[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
فرهنگ لغات طنز ایرانی

خوب با سلام مجدد خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، سعی کردم به قولم عمل کنم و فاصله ی بین آپ ها رو کم کنم تا مطالب بروز تری براتون بزارم ، امروزم یه مطلب طنز قشنگ ولی کوتاه دیگه براتون میگذارم که امیدوارم خوشتون بیاد ، خوب سخن رو کوتاه میکنم و می رسم به آپ امروز

 

فرهنگ لغات طنز ایرانی

 


ادب : یعنی کمک به یک خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به کمک احتیاج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با کسی است که بیشتر تقلب کند
الکل : مایه گرانبهایی که همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را
اوراقچی : تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میدان
ایده آل : شوهری که بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند
زوج ایده آل : شوهر کر و زن لال
بوسه : تصادفی که فقط یک سیلی به آدم ضرر می زند
بیست سالگی : دورانی که پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضویکه چشم چرانها با آن ارتزاق می کنند
خسیس : کسی که وقتی خانه اش آتش می گیرد برای اینکه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود
خوش بین : مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی کند گوشی را خواهد گذاشت
دست : عضوی که در سینما نزد صاحبش بند نمی شود
دوران تجرد : دورانی که معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود
رفیق : کسی که همیشه به شما مقروض است
سوءظن : سعی در دانستن چیزیکه بعدا" انسان آرزو می کند ای کاش آنرا نمی دانست
سینما : جایی که پشت سر شما حرف می زنند
عشق : دردسری که برای فراموش کردن آن باید عشق تازه تری پیدا کرد
سرخ پوست : مرد خوشبختی که وقتی زنش اورا می بوسد صورتش ماتیکی نمی شود
سنجاق قفلی : تنها قفلی که بدون کلید باز می شود
مرد مجرد : کسی که هنوز عیوبی دارد که خود نمی داند
معجزه : دختر خانمی که زنگ آخر جیم شود و به سینما نرود
موش : خانم هایی که نصفه شب به جیب شوهر هایشان شبیخون می زنند
هالو : شوهری که دستکش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


طنز بوشی

با سلام خدمت همه ی دوستان وبلاگ ، امروز هم با یه مطلب طنز خدمت رسیدم که امیدوارم خوشتون بیاد همین طور از هفته آینده دوباره با شعر های جدید در خدمت شما خواهم بود ، خوب سخن کوتاه و اینم آپ امروز که تقدیم به شما باد ...

 

طنز بوشی

سیاست آمریکایی

یکی به پسرش می گه می خواهم برایت زن بگیرم. پسر می گه نه حالا باشه ...
میگه : دختر بیل گیتسه ! نمی خواهی ؟ پسر لبخند میزنه و میگه : باشه!
بعد میره پیش بیل گیتس و می گه :دخترتو عروس نمی کنی؟ می گه نه !
میگه : پسر من معاون رییس جمهوره ها ! بیل گیتس لبخند می زنه و میگه :باشه !
بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمی خوای ! میگه نه !
میگه : اگه داماد بیل گیتس باشه چطور ! رییس جمهور لبخند می زنه و میگه :باشه .....


سوال از بوش

جورج بوش در بازدید از یک مدرسه ابتدایی، وارد یک کلاس می شود و به بچه ها می گوید که می توانند هر سووالی دارند از او بپرسند یک پسر بچه دستش را بلند می کند.
جورج بوش می پرسد: اسمت چیه، کوچولو ؟
اسمم بیلی است و سه تا سووال دارم
سووال هایت را بپرس عزیزم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟
سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟
همان لحظه زنگ تفریح می خورد و جورج بوش می گوید که بعد از زنگ تفریح به سووال و جواب ادامه می دهد. بعد از زنگ تفریح یک پسر بچه دیگر دستش را بلند می کند .
جورج بوش از او می پرسد: اسمت چیه، کوچولو؟
اسمم جانی است و پنج تا سووال دارم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟
دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟
سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟
چهارم، چرا زنگ تفریح بیست دقیقه زودتر خورد؟
پنجم، بیلی کجاست؟

باهوش ترین رئیس جمهور دنیا

هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد.
زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید .
برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید.
جورج بوش هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید .
فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم...
پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده ...
پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون ...

رادیوی هوشمند

خانمی یک ضبط صوت هوشمند برای ماشینش خریده بود . مثلا وقتی می گفت " کلاسیک" رادیو به کانال موزیک کلاسیک می رفت یا وقتی می گفت "راک" ، رادیو روی کانال موزیک راک تنظیم می شد. یک روز که درحال رانندگی بود، یک ماشین دیگر می پیچد جلوش و زن داد می زند:
« احمق بی شعور!» همان موقع از رادیو کنفرانس مطبوعاتی بوش پخش شد .

جنگ جهانی سوم

شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند
جورج بوش گفت: ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم
مرد پرسید: برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟
جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت: دیدی گفتم هیچکس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان سووال نخواهد کرد .

ورود به بهشت

انیشتین، پیکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسیدند .
انیشتین زودتر از بقیه بالا رفت و به سن پیر گفت:من انیشتین هستم . سن پیر گفت: ثابت کن .
انیشتین هم از او خواست یک تخته سیاه و یک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سیاه فورا حاضر شد و انیشتین فرمول نسبیت را روی تخته سیاه نوشت و سن پیر گفت: آقای انیشتین! به بهشت خوش آمدید .
بعد از انیشتین، پیکاسو بالا رفت و به سن پیر گفت که کیست و سن پیر از او خواست که ثابت کند پیکاسو است. پیکاسو هم نقاشی معروفش گوئرنیکا را روی تخته سیاه کشید و به بهشت رفت.
نوبت به جورج بوش رسید. به سن پیر گفت: من جورج بوش هستم.سن پیر گفت: ثابت کن جرج بوش هستی، همانطور که انیشتین و پیکاسو همین کار را کردند
جورج بوش پرسید: انیشتین و پیکاسو چه کسانی هستند؟
سن پیر در بهشت را باز کرد و گفت: به بهشت خوش آمدی، جورج !

رویای بوش

یک روز صدام به بوش زنگ می زند و می گوید: جورج دیشب یک رویای زیبا دیدم. خواب دیدم که برج های دوقلو دوباره ساخته شده و نیویورک از همیشه زیبا تر است و روی هر ساختمان بلند یک پرچم بود .
روی پرچم چی نوشته بود؟
نوشته بود: الله اکبر
اتفاقا من هم دیشب خواب بغداد را دیدم که تمام ساختمان ها دوباره ساخته شده بود و بغداد حتی از زمان قبل از جنگ هم زیباتر شده بود. و روی همه ساختمان ها یک پرچم بود .
روی پرچم ها چی نوشته شده بود؟
نمی دانم. آخه بلد نیستم عبری بخوانم ...


گروگان گیری

یک شب پسری در بزرگراه های آمریکا مشغول رانندگی بود که با ترافیک شدیدی متوقف شد.
همانطور که در ماشین نشسته بود، یکی به پنجره ماشین زد .
شیشه را پایین کشید و پرسید: چه خبر شده است؟
جورج بوش را گروگان گرفته اند و یک میلیون دلار برای آزادی اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنیم، او را آتش می زنند .
چقدر جمع کرده اید؟
حدودا بیست لیتر

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


خبر رسانی

خوب با سلام مجدد خدمت همه ی دوستان وبلاگ ، این بار هم با یه مطلب طنز خدمت رسیدم امیدوارم خوشتون بیاد ، خوب طبق روال سخن کوتاه و اینم مطلب امروز

 

خبر رسانی

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره؟!!پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند.
برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب!! آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان 

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست ، قدر آن را بیشتر بدانید

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


50 راه اذیت و آزار

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، خواستم یه خورده وبلاگ رو از حالت خشک شعر خارج کرده باشم واسه همین یه متن خنده دار براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد ، سخن کوتاه و اینم متن

 

50 راه اذیت و آزار

 

پنجاه روش کرم ریختن


روش ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!﴾


روش ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن!

روش ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین!

روش ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین!

روش ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین!

روش ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین!

روش ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین!

روش ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین!

روش ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین!

روش ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه!

روش ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین!

روش ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین

روش ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین!

روش ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین!

روش ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین!

روش ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین!

روش ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین!

روش ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین!

روش ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین!

روش ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته!

روش ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!

روش ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین!

روش ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده!

روش ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود!

روش ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین!

روش ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین!

روش ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین!

روش ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد!

روش ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!

روش ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این روش هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره!

روش ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین!

روش ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین!

روش ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره!﴾

روش ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین!

روش ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین!

روش ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین!

روش ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین!

روش ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین!

روش ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین!

روش ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین!

روش ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین!

روش ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین!

روش ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین!

روش ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین!

روش ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین!

روش ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین!

روش ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین!

روش ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه!

روش ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین!

روش ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین!

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست ، قدر آن را بدانید

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


خنده های تو خالی

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، با عرض شرمندگی از این تاخیر باید خدمتتون عارض باشم که برای مدتی مسافرت بودم و نتونستم وبلاگ رو آپ کنم و خوب امیدوارم که بتونم این ماه جبران کنم ، امروز براتون یه شعر از خودم دارم که تقدیمتون میکنم و امیدوارم بابت این دیرکرد منو ببخشید

 

خوب اینم شعر

 

گفتم نرو ، بی من ، ولی ، رفتی و من بی ما شدم

               در حسرت یک خنده سیر ، در خنده بی معنا شدم

بی ادعا بودم ز جان ، از جان تو بودی آرزو

                            در حسرت این آرزو ، بی آرزو ، تنها شدم

کاش از خیالت ذره ای ، می ماند و می ماندم به او

                      وقتی که در دامان دل ، شرمنده و رسوا شدم

صد بار این خواری ما ، در پیش چشمت بس نبود

                      رفتی و در زندان خود ، زندانی شب ها شدم

این رسم تقدیر هم بسی ، ما را به بازی می برد

                        دیروز با لیلا چه خوش ، امروز بی لیلا شدم

هر جا که هستی نازنین ، نفرین نداری پشت سر

               بخشیدمت ، بی آه و کین ، شبگرد این دنیا شدم

گر خوانده ای این نامه را ، عارض تو را دارد درود

                   نا مهربان ، ای نازنین ، چون قصه ها رویا شدم

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [3] | لینک به این مطلب |


فریاد شلاق ، فریاد تا آه

در باغ دلم گرد جنون می ریزی

                                            سرسبزترین گیاه این جالیزی

از ساقه تو با آسمان خواهم رفت

                                     ای دوست ، تو لوبیای سهر آمیزی

 

با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، گفتم رویه ی آپ ها رو عوض کنم و در ابتدای هر مطلب یه دوبیتی قشنگ بزارم که روحیه شما رو عوض کنه ، خوب امروز هم یه شعر دارم براتون که در عنوان این مطلب میتونین نام شعر رو پیدا کنین ، خوب سخن رو کوتاه میکنم و می رسیم به آپ امروز که امیدوارم خوشتون بیاد

 

اینم شعر

 

شلاقی از رنگ ، شلاق بر شب ، شلاق بر دل ، شلاق تا آه

                                          جان میگدازد ، در بند نیرنگ ، بر جان شب ها ، شلاق بر ماه

شلاق بر نور ، بر هر چه سبزی است ، بر هرچه خوب است ، بر هرچه نیک است

                          زخمی که خون است ، دردی که پنهان، شلاق زن، هان !!! بر زخم جانکاه

شلاق زن ها ، این مردمانند ، از جنس پستی ، بی مثل و مانند

                                مرگی که غم بود ، یک آرزو شد ، اشکی که خشکید ، در قعر این چاه

آنجا که مقصد ، تردید و شک بود ، مقصود ، ایمان ، بیگانه میگشت

                                   راهی که پیداست ، یکباره گم شد، ما در مسیری ، در راه و بی راه

اینجا کجا بود ؟ دار سیاهی ؟ در حسرت دوست ، در بی پناهی

                                                 فریاد کردیم ، فریاد ماندیم ، فریاد مردیم ، در این شبانگاه

بی خانه بودیم ، آواره گشتیم ، بر گرد امید ، پروانه گشتیم

                                                     تا دل نبازد ، در شهر غربت ، افسانه ماند  ، بر دار آگاه

عارض غریب است ، کو دلبری تا ، با او بخواند ، از دلبری ها

                                                فریاد ماندیم ،  خاموش رفتیم ، فریاد شلاق ، فریادی از آه

 

خوب اینم از مطالب امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


شمارش معکوس

خوب باز هم سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، امرزو دوباره با یه شعر خدمتتون رسیدم ، سعی کردم فاصله ی آپ ها رو کم کنم تا باز دوباره به حالت سابق برگرده و در هفته 3 آپ رو بتونم براتون بزارم یا حد اقل 2 تا رو ، خوب بیشتر از این معطلتون نمیکنم و میرسیم به شعر امروز از خانم زینب آذربادگان

 

اینم شعر

 

تار می‌تنند کلمات تکیده

دور تنهاییم

و من مانده‌ام

و قبرستان سرد سکوت

که در تمنای صدا فریاد می‌کشد

و من مانده‌ام

و جستجوی سلول سلول دست‌های تو

که در این سلول فراموش شده‌اند

و من مانده‌ام

و رنگ بی‌رنگ روزمرگی‌ها

که آرزوی مرگ می‌کنند

و من مانده‌ام

با یک هوای پر از تو

که با هر تنفس من از تو خالی‌تر می‌شود

و من مانده‌ام

با یک بغل زخم و زنجیر

که انتظار یک روزنه را می‌کشند

 

من...

فقط

یک روزنه می‌خواهم

یک روزنه به کوچکی نگاه من

گشوده به وسعت بزرگی تو

 

خوب امیدوارم که از این شعر خوشتون آمده باشه و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 134
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2203
بازدید امسال : 8635
بازدید کل : 14870
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1