی نوری

نور است چه خوش پیدا ، افکند به دل شوری

 

                        یک نامه شدم آغاز ، ای مقصد و ای پرواز

                        ای وصف تو را مانده ، در وصف تو ماندم باز

 

 

خوب اینم از شعر ... نظر سنجی وبلاگ رو عوض کردم اگه رای بدین ممنون میشم و سعی میکنم در نوبت بعدی که برای مطلب میام نتایج نظر سنجی قبلی رو هم بزارم ...

 

یه سری جمله های زیبا هم هست که براتون میزارم

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

          آتشکده ی عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

       آن شوم ترین لحظه ی پایان من است

 

 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه ی هستی من ،

می سپردم که مواظب باشی .

جنس این جام بلور است .

پر از عشق و غروز ...

اگر بازیچه شود می شکند ... می شکند

 

بزرگترین ارتفاعی که باعث مرگ من می شود افتادن از نگاه توست

 

زندگی سر گذشت در گذشت آرزو هاست

 

وقتی برگ های پاییزی رو زیر پاهات له میکنی بدون که یه روزی بهت نفس میدادن

 

 

شاد باشین و پیروز

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خدا باشین

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [7] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1 2

منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 130
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2199
بازدید امسال : 8631
بازدید کل : 14866
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1