[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
فقط ایرانی

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ سیب زمینی ها ، خوب امروز هم با یه متن و یه چند تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه منو با نظراتتون در بهتر شذن این وبلاگ یاری کنین خوب سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به مطالب این دفعه ...

 

نام : دانشجو

فامیل : ایرانی

محل تولد : دانشگاه

روز تولد : روزی که قبولی خود را دیدم

توضیحات

سواد را به جستجو می آموزد و نه به آموزش ، قدرت درک را فرا میگرد تا بتواند آینده ای را برای جامعه خود رقم بزند ، دیگر خبری از معلم نیست که به او راه و چاه را نشان دهد چون اینک اوست که در مسیر بلکه خود سازنده مسیری برای فردا هاست چنان که می تواند مردمانی را به سرانجام مقصود برساتد . نیم نگاهی به عقب  دارد تا فراموش نکند از که ار کجا آمده است و ژرف نگاهی به آینده ای دارد که خود یکی از سازندگان آن است تا بسازد آن چیزی را که روزی جوانانی سبز شده در همین مکان ساختند ، تا برسانند پیامی را که ما می اموزیم تا عمل کنیم و نه آنکه پشت تکه ای آجر ورق هایه کهنه ای را زیر رو کنیم یا در گذر خیابان ها درد دل مردمان را گوش کنیم و در فرار از اسکناس هایه درشت با آنها معامله ای از جنس شرکت واحد داشته باشیم ، یا در این تشکیلات بزرگ ای کشور نفت خیز نقش حاملی باشیم بین چیزی از جنس نفت و ماشین هایه رنکارنگ ، یا یا در گذر کوچه ها همدرد درختانی باشیم که زرد شده اند و ما را شاید ، بعضی اوقات به سوزاندن برگی گرم کنند ، یا باز هم در گذر این کوچه ها با تکه ای چوب که شاید روزی درختی میشد بگردیم و عیان سازیم ایزوگامی را از زیر خروار ها برف که از آسمان میریزد و همراهش برایمان امید می آورد ، یا در ساختن این ساختمان هایه عظیم نقش کسی را داشته باشیم که در کلاس سوم راهنمایی خواند مخلوطی ار فلان چیز ها میشود سیمان ، یا در عظمت تبلیغات نقش کسی را داشته باشیم که دستوری میگیرد که سمت چپ بالا ... سمت راست پایین ، در میان این همه گل زیبا ما نیستیم که میپیچد دست گلی را برای عده ای که میبرند برای روز معلم ، ما نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود که ما مرد عملیم و نه آدم حرف ، میشویم کسانی تاریخ را ساختند ولی به گمان بعضی ها زیادی بودند و زود از میان رفتند ،چون برای عده ای زیادی بودند و دست دشمن بیگانه در از کشور جدا کردند ،  ما میشویم کسانی که امضایی به ارزش نجومی خریداری میشود ، یا میشویم کسی که برای استفاده از محضر او لحظه شماری میکنند تا بشینند یاد بگیرند و در دل خود صد ها بار خود را جای او بگذارند ، یا میشویم جوانانی که گرچه مرد عمل بودند در درس ولی مرد عمل شدند در تاریخ سرزمین و حماسه سازانی که اگر نبودند ما نیز نبودیم ، میشویم مرد عملی که دیگر در این دیار تحویلمان نمیگیرد و ما را آشنایه دیار غربت میکنند آنان که میگویند جوان گرایی جوان گرایی ، آری ما اینچونه خواهیم شد خود خواهید دید ولی

ما مرد عمیل هستیم ولی دیگر وسط راه جا نمیزنیم و میدان را خالی نمیکنیم به یکنواختی و غرور و تکبر و خودپسندی تا نشویم مثل کسانی که از سر اجبار می نشینیم در محضرشان تا نمره ای بگیریم و بگزرانیم ترمی را که برای بعد خدا بزرگ است ، یا کسانی که فروختند اصالت خود را به روز جنگ به اسم و پول یا آمده بوند در پشت خط مقدم تا بگیرند عکسی به یادگار برای روز مبادا که باشد خاطره ای برای مثال هایی بیشتر گرچه خالی از احساس باشد به ضن دوست ، یا کسانی که می آمورند ولی به اجبار برای یک تکه کاغد خالی و نه به درخواست برای تعقلی بیشتر ، یا کسانی که می آیند تا بسازند برای این ممکلت اما ساختمانی که ویرانه ای بیش نیست و به تکانی میریزد و مسوولیت جان عده ای را به آن دنیا به روی دوشش میگذارد ، یا مثل کسانی که می ارزید روزی امضایش به دنیایی و امروز ولی پشت کاغد کاهی تمرین امضا میکند ، یا مثل مدیرانی که با سود آمدند و با زیان رفتند ، یا مثل کسانی که پله های ترقی را از جنس آدمیان میسازند و به روزگاری با از دست دادن یک پایه نردبانش سقوط میکند ، ما نیستیم و نخواهیم شد ان شاءالله

امروز هر کسی که این متن را میخواند در قبال دین خود ، کشور خود ، و ملیت خود مسوولیتی بر عهده دارد پس چه بهتر که بماند و بسازد و بکوباند بر دهن دشمنانی که به ذره ذره خاک این سرزمین حریصند و به پیشرفت آن چشم تنگ ، پس ای تو کسی که نامت دانشجو است و فامیلیت ایرانی ، بیا و بساز که اگر ما نسازیم در این زمان هستند کسانی که برایمان خواهند ساخت ، تا حرکتی نباشد اتفاقی افتادنی نیست پس بیا ، مرد عمل باش برای ساختن کمک کن و نه برای ویرانی ، بیا که چشم کودکان این سرزمین به دستان توست ، اگر نبوند مرد عمل و اگر نبودند  مرد ایستادکی در راه عمل ، تو بیا و بساز که اینجا عرصه عمل است ، تو نیز مرد عمل باش و بیا ، بیا و عمل کن تا بسازی به لطف حق تعالی ان شاءالله

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا می رسیم به شعر

 

اندر آن قوم که وژدان و حیا می میرد

حس همدردی و آیین وفا می میرد

زاتش حرص و هوا سوختن از مرده دلی است

دل اگر زنده بود حرص و هوا می میرد

هر کس از منهج دین دور شود نابود است

ماهی از آب چو گردید جدا می میرد

در تن بی خردان روح بمیرد آری

شمع در خانه خالی ز هوا می میرد

مرده ان است که از خود نگذارد اثری

هر که دارد اثر نیک کجا می میرد

باید از دشمن قرآن و شریعت پرسید

ای کج اندیشه مگر دین خدا می میرد

کوش بر توبه گزاری که گنه شد بسیار

دردمند ار نکند فکر دوا می میرد

روز حاجت چو به مهراب دعا روی آرم

در تن پر گنه هم ذوق دعا می میرد

 ****************

و یه شعر هم از خانم زینب آذربادگان

 

 

روی این زمین داغ‌زده

کنار این درخت خشک خواب زده

زیر ابرهای سیاه پیچیده‌ی نازا

در بر رقص برگ و زوزه‌ی باد

در گذر این ثانیه ها، ساعت‌ها، سال‌ها

در انتهای این راه بی‌انتها ایستاده‌ام

 

از آن شبی که رگ‌ بی‌جان شهر

از قدم‌هایمان بیدار شده بود،

از آن ساعتی که زمین

عروس آسمان شده بود،

و بدن این شهر ملول

از نور، ستاره باران شده بود،

از آن لحظه که دیدن سایه ی تنت

درمِه و ماهتاب رویا شده بود

در انتهای این راه بی انتها ایستاده‌ام

 

و فاصله ی میان ما

از ثانیه‌ها به ساعت‌ها به سال‌ها

کشیده شده‌ است.

و این بی‌نهایت میان ظلمت و سکوت

هنوز، گم شده است.

چون خاموش‌اند صدای قدم هایت

تا بشکنند این سکوت شیشه‌ای را.

چون در سفرند چمدان فانوس هایت

تا بشکافند این تاریکی بی‌نفس را

و من...

در انتهای این بی انتها ایستاده ام

 

و تو را نفس می‌کشم

از این هوای سنگین

و تو را فریاد می زنم

در این خالی بی‌معنی

و تو را تکرار می‌کنم

در ثانیه ها، ساعت‌ها، سال ها.

و در انتهای این بی انتها

به ابتدای سفر رسیده‌ام

با چمدان‌هایی پر از نور

و دستانی پر از نجوا

 

خوب اینم از شعر های امروز و حالا می رسیم به جملات و شعر های زیبا که این دفعه زیاد هم هستن

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کردخ بود، فریب می فروخت، مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ خیانت، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت      عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 اشک در چشمان سردم حلقه زد              بی مرووت گریه ام را دید و رفت

 

 گر با غم دوریت نسازم چه کنم            با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم 

 چون در نظرم فقط توی ماییه ناز     گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

 

وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم سحر به سرزمین یارها کوچ می کنند دستهایمان پل عبور عشق می شوند تا قلبمان ایستگاه ابدی همه باشد میثاقی همیشگی عهدی جاودانه با یکدیگر داریم

برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق

 

قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم...دیوونه بشی دیوونه می شم...مریض بشی مریض می شم...بمیری می میرم...تنهام بذاری......منتظرت می مونم

 

 ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


آی آدمها

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، با مشکلی که برای دامنه ی پارسی باکس به وجود آمده بود با تاخیر به خدمتتون رسیدم ، این چند روزه به علت نقص فنی یا بردن دامنه بر روی یه سرور دیگه مشکلی در وبلاگ وجود داشت که خوب الحمدالله حل شد و امروز با معرفی یه شاعر و دو تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنین .

نیما از قلم خودش

در سال هزار و سیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی، از افراد یکی از دودمان­های قدیمی شمال ایران محسوب می­شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله­داری خود مشغول بود.

در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط­الرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجی­های متواری، از دیرزمانی در این سرزمین می‌رسد.

زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی­بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق- قشلاق می­کنند و شب بالای کوه­ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند.

از تمام دوره­ی بچگی خود، من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ­نشینی و تفریحات ساده‌ی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی­خبر از همه­جا، چیزی به خاطر ندارم.

در همان دهکده که متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ­ها دنبال می­کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت­های ریشه و گزنه­دار می‌بست، با ترکه­های بلند می‌زد و مرا مجبور می‌کرد به از برکردن نامه­هایی که معمولا اهل خانواده­ی دهاتی به هم می­نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود.

اما یک سال که به شهر آمده بودم، اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم، لادبن، به یک مدرسه‌ی کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسه‌ی عالی سن­لویی شهرت داشت. دوره‌ی تحصیل من از اینجا شروع می‌شود. سال­های اول زندگی مدرسه­ی من به زد و خورد با بچه‌ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره‌گیری و حجبی که مخصوص بچه­های تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه، مسخره بر می‌داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطه­ی مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش­رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت.

این تاریخ، مقارن بود با سال­هایی که جنگ­های بین­المللی ادامه داشت. من در آن وقت، اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌توانستم بخوانم. شعر‌های من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف می­شود.

آشنایی با زبان خارجی، راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمره‌ی کاوش من در این راه، بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می‌انجامد که ممکن است در منظومه‌ی «افسانه»­ی من دیده می­شود. قسمتی از این منظومه‌ در روزنامه­ی دوست شهید من، میرزاده‌ی عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار و سیصد، منظومه‌ای به نام «قصه­ی رنگ پریده» انتشار داده بودم.

من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار و سیصد و یک، نمونه­ی دیگر از شیوه ی کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامه­ی هفتگی نوبهار دیدم.

شیوه­ی کار در هر کدام از این قطعات، تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم، آنها را قابل درج و انتشار نمی‌دانستند. با وجود آن در سال هزار و سیصد و بیست و دو هجری (قمری) بود که اشعار من، صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومه‌ی من «قصه­ی رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل­دار خوانده می‌شد و به طوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک می­ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافته­ی من، در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد.

در اشعار آزاد من، وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع­ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمه‌ی من از روی قاعده‌ی دقیق به کلمه‌ی دیگر می­چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است.

مایه­ی اصلی اشعار من، رنج است. به عقیده‌ی من، گوینده‌ی واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود، شعر می‌گویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بوده‌اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد.

در دوره‌ی زندگی خود من هم، از جنس رنج­های دیگران سهم­هایی هست. بطوریکه من بانوی خانه‌دار و بچه دار و ایلخی­بان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبان­شناس­ها خوانده می­شود. فقط از سال هزار و سیصد و هفده به بعد، در جزو هیأت تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی بوده‌ام و به حمایت دوستان خود در این مجله، اشعار خود را مرتبا انتشار داده‌ام.

من، مخالف بسیار دارم، چون خود من بطور روزمره دریافته‌ام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی، نتیجه‌ی کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوص­تر به خود من، برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. می­توانم بگویم، من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت. خوش­آیند نیست، اسم بردن از داستان­های منظوم خود به سبک­های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است.

باقی شرح حال من این می‌شود: در تهران می­گذرانم. زیادی می­نویسم، کم انتشار می‌دهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد.

تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج

منبع: "دنیا خانه­ی من است."

از جمله مخالفان شعر و ادبیات نیما می­توان به مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و... اشاره نمود. نیما، مدتی به تدریس در مدرسه­های مختلف از جمله مدرسه­ی عالی صنعتی تهران و همکاری با چند نشریه مانند مجله­ی موسیقی، مجله­ی کویر و... پرداخت.

از معروف­ترین شعرهای نیما، می­توان به شعرهای "افسانه"، "آی آدمها"، "ناقوس" و "مرغ آمین" اشاره کرد.

نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست.

روحش شاد

اینم یکی از معروف ترین شعر های نیما

آی آدم‌ها

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می­سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می­‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می­‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می­‌بندید،

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب، دارد می­کند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌­تان بر تن

یک نفر در آب می­‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می­‌کوبد،

باز می­دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون،

می­‌کند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می­‌پاید،

می­‌زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می­‌گردد چنان مستی به جا افتاده پس مدهوش،

می­‌رود نعره­زنان. وین بانگ باز از دور می­‌آید:

"آی آدم‌ها"...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیک

باز در گوش آید این نداها.

آی آدمها ....

خوب اینم از شعر زیبای نیما و آپ امروز

 

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


یا ضامن آهو

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، خیلی دوست داشتم این آپ رو روز میلاد امام رضا میزاشتم ولی خوب فاصله ی بین آپ ها خیلی طولانی می شد و بدقول میشدم واسه همین امروز مطالب رو میزارم و پیشاپیش میلاد این این امام رو به همه ی شیعیان حضرت تبریک میگم و امیدوارم قسمت بشه برین مشهد و از نزدیک تو حرم اون حضرت رو زیارت کنین ... خوب برای امروز متن و اینا رو میزاریم کنار و سه تا شعر براتون میزارم و چند تا جمله که امیدوارم خوشتون بیاد ، خواهشم اینه که با نظرات خودتون منو در بهتر شدن این وبلاگ یاری کنین ، سخن رو کوتاه میکنم و میرسم به شعر ها

 

شعر اول از خودم

 

کجا دیدی که انسانی , به یک لحظه , به یک آنی

غمی دارد فراوان و کنون فارغ به آسانی

کجا دیدی که فرزندی , پدر در اشک و بشکسته

شفا گیرد در این منزل , از این نعمت فراوانی

کجا دیدی که بی دینی , شفا از اهل دین خواهد

در این دنیای وانفسا , کند کافر مسلمانی

کجا دیدی حقیقت را , جدا از درک دنیایی

بیا فهمی در این معنا , تو این باور چه میخوانی ؟

کجا دیدی که یک منزل , مسلمان می‌کند اهلی

به یک منظر نظر کردن , ضریح پاک و نورانی

کجا دیدی ؟ کجا دیدی ؟ صفای هشتمین اختر

که می سازد اهالی را , به نور دیده مهمانی

کجا دیدی تو ای عارض , صفای اهل بارانی ؟

عیان سازم همی فخرم , مسلمانی .. مسلمانی

 

 

خوب شعر دوم از حسین منزوی

 

اگر باشی، محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش، با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو، بعد از آن پاییز طولانی

چنان پارین و پیرارین، بهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری، باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کنده­ی ما، یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه­هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجه­ی تو، اعتباری تازه خواهد یافت

بدین­سانکه من و تو، با تفاهم عشق می­سازیم

از این پس عشق­ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده­تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما، تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب­ها را با تو می­سنجم

بدینسان بعد از این، خوبی عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر، این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته­ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

 

 

*****

 

و می رسیم به شعر آخر که از خانم زینب آذربادگان براتون میزارم با نام گذر امید به شهر فراموشی ها

 

 

در آجرهای این خانه

گذشته، خانه کرده است.

خانه در نیمه‌ی تاریک

شهر اکنون ساکن است.

و فردایی روشن

در ذهن دردمند خانه

نمی‌گنجد.

 

خانه

ویران است.

استخوان‌های رنج قفس دیوار را

به سوی درد

شکافته‌اند.

 

و سقف...

و سقف نالان است از این همه بار

و کمر سقف زیر بار مسیولیت

شکسته است.

 

خانه

سرد است.

و بدن یخی باد زوزه کشان

از سوراخ‌های فقر به قلب خانه

رسوخ کرده است.

 

خانه

تاریک است.

و دست‌های غبارآلود تمنا

پنجره های عبور را

بسته‌اند.

 

خانه

نمور است.

و اشک‌های نیاز

از دل سقف و دیوار

در پس پرده ی پاییز و زمستان

به قلب سرد خانه

می‌چکند.

 

خانه

آفتاب سوخته است.

خورشید رنج و درد را

روی صورت رنگ پریده‌ی خانه

چنگ زده است.

 

خانه

تنهاست.

خانه قرن هاست که

حضور دست محبت را

در انتهای دالان‌های فراموشی

دفن کرده است.

 

خانه

منتظر است...

منتظر یک نگاه

منتظر آغوش گرم بهار

منتظر بوسه‌ی مهتاب

 

 

خوب اینم از شعر های این دفعه و برای آپ بعدی براتون یه سخنرانی و شعر میزارم ، خوب اینم از جمله های کوتاه و شعر های قشنگ

 

شب های دراز بی عبادت، چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم...

 

امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است

 

اندر آیینه ی دل، عکس شهی می طلبم
به حریم حرم دوست، رهی می طلبم
روز و شب ناله زنان، ندبه کنان، اشک فشان
از خدا دیدن رخسار مهی می طلبم

 

و این شعر آخر تقدیم به امام زمان (عج)

تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر، نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم

 

خوب اینم از مطالب امروز و بدانید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست

شاد باشین و موفق و پیروز

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


از کجا تا به کجا
 

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ... باز هم به یه تاخیر خیلی کوتاه البته مزاحمتون میشم به یه آپ دیگه و یه مطلب دیگه ... خوب دفعه پیش قول دادم امروز داستان کوتاه رو خواهیم داشت و یه شعر و دست آخر هم چند تا جمله ی قشنگ ...

 

داستان

میگن یه روزی یه مردی سوار یه کشتی بزرگ میشه و تو دریا حرکت میکنه ، طی یه سانحه کشتی به طوفان میخوره و به همین علت انقدر این مرد به دریا میوفته ، وقتی که دوباره بیدار میشه خودش رو تو یه جزیره پیدا میکنه ... مردم اون جزیره وقتی اینو میبینن که اونجا افتاده میبرنش و اونو پادشاه اون جزیره میکنن ... هرچی که مرد میپرسه آخه منو برای چی پادشاه این جزیره کردین هیچ کس جواب نمیده فقط بهش میگن اینجا رسمه وقتی یکی تازه وارد بیاد تو این جزیره ما اون پادشاه جزیره میکنیم ، اون مرد که می دید همه ی مردمان جزیره به حرفش میکنن و دستوراتش رو اجرا میکنن یه خورده مشکوک شد ، با خودش میگه بزار برم ببینم اینجا چه خبره اینا که به من جواب نخواهند داد ، لباس مبدلی می پوشه و راه میوفته میون مردن ، از یه رهگذری میپرسه چرا هر چی که این پادشاهتون میگه عمل میکنین و چرا اونو پادشاه کردین ؟ اون رهگذر جواب میده اون مرد فقط برای یک سال اینجاست و بعدش میندازنش تو یه قایق شکسته و راهی دریاش میکنن و خوب بزار تو همین یه سالی که اینجا هست خوش باشه چون بعدش قراره بلای بدی سرش بیاد ، مرد میترسه و با خودش شروع میکنه به فکر کردن ، یکی از مامورینش رو فرا میخونه و بهش دستور میده در فلان جزیره یه قصر با تمام امکانات رفاهی براش ظرف مدت چند ماه بسازن ، اونا هم اطاعت میکنن و مرد به این فکر میکنه که حداقل میتونه با همون قایق شکسته هم به اون جزیره برسه

نکته

ما آدما قبل اینکه بتونیم در مورد کارای خوب و بدمون با دقت فکر کنیم انقدر وقت از دست میدیم که تا چشم باز میکنیم می بینیم وقتمون تموم شد و داریم از خودا تقاضای وقت اضافه میکنیم ، حکمت این دنیا هم مثل همون جزیره میمونه و خاصیت پادشاه جزیره اینه که نمیتونه بمونه و باید بره ، اما اون وقتی به این واقعیت پی برد که نمیتونه زیاد بمونه برای فردا روز خودش فکری برداشت ، اینکه بتونه بعد اینکه انداختنش توی قایق شکسته جایی برای رفتن داشته باشه و با کشتی شکسته ی خودش تو دریا فرو نره ، شاید خیلی ها بگن دیره ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، اگه از همین امروز هم شروع کنین یه دونه قصر که کمه چندین و چند  جزیره با تمام امکانات رفاهی میتونین برای اون دنیای خودتون بسازین

 

خوب اینم داستان حالا شعرش رو تقدیم میکنم از خانم زینب آذربادگان

 

ساعت در حرکت است

و تن من

تسلیم زمان

در دالان‌های خاردار خاطره

سوار بر قطارهای کرمی بی‌کسی،

خاک زمین را

جستجو می‌کند

و این روح خسته‌ی بی‌زمان را

تسلیم زمین.

 

ساعت در حرکت است

و احساس من

فراتر از زمان

در آسمان داغ‌زده از تنهایی

پرپر می‌زند

تا در حضور زرد سرد زمین

رویاهای پرواز نکرده‌ام را

پرپر کند.

 

ساعت در حرکت است

و خواب من

در نبرد با عقرب‌های زمان

در بی‌نهایت شب

ذوب می‌شود

تا شمع وجود در خواب ابدیت

همچنان از سوز زمین

بسوزد.

 

ساعت در حرکت است

و قلب من

با نبض زمین

می تپد

ودر کشش ِ بی‌کشش ِ ثانیه‌ها

خم شدن کمر زمان را

نظاره می‌کند.

 

ساعت در حرکت است

و قصه‌ی من

در آغاز زمان

بی بودن و نبودن یک

تنها شروع شده است

و قصه‌گوی گم‌شده و گیج

در بازی بی پایان کلمات

مرا در زمین

رها کرده است.

 

ساعت در حرکت است

و ستون‌های سخت سرد استخوانی من

مبهوت گذشته

در حال ایستاده‌اند

و در زمین و زمان

خیره در جستجوی آینده

شکسته و تکه‌تکه می‌شوند

و همچنان...

 

ساعت در حرکت است

 

خوب اینم شعر و حالا می رسیدم به جمله های قشنگ و شعر های زیبا

 

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک جالب اینجاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من رو به این کوچیکی فراموش نمیکنی ولی من به کوچیکی توئه به این بزرگی رو گاهی فراموش میکنم

 

دیگر برای اینکه گریه نکنم هیچ بهانه ای ندارم گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند وتو ایکاش مرا می فهمیدی حالا که می روی قرارمان هیچ ولی بگو به چه بهانه

 

میگه خدا وقتی بخواد بزرگی ادمها رو اندازه بگیره متر رو به جای قدشون دور قلبشون میگیره

 

گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست

طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه ی یا مهدی

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

روزگارم گله مندی شده است

من بگریم تو بخندی شده است

از دلم یاد نکردی

شاید ، عشق هم سهمیه بندی شده است

 

خوب اینم از مطالب این دفعه و در آخر بدانید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست

 

شاد باشین و سربلند

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


آیا بیدار ؟ آیا خواب ؟
 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی ... امروز براتون معرفی یه شاعر گرانقدر رو دارم به اضافه ی چند تا شعر از خود این عزیز و ان شاءالله در آپ بعدی براتون داستان کوتاه رو خواهم گذاشت

 

عاشقی که شاید، چونان نامش، با تکلف، پیرایه­ها و اینگونگی­های زندگی، بیگانه و با شعرهایش می­زیست، رنج برد تا با رنجنامه­هایش، حرکتی شگرف در ادبیات معاصر، از خود به یادگار گذارد و شاهکارهایش را بی­دریغ، تقدیم به زبان و ادبیاتی نمود که هرچند به آن تعلق نداشت، خود را میزبان غزل معاصر این دیار ساخت.

 

معرفی

حسین منزوی، شاعر و غزلسرای معاصر، متولد اول مهرماه 1325 در خانواده­ای فرهنگی و اهل ادبیات و هنر در زنجان بود. وی در سنین جوانی و پس از گرفتن دیپلم، جهت تحصیل در رشته­ی ادبیات فارسی در دانشگاه، زنجان را به قصد تهران ترک کرد، ولی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته­ی ادبیات، در دانشگاه تهران ناتمام رها کرد و به رشته­ی جامعه­شناسی روى آورد، اما پس از مدتی به علت مسائل روحی، به زادگاه خود برگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.

وی از همان ابتدای جوانی در جلسات ادبی مانند شب­های شعر و کانون­های نقد شعر که با حضور بزرگان شعر و ادبیات معاصر برگزار می­شد، شرکت نموده و با ارائه­ی آثار خود، شگفتی همگان را برمی­انگیخت .

*****

اینم شعر ها

*****

می­کنم الفبا را، روی لوحه­ی سنگی

واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی

بعد از این اگر باشم، در نبود خواهم بود

مثل تاب بیتابی، مثل رنگ بیرنگی

از شبت نخواهد کاست، تندری که می­غرّد

سر بدزد هان! هشدار! تیغ می­کشد زنگی

امن و عیش لرزانم، نذر سنگ و پرتابیست

مثل شمع قربانی، در حفاظ مردنگی

هر چه تیزتک باشی، از عریضه­ی نطعت

دورتر نخواهی رفت، مثل اسب شطرنگی

قافله است و توفان­ها، خسته در بیابان­ها

در شبی که خاموش است، کوکب شباهنگی

در مداری از باطل، بی­وصول و بی­حاصل

گرد خویش می­چرخند، راه­های فرسنگی

مثل غول زندانی، تا رها شویم از خُم

کی شکسته خواهد شد، این طلسم نیرنگی؟

صبح را کجا کشتند، کاین پرنده باز امروز

چون غُراب می­خواند، با گلوی تورنگی

لاشه­های خون­آلود، روی دار می­پوسند

وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی

*****

*****

ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم

من راه تو راه بسته ، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

تشویش هراز "آیا" وسواس هزار "اما"

کوریم و نمیبینیم ، ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی برّیم ، ابریم و نمی باریم

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم

آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی است ، خود را به که بسپاریم؟

*****

*****

خوب یه سری شعر های کوتاه هم طبق معمول براتون میزارم امیدوارم که لذت ببرید

 

گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند .

خنده کرد و دل ز دستانم ربود .

تا که من باز آمدم او رفته بود ،

دل ز دستش روی خاک افتاده بود .

جای پایش روی دل جا مانده بود .

 

بلبلان را آرزویی جز گل و گلزار نیست

دوستان را لذتی جز لذت دیدار نیست

 

سکوتم را به باران هدیه کردم ، تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هاست ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

و در آخر امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست ، قدر لحظات را بیشتر بدانید

 

اینم از مطالب ایندفعه

در پناه خدا باشین

زیر سایه ی مولا علی

یاحق

 

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


ابر های نقره فام

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان همیشه سبز وبلاگ ، امید است که خوب و خوش باشین و همیشه پایدار ، ببخشید یه خورده دیر شد نیست به آپ قبلی خوب یه متن کوتاه براتون میزارم و یه شعر از خودم و خوب مثل اینکه آقا ایمان تصمیم دارن جملات کوتاه هم داشته باشن منم چند تا جمله ی کوتا هم براتون میزارم

 

اول متن کوتاه

 

سایه ی ماه نقره فام در پس ابر های سیاه دگر زمین را نوازش نخواهند کرد ... از بس که بهر ، روی از همه برتاقت ، امید به ماه بستیم و اکنون ...سپهی غبار آلود انوارش را مهار می نماید ...ای امواج دریا بخروشید ... ای هزاران عشق بانگ دادخواهی برآورید ... ای گل های لاله پرپر شوید ... مگذارید ناکسان ، اندک سرمایه تان را از نور به تاراج برند ، ای سروهای خمیده قیام کنید که وقت قیام است ... آن هنگام که ابرهای پلید مژده ی باران می دادند آیا آگاه نبودید که تنها ارمغانشان برایتان ظلماتی بی انتهاست ؟ اکنون دل به باد صبا بندید تا بیاید و آسمان را از لوث وجودشان پاک نمیاد ... آمین

 

خوب اینم شعر تقدیم به همه ی دوستان عزیز

 

در خراب آباد تاریخ

در کوچه ی خزان برگ شده ی آزادی

درختی خشکیده هنوز استوار است

پیکرش تکیده است ، تکیده

شیره ی حساتش خشکیده ، خشکیده

تو گویی شاخه های فرتوتش هرگز

رنگی ز طراوت نداشته

نزدیک تر شو

آری ، نزدیک و نزدیک تر

توانی دید یادگاری های عابرین زمان را

که چون یارانی وفادار ، پیکر نحیف او را در بر گرفته اند

نیستند چون برگ های فراموش کار

که با اندک تازیانه های خشمگینانه باد

آن پیشه اش نفاق ، نفسش سرد

چون کینه توزانی که اندر این جهان پر رنگ و لعاب

میکنند جدا با مکر و ریا

عاشقان را ز یکدیگر جدا

چنین میکنند

مام خویش را رها میسازند

آری ، نیستند چون آن نامردمان

داشتم میگفتم ...

هر کدام از عابران ، در هربه ای از زمان

وقتی قدم به راه نهادند

جز تک درخت خشکیده ، در انتهای آن

دیده شان چیزی نیست

قلبشان بفشرده شد

کس جز صدای آه ، چیزی نشنید ...

دستشان پیش برفت

شرح خود را بنوشته و برفتند

و دگر کسی جز آن یادگاری

چیزی از آنان ، در آن کوچه ندید

 

خوب اینم شعر و حالا می رسیم به جملات قشنگ

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه همیشه جرات و قدرت لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند در مسیر موافق آب شنا کند ( دکتر علی شریعتی )

 

پایان عشق واقعی هرگز گریه نخواهد بود ، چون عشق واقعی هیچ گاه پایان نخواهد داشت

 

یا سخنی داشته باش دل پذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته اند ، حیف من زاده ی امروزم ، خدایا جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم

 

و در آخر اینکه همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش نره ریشه اش کجاست

 

شاد و سربلند و خوش و خرم و سبز باشین

تا یه آپ دیگه که امیدوارم فاصله ی زمانی اش کوتاه باشه

به امید دیدار


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


خط خطی ... نه ... یادگاری

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ... خوب این دفعه وقفه رو کمتر کردم و با دو تا شعر نو در خدمتتون هستم ... یکی از خانم آذربادگان یکی هم شعری هست که نمیدونم از کیه ولی از موقع دبیرستان دنبالش بودم که شعر کاملش رو پیدا کنم ... امیدوارم لذت ببرید و اگه دوست داشتین منو از نظرات خودتون بهره مند کنین ممنون میشم .

 

شعر اول از خانم آذربادگان

 

 

قلمم بی‌خواب شده است

دستم بی‌تاب

آب می‌خواهد این کاغذ تشنه

حواسش نیست

من همه‌ی شب‌های بارانی‌ام را

در دفتر شعرهایم دفن کردم

دفترم

گورستان امید است

پر از هیاهوی خط خطی‌های روی سنگ

که نیمه‌ی تاریک من

در آن‌ها خفته است

دست‌های خورشید که به زمین برسد،

دست‌های تو از نقش‌های روی سنگ

وجود مرا می‌خوانند

من اما نقشم را

جایی که آدم‌ها قندیل بسته‌اند

و هنوز غنچه‌ها می‌شکفند

بازی می‌کنم

بازی می‌کنم

قایم باشک بازی را

جایی که سکوت تو

سرگردان در نقشه‌ی شریان‌های من

قلبم را هدف می‌گیرد

قلبم اما

جایی میان آن شب‌های بارانی

زیر آن خاک‌های خفته

خوابش برده است

 

سکوتت هنوز سرگردان است

حرفی بزن

کلمه تا خاک هم می‌رسد.

 

شعر بسیار زیبایی بود از خانم آذربادگان ... اگه دوست داشتین نظره خودتونو در مورد شعرشون بگین ... خوب اینم شعر دوم و بسیار زیبا

 

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم