[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
امروز غنیمت است ... فردا دیر است
 

سلام به همه ی بروبچه های عزیز و دوست داشتنی ایرانی

سورة القدر

به نام خداوند بخشنده مهربان ما آن ( قرآن) را در شب قدر نازل کردیم! (1) و تو چه مى‏دانى شب قدر چیست؟! (2) شب قدر بهتر از هزار ماه است! (3) فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدیر) هر کارى نازل مى‏شوند. (4) شبى است سرشار از سلامت (و برکت و رحمت) تا طلوع سپیده! (5)

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

بچه که بودیم و ماه رمضون میامد کیفمون این بود که روزه ی کله گنجشکی بگیریم .... ذوقی میکردیم وقتی که موقع ظهر روزه مون رو باز میکردیم و مادرمون بهمون تبریک میگفت و ما رو تشویق میکرد البته الان روی سخنم با پسراست و دخترا هم تا سن خاصی یعنی 8 سالگی که تو این وبلاگ نیستن دیگه همه جوونیم

میگفتم .... ذوقی میکردیم اون موقع ها ... بعد یه شبایی میرسید که بابا پیرهن مشکی تن میکرد و با هم میرفتیم مسجد اونجا هم شروع میکردن به دعا خوندن ما هم که از این دعا ها چیزی سرمون نمیشد یا میرفتیم بازی میکردیم یا کنار پدرمون خوابمون می برد .... بعد پدرمون یه کتاب قرآن میداد دستمون میگفت بزار بالای سرت و هرچی از خدا میخوای بگو  .... ماهم قرآن رو میزاشتیم بالای سرمون و شروع میکردیم من شکلات میخوام توپ فوتبال میخوام یا بزرگ بشم مهندس شم و اینا .... .... یا بعضی وقتا به بابا میگفتیم بریم دیگه من خوابم میاد یا همون جا زیر قرآن خوابمون میبرد .... وقتی یه ذره بزرگ تر شدیم و تو هیات ها شرکت کردیم و تازه میفهمیدیم جضرت علی کی بود چرا سیاه میپوشن شب شهادت و چرا اون 3 شب رو میرن مسجد خوب مسلما دیرتر میخوابیدیم موقع شبای احیا چون اسم شبا رو هم یاد گرفته بودیم دیگه .... آمدیم دبیرستان و تو سال اول شعر شهریار رو در مورد حضرت علی خوندیم که بابا این همه  مردم میگن علی علی بگو یا علی بابا حضرت علی کی بود چرا این همه عالم و آدم مخلصانه برای حضرت علی گریه میکنن چی شد چی بود از کی بود چرا تا حالا هم هست چرا تموم نشده مثل همه ی قصه ها که یه روز تموم میشه .... نشستیم و فهمیدیم حضرت علی یعنی چی و وقتی یکی از ته دل میگه یا علی اونم با عشق و شور چه حال با صفایی داره ... ولی هنوز موقع دعا خوندنا خوابمون میگرفت ... یا به زور چشا رو باز نگه میداشتیم .... آمدیم سال دوم و شروع کردیم به دعا خوندن و رسیدیم به این که شب قدر چیه ؟

مگه نه اینکه تو این شب قرآن بر پیغمبر نازل شده پس اهمیتش چیه و چرا انقدر برای ما شیعیان این شب مهم و حیاتیه ؟؟؟

گذشته ها رو بی خیال اینا رو گفتم یا یکی زودتر یا دیرتر بالاخره متوجه شدن و گرفتن ماجرا و قصه از چه قراره

اما امشب یعنی اولین شب قدر ....

هنوزم وقتی میری احیا خوابت میگیره و میخوای بری بازی کنی ؟

هنوزم از خدا وقتی قرآن بالای سر گرفتی شکلات و توپ فوتبال میخوای ؟ اولین شب از این 3 شب عزیز که قراره سرنوشت یک ساله ی ما رو توش رقم بزنن گذشت بیا با خودت فکر کن تو این شب چه کردی ؟ یه خورده با خودت فکر کن ببین در حق خودت نامردی کردی یا حق مطلب رو ادا کردی ؟

عمر آدم ها داره مثل برق و باد میگذره و ما ها نشستیم داریم تماشاش میکنیم ... پس کی باید یه حرکتی چیزی انجام بدیم ؟ تا کی ساکن بشینیم تا وقت ما هم تموم بشه و ببرنمون زیر یه وجب خاک خشک و خالی ؟ یا نه .... چیزای خوب از خدا خواستی ... سلامتی خواستی برای پدر و مادر و خودت .... از همه مهمتر تو این شب خواستی از خدا که خدایا من رو آدم کن همین ...الان نزدیک سحره دقیقا هزار و چهار صد و اندی سال پیش حضرت علی رو تو این موقع ضربت زدن ... ببین چه قدر حضرت علی رو شناختی ؟ میتونی راهش رو بری ؟ اصلا از خدا خواستی راه همون حضرت علی رو بری یا نه هنوز داری بی راهه میری ؟ خیلی حرف زدم میدونم ولی به خدا خیلی زود میگذره .... اولا گفتیم ای بابا این ماه رمضون رو چه طور بگذرونیم اونم تو تابستون ؟ روز بیستم رسید و فقط 10 روز مونده .... می بینین چه قدر زود گذشت ؟

از این 3 شب عزیز هم یه شبش گذشت .... فقط دو شب دیگه مونده ... بیاین به حق همین شب عزیز که گذشت و به حق اون شبای عزیزی که تو راهه دعا کنیم که خدا سرنوشتمون رو جوری تغییر بده که خودش دوست داره نه اون طور که هست .... دعا کنیم خدا دوست داشتن هامون رو عوض کنه جوری که خدا هم چیزایی که دوست داریم رو دوست داشته باشه .... تو این شبا خدا منتظره .... که همیشه هست و ناظره و فقط منتظر یه اشاره است از طرف شما ... بقیه اش با خداست و تا آخر راه هواتونو داره ... خدا مهربون تر از هر مهربونی و با مرام تر از هر با مرامی هست که نمیتونین تصورش رو بکنین ... پس میشه بهش اطمینان کرد ...فقط باید یه خورده از این دنیا دست بکشین و به سمتش برین ... بی جواب بر نمیگردین و دست خالی .... فقط 2 شب مونده از این شبای عزیز و 10 شب دیگه از این ماه مبارک ... سعی کنین جوری ازش استفاده کنین که فردا حسرتش رو نخورین ...

مثل همیشه یه یاعلی یه یا ابولفضل

اگه یا علی رو از ته دل بگی هیچ سنگی سنگین و هیچ راهی غیر هموار و هیچ مقصد و هدفی سنگین و دست نیافتنی نیست

در خود نگاه می کنم که ببینم خطا کجاست بعد از کمی تامل و قدری سکوت...... پی می برم آنجا که خالی ازخداست خطاست

حق نگهدارتون

و دست آخر

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند

التماس دعا

یا حق

دوباره سلام و عرض ارادت خدمت بروبچه های گل

تا حالا نشده بود برای یه پست که زدم مطلب جدید بزارم ولی دیدم این چند تا شعر فقط به درد همین پست میخوره

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                         ما پرده ی پندار دریدیم علی یار

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                   اندر همه جا نقش تو دیدیم علی یار

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت....مولا

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت....مولا

دیدیم عیان در همه جا نقش جمالت تابید به دل پرتو انوار جلالت

گشتیم همه عاشق و شیدای وصالت

                       آسوده نخفتیم شبی را ز خیالت

 چون باد به کوی تو وزیدیم علی یار

چون باد به کوی تو وزیدیم علی یار

ما عشق تو نادیده خریدیم علی یار

                  اندر همه جا نقش تو دیدیم علی یار

 

توی نجف یه خونه بود، که دیوارش کاهگلی بود، اسم صاحاب اون خونه، مولای مردا علی بود، نصفه شبها بلند میشد، یه کیسه داشت که برمیداشت، خرما و نون و خوردنی، هرچی که داشت تو اون میذاشت. راهی کوچه ها میشد، تا یتیمهارو سیر کنه، تا سفره خالیشونو، پر از نون و پنیرکنه، شب تا سحر پرسه میزد، پس کوچه های کوفه رو، تا پر بارون بکنه،باغهای بیشکوفه رو. عبادت علی مگه، میتونه غیر از این باشه، باید مثل علی باشه، هر کی که اهل دین باشه، بعد علی کی میتونه، محرم راز من باشه ، درد دلم روگوش کنه، تا چاره ساز من باشه. چشماتو واکن آقاجون بالهای خستمو ببین منو نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببین.

 

گوش کن این مدح ذات حیدر گردون بقا

     گر تو هستی اهل معنا اهل علم و هوشیار

دم زنم از راه باطن بی ریا و مستعار

             بنگر از دل تا ببینی روی ماهش آشکار

نور خورشید ولایت تاجدار هشت و چار

                    لا فتا الا علی لا سیف الا ذولفقار

نور خورشید ولایت تاجدار هشت و چار لا فتا الا علی لا سیف الا ذولفقار

 

یا علی دریاب این عاثی و رسوای جهان

                    یا علی رحمی نما بر این اسیر ناتوان

یا علی ساقی شو و جامی بده از خمر جان

            یا علی لطفی نما بر این سیه رو این زمان

            تا ز رنج و مهنت ایام باشم پایدار

 

خوب اینم از این ، شاد باشین و خوش و سلامت و در پناه خداومند بزرگ و مهربان

در آخر

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید

دست حق نگهدارتون

یا علی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


سیب زمینی ها قسمت دوم

 سلام خدمت همه ی دوستان عزیز 

فرارسیدن فصل زیبای پاییز رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم این فصل هم مثل همه ی فصل های خوب خدا براتون سرشار از موفقت و شادی و زیبایی باشه ... من به شخصه به فصل پاییز و متولدین این ماه مثل خانم مریم حیدر زاده ارادت خاصی دارم امیدوارم این فصل قشنگ برگریز به شما هم بچسبه و از سرمای ناگهانیش اذیت نشین خوب یه شعر دارم از خانم آذربادگان و یه مطلب در ادامه مطلب گذشته در خصوص سیب زمینی ها امیدوارم خوشتون بیاد

سیب زمینی ها قسمت دوم 

 تفاوت همیشه دلیل برتری نیست ولی میشه گفت این برتری بعضی ها نسبت به اونهای دیگه باعث ایجاد تفاوت میشه .... تو زندگی وقتی کم کم داری می فهمی که چی به چیه و تو این دوره زمونه داره چی میگذره یه سوالی ازت می پرسن که وقتی بزرگ میشی فقط بهش می خندی یا یه ذره بهش فکر میکنی و میگی .... یادش بخیر

سوال اینه که ازت بپرسن میخوای چی کاره شی؟تو میگی من دکتر یا مهندس میشم یا من میخوام پلیس باشم و از مردم دفاع کنم یا چیزای دیگه .... این سوال باعث میشه فکر کنی که بزرگ میشی باید کدوم مسیر رو انتخاب کنی ؟ مسیری که کسایی رفته باشن و ته اش موفقیت باشه ..... بعد شروع میکنی به دنبال کردن رد پای کسایی که این راه رو رفتن نمیگم این کار اشتباه هست یا نادرسته نه اصلا این کار خیلی هم خوبه ولی کمال نیست

سوال اصلی اینه که تو میخوای رد پای کسی رو دنبال کنی یا برای یه عده خودت رد پا بشی؟

اینطوریه دیگه وقتی یه کسی دنبال یه راه جدید میره بهش میگن ولش کنید سیب زمینیه حرف تو کلش نمیره که باید سرش به سنگ بخوره .... جالبی این ماجرا اینه که هر چه قدر سرش به سنگ بخوره هدفش براش عزیز تر میشه و دست یافتنی تر تا جایی میره که به موفقیت برسه .... اون موقع از روی حسد و تنگ نظری بهش میگن سیب زمینی .... میگن شانس آورد یا معلوم نیست کی بهش کمک کرد .... بعد وقتی حس ناسیونالیستی سیب زمینی قصه گل کنه و طرح جهانی شه طعنه و نیش و کنایه ها هم بیشتر میشه میگن بورو بابا طرح رو دزدیده یا سیب زمینی رو چه به طرح بین المللی ولی

سیب زمینی قصه سرش به کار خودشه و چون طبق معمول به حرف و حدیث این مردم کار نداره بهش میگن سیب زمینی یا وقتی از کنارشون میگذره و محلشون نمیده بهش میگن این غیرت نداره سیب زمینیه ولی این جوون قصه به این سیب زمینی بودن افتخار میکنه

میدونین همیشه یه سری افراد باید رد پا درست کنن حالا چه جوون باشن چه سن و سالی ازشون گذشته باشه ولی این نیروی جوونیه که باعث حرکت میشه تا جوونا بخوان رد پا درست کنن نه اینکه رد پا ها رو دنبال کنن

تو دوره زمونه ای که بحث داغ جامعه شده مدل مو و مدل ریش و کفش لباس ... وقتی یکی میره دنبال ساختن یه رد پا بایدم بهش بگن سیب زمینی و براش سنگ اندازی کنن همیشه رسم همین بوده که یه عده نظاره گر باشن و یه عده هم آباد گر .... ماها یا جوونای الان هیچی از جنگ نمیدونیم چون انقدر جنگ رو بد به ما نشون دادن که ازش بیزار شدیم ولی همین جوون های قدیمی یه زمانی از وجب وجب خاک این مرز و بوم دفاع کردن و دیگه الان خیلی هاشون جزوی از این خاک شدن به قول معروف برگشتن به همون جایی که ازش آمده بودن .... مگه همون موقع ها نبودن کسایی که جووناشون رو از ترس سربازی و جبهه و جنگ قایم میکردن و از اون طرف یه پدر و مادر 4 تا شهید رو با هم تقدیم این خاک میکردن ... بابا یه خورده انصاف به خرج بدین ..... این آدما خیلی ارزش دارن .... این آدما همشون یه جا پا درست کردن ولی ما جوون های امروز انقدر درگیر پوچی ها شدیم که ترجیح میدیم بگذریم از کنار این رد پا ها تا باد بیاد و روشون رو بپوشونه

تا ردی ازشون نمونه که برن دنبالش و راهشونو ادامه بدن ... آره اگه یه ذره غیرت داره بلند شو و ثابت کن که یادت نرفته ریشه ات کجاست .... پاشو بزار بهت بگن سیب زمینی و به همین سیب زمینی بودن افتخار کن .... همین کسایی که یه روز سنگ میندازن جلو پات یه روزی میرسه که غیرت ایرانیشون گل میکنه و میان سینه سپر میکنن تا این رد پاها به سر منزل مقصود برسه ... مثل همیشه فقط یه یا علی فقط یه یا علی لازمه تا دنیا از این رو به اون رو شه تا همه چی به آنی عوض شه ... بخواه از خدا بزار بهت بگن سیب زمینی و در جوابشون بگو ... تو همین فصل پاییز قشنگ ... زیر این آسمون خدا ... به همین برکت ماه مبارک رمضان بهشون بگو

شما رو سپردن دست خدا و بدونین که سیب زمینی رو آخر پاییز میشمرن

 خوب یه شعری دارم البته شاید یه ذره به نظرتون غمگین بیاد ولی به نظره من شعر واقعا قشنگ و زیبایی هستش در ضمن اگه دوست دارین میتونین تو نظرات بگین چه نوع شعری دوست دارین منم از این دسته از شعر ها براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

تار می‌تنند کلمات تکیده
دور تنهاییم
و من مانده‌ام
و قبرستان سرد سکوت
که در تمنای صدا فریاد می‌کشد
و من مانده‌ام
و جستجوی سلول سلول دست‌های تو
که در این سلول فراموش شده‌اند
و من مانده‌ام
و رنگ بی‌رنگ روزمرگی‌ها
که آرزوی مرگ می‌کنند
و من مانده‌ام
با یک هوای پر از تو
که با هر تنفس من از تو خالی‌تر می‌شود
و من مانده‌ام
با یک بغل زخم و زنجیر
که انتظار یک روزنه را می‌کشند

من...
فقط
یک روزنه می‌خواهم
یک روزنه به کوچکی نگاه من
گشوده به وسعت بزرگی تو

 

حق نگهدارتون

زیر سایه مولا علی و در پناه گل نرگس

تا یه سلام دوباره

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


یه نموره حرف اضافه

سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی امیدوارم تا اینجای ماه رمضان رو پر برکت و پر از روحیه پشت سر گذاشته باشین و هر روزش براتون یادآور یک سحری دلچسب و یه افطار به یادموندنی باشه

امروز آمدم تا براتون یه ذره حرف بزنم و یه شعر بزارم ولی البته بگم الان شب هست ولی در حقیقت روزه چون ساعت 1 و خورده ای بامداد روز جمعه است و من در خدمت شما هستم ، پس بدون اضافه گویی میرم سراغ متن اول

 

آدما یادشون میره که معنی زندگی چیه ، شاید بچه ها بهتر اون رو بشناسن ، چون وقتی واردش میشن گریه میکنن ،شاید اونا بهتر درک کردن واقعیت زندگی رو ، چون هنوز هیچ تعلق خاطری ندارن ، ولی وقتی میرم تو بغل مادر ...  وقتی بهش وابسطه میشن .... گریه رو فراموش میکنن ولی هنوز معصومیت تو نگاهشون موج میزنه ، م آدماا از بچگیمون هیچ خاطره ای رو به یاد نداریم یا خیلی کم چون انقدر برامون به سرعت میگذشت که ترجیح میدادیم لذت سپری شدن لحظات رو به خاطر بسپاریم

اما وقتی که بزرگ تر شدیم ، وقتی بیشتر وابسطه ی این دنیا شدیم ، وقتی که انقدر مثل آدم بزرگ ها شدیم ،  وارد دنیای پوچشون شدیم  که گریه کردن رو مایه خجالت خودمون می دیدیم ،هیییییییییییییییییییییییی ....

 بعد که میشینیم و یه ذره به روزای قبل فکر میکنیم ، که چی بودیم و چی شدیم ، سعی میکنیم که یه کار مثبت ،

یه فکر خوب

یه اثر جاوید

از خودمون به جا بزاریم ، تا مردم مارو به نیکی یاد کنن ، میگن بعضی از آادم ها بعد یه سنی زیادی مهربون میشن ، زیادی عاشق میشن زیادی .... ولی چه حیف ، چه حیف که خیلی از لحظات رو از دست دادن،چه حیف که بهترین لحظات رو از دست دادن ، چه حیف و چه حیف ،فرق آدما اینجا معلوم میشه ،اونایی که اگه همین حالا هم بخوان از این دنیا برن کلی خاطره دارن که هیچ ،از زندگی هم راضی بودن و تمام لحظات رو از عشق و محبت پر کرده بودن ،ولی نه مثل کسانی که دارن فکر میکنن چطور از خودشون خاطره بجا بزارن

لحظات خیلی زود میگذره ،زودتر از اون چیزی که آدما فکرشو بکنن ولی حیف ،که در گذر این لحظه ها ما فراموش کار ترین هستیم ،و چه حیف تر اینکه ،فراموش کار ترین بمونیم

و چه حیف و حیف که فراموش کار بمیریم

یه یا علی

یه بسم الله

برای شروع

دیگه داره کم کم دیر میشه

پس بساز خاطره ها رو

که زیبا شن زندگی و روشن شن لحظه ها از حرمت این خاطره ها

 

قبل از اینکه حرف دوم رو شروع کنم میخوام یه شعر براتون بزارم به اسم رنگ های بی رنگ

 

 خوب من همیشه نسبت به رنگارنگ بودن آدما شکایت داشتم و خوب بهتره این مطلب رو در ادامه بخونین و اگه دوست داشتین نظر بدین

 

در چرخش این دار , که هر رنگ , به صد رنگ

                                   در رنگ , چو بیرنگ شرنگ , در پی یک ننگ

آسوده که آسود ؟ در چرخش بی سود

                                             آسوده تنان بر دو قلم , کور و یا منگ

خوش صبح ز بی صبح زمین , صبح امید است

                                         بی صبح زمین تار شود , تار پر از جنگ

فردای چه فرق است ؟ امروز چو فرداست

                                              افسوس که دیگر نبود آه از این ننگ

بی مهر ترینیم , در پرده ی اوهام

                                     مهری که نخواهد مامن , جای همه سنگ

با سرعتی از نور , در قعر روانیم

                                          هیهات که گم کرده‌ی جاییم , بر چنگ

عارض به شرف گفت , ای پاکترین عشق

                                             فریاد کنم , ناله کنان , آه از این ننگ

در هر رنگی که وارد این دنیا میشه یه زهری نهفته است برای طرح اولیه ی یک ننگ ، به نظره من دنیا رو باید بی رنگ دید ، بعضی ها سفید ، بعضی ها سیاه ، اینجا آدم های خاکستری معنا ندارن چون نه به سفیدی تعلق دارن نه به سیاهی ، رنگ ها فقط برای پوشوندن واقعیت پاکی و ناپاکی آدمها به وجود آمده ، میدونین ، نفس انسان مثل یه چراغ میمونه ، گناه هایی که انجام میدی مثل کاغذ های رنگی که جلوی نور چراغ میگیری ، هرچی گناه بیشتر باشه ، نور کمتری از نفس آدم به آدم میرسه ، به یه جایی میرسه که دیگه نوری نمیمونه ، ولی خدا باز هم با سختی و مشکل و گرفتاری و امتحاناش یه راهی باز میکنه که نفس بتونه نورش رو برسونه ، قصد ، نور معمولی نیست ، منظور نوری هست که آدم میتونه درست رو از غلط تشخیص بده ،

 سپیدی رو از سیاهی ،

قشنگی رو از زشتی ،

و همه ی تناقض ها رو

اونجوری که مردم این دوره زمونه تو این دنیا دارن غرق میشن ، فقط خدا به دادمون برس

 

خوب تا یه آپ دیگه

دست علی نگهدارتون

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


درد دل

 سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی

خوب امشب هم آمدم با یه ذره درد دل و یه سخنرانی و یه شعر

 

 

میدونین

 

بارون وقتی میاد یعنی آسمون دلش سنگین شده ، قدرت نداره اون همه ابر رو جلوی خورشید ببینه اون همه ابر رو جلوی اسمان آبی ببینه ،ببینه که خورشید نمیتونه بدرخشه ، واسه همین میباره ...

بعضی وقتا وقتی میباره با باریدنش شعر میخونه

مثل باد

بعضی وقتا شعر رو تجسم میکنه

مثل برف

بعضی وقتا شعر میگه از خشم

مثل تگرگ

بعضی وقتا دلش گرفته میخواد داد بزنه

مثل طوفان

ولی بعضی وقتا دلش میگیره

آروم میاد

مثل نم نم بارون

چون دلش باز میشه

مردم رو هم شاد میکنه

هیچکی بعد برف و تگرگ و باد و طوفان و غیره به اندازه ی یه نسیم که بعد یه بارون نم نم میاد شاد نمیشه

فرقی نداره

این بارون واسه ما یه نعمت هست ،یه نعمت که همیشه داریمش ...

مثل اشک

یعنی خود اشک

جاری میشه و همه چی رو پاک میکنه

دل آدما رو روشن میکنه

لبشون رو خندون میکنه

نفسشون رو پاک میکنه

اشک خیلی چیزه خوبیه

یه جور نیایش درونی

اشک خیلی ارزش داره ،نباید راحت خرجش کرد ،اشک وقتی میاد که آسمون دلت ابری باشه ،آسمون دلت گرفته باشه ،همه چیز به دل آدم بر میگرده ،دل آدم چیزی نیست که بتونی براش جا و مکان تعیین کنی،چون چیزیه بدون حد و مرز ،واسه همینه که میتونی با یه دل دیگه چند هزار کیلومتر اونور تر تو دنیا پیوند بخوره

میتونه با دل های دیگه نزدیک بشه ،میتونه لحظات شاد رو بسازه ،میتونه غمگین باشه ،ولی هرچی که باشه

هر چی که باشه ،

اگه عاشق باشه

همیشه خریدار داره

اگه دلشکسته هم باشه

باز هم خریدار داره

چون تو این زمونه

کمتر دلی پیدا میشه که یک بار نشکسته باشه

ولی دل ، دل  رو نمیشکنه

این بازی عقل و منطق هست که اونو میشکنه

عقل چیزه بدی نیست

ولی با مسلک دل ناسازگاره

دل مهربونه

عقل محاسبه گر

دل شریفه

عقل وابسطه به دلیل و مدرک

دل آدما چیزیه که اونا رو از همدیگه سوا میکنه

قدر دل رو نمیشه با هیچ چی تعیین کرد

نمیشه براش قیمت گذشات

قیمت دل همون ارزش و بهایی هست که تو بهش میدی

اینکه چه قدر عزیز نگش میداری

اینه که مهمه

این چیزی که باید بهش توجه کنی

 

 

 

 

بی مقدمه میرم سراغ درد دل

 

 

مرگ

 

دقت کردین چه قدر نزدیکه ... به نزدیکی یه نگاه یا به نزدیکی یه نفس یا به نزدیکی یک لحظه که میگذره

وقتی کسی می میره و میریم سر خاکش و تو مراسم شرکت میکنم همیشه با خودمون میگیم خدا نکنه نفر بعدی من باشم یا اگه من بمیرم چی میشه یا نکنه کسی رو که دوسش دارم از دست بدم .... بعد واسه یه چند روزی ماها آدم میشیم .... تازه زندگی کردن رو یاد میگیریم ولی

فراموشی میشه یه نعمت باشه موقع درد ولی میتونی یه مصیبت باشه موقع زندگی با تفکر

آدما یادشون میره زود که کجا بودن .... انگار نه انگار همین دیروز یکی مرد و فردا هم ممکنه یکی بمیره

میگن مرگ واقیت است هشدار دهنده و غیر قابل انکار

زندگی خیلی قشنگ تر میشه اگه ما همیشه یه نیم نگاهی به مرگ داشته باشیم

یادمون نمیره به کسی که دوسش داره بگیم دوسش داریم

یادمون نمیره که دل رفیق رو نباید شکست

یادمون نمیره که جمع صمیمیت خانواده ممکنه از بین بره

یادمون نمیره که اذیت نکنیم

یادمون نمیره که گناه نکنیم

یادمون نمیره و ..... یادمون نمیره

 

 

 

 

روز وصل

 

 

روز وصل یار را با گریه همراهی کنم

خواب غفلت بوده ام امروز بیداری کنم

 

 

گفتمش با توبه ای تن از گنه عاری شود

بهر عمر خود چه بی تدبیر خودخواهی کنم

 

 

مرگ حایل های پوچ از دیده ام بگرفت و رفت

تا نگاهی تازه بر این وادی واهی کنم

 

 

گفتمش یا رب مرا عمری دوباره می دهی؟

تا که در این غمکده یک عمر هشیاری کنم

 

 

پاسخ آمد مرده ای !!! امروز روز عدل توست

اینک اینسان من تو را آتش پذیرایی کنم

 

 

خواب بودم ... خواب نه ... کابوس ... بیدارم کنون

می روم تا در نماز دوست مهمانی کنم

 

 

عارض از غفلت برون آمد به اذن خواب دوست

باقی این قصه را افزون زیبایی کنم

 

 

تمام

حق نگهدار همتون

یا علی مدد


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


مشتی بر دهان استکبار جهانی
 

خوب با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک میگم و امیدوارم این ماه براتون سرشار از برکت باشه

خوب عرض کنم که امروز هم با دوتا شعر در خدمتتون هستم یکی از خودم و یکی از خانم زینب آذربادگان ربط این شعرها هم اینه که من این شعر رو رو به این بهانه گفتم که چون شعر خانم آذربادگان غمگین بود ؛ یه شعر گفتم تا به قول خودم مشتی باشد بر دهان استکبار جهانی .... هم حال این شهر غمگین زینب خانم رو بگیریم ....خوب اینم دو تا شعر

دلگیر که می‌شوی
سیاه می‌شود آسمان دلت
منتظر می‌شوی
تا من
پرده‌ی شبت را
سوزن سوزن
ستاره باران کنم

دلگیر که می‌شوی
کویر می‌شود دشت دلت
منتظر می‌شوی
تا من
دل سوخته‌ات را
قطره قطره
گل باران کنم

دلگیر که می‌شوی
منتظر می‌شوی
تا من
از راه برسم
با چمدانهایی پر از مرهم
یادت می‌رود
که من آمده‌ام
تا بروم


 خوب میبینین دیگه واقعا شعر به این غمگینی نشنیدین دیگه ولی نامردیه خوب منم یه شعر غمگین گفتم اینطوری و یادتون باشه در راستای مشتی بر دهان استکبار جهانی و اینا بوده و هست اینم شعر  

آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر

تک درختی بودم اینجا میزنی بر ما تبر

 

می شکستم ساده با دست تبر زن بی صدا

تازه میکردم در این ویرانه داغم تازه تر

 

از چه مارا میبری از یاد ای زیبا ترین

نیست دیگر جز پناهی از درخت ما اثر

 

غربت باران به روی برگ های من کجاست

مرهم زخم تبر داری بیا باری دگر

 

مرده را آسان بپا کن با نگاهی بی دریغ

پر کنی این آسمان از رویش من با خبر

 

من که در این جنگل از فرهاد هم نامی ترم

رج بزن در قمستم فریاد در کوه و کمر

 

مانده ای اینجا تبر یا مرحمی با ما شوی؟

 آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر

 

خوب موفق باشین و در پناه خدا

همیشه بگو یا علی تا نفس هست شکر و به هر شکر یاعلی

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


بدون عنوان

سلام به همه ی دوستان عزیز

 از اینکه به وبلاگ من سر میزنید خوشحالم و اگر نظرتون رو در مورد وبلاگم بنویسید ممنون میشم

خوب با یه داستان دو تا شعر تقدیم میکنم

من یه دوستی دارم که میشه گفت جزو بهترین دوستان من هستن ، ایشون چند کلمه به من دادن و از من خواستن با این کلمات یه شعر نو و یه غزل بگم من هم با استفاده از این کلمات یه شعر نو و غزل گفتم شاید این کلمات خیلی خنده دار باشه ولی خوب شعر های جالبی شد این مقدمه رو هم گفتم که شعر ها رو با روحیه ای شاد تر بخونین گرچه اول کلمات رو براتون مینویسم

پنس ، لاو ترکاندن ، کمد ، لوستر ، آیس پک ، اتود ، میز تحریر ، و چند کلمه ی دیگر

اول شعر کهن یا همون غزل خودم

به قول مردمان آیس پک در جمله سازی ها

بترکانیم لاوی همچو این عشق مجازی ها

بدون لوستر خانه دگر آواره می باشد

بدون اسپری یا عطر این دنیا و بازی ها

در این دنیای ماشینی در این تکرار ساعت ها

کجا رفتند سعدی ها کجا گشتند رازی ها

مثال پنس ها بسته به چوب میز تحیرش

نویسد با اتود جنگ و غرور کذب نازی ها

کجا قوم است ایرانی در این رنگین کمان قومی

به لر یا ارمنی افغان نژاد کرد تازی ها

بدون سوخت ماشین ها مثال تکه ای آهن

کجا داری تو بنزینی بخر ماشین گازی ها

نوشته از زمان عارض به تکرار زبان خویش

به قول مردمان آیس پک در جمله سازی ها

خوب این که غزل و این هم شعر نو

بهار می آید
امید مظلومانه زیر دنیای کامپیوتر جان میبازد
اشک ها جاری میشود
کودکی که در کنار لوستر فورشی آدامس می فروشد
بچه ای که از کمدی کهنه آتش میسازد
تا گرم کند خواهر خویش را در کوچه های این شهر مخوف
و ان بالا ها
نشسته پشت میز تحریر چوبی
نفاشی میکند دختری مو طلایی
از برج های بزرگ
آرزوهای رنگارنگ
دخترک نشسته در کنار آتش
نه پنسی که موهای ژولیده اش را کنار بزند
تا از زیر نگاه معصومانه اش اشک یتیمی نمایان شود
اما دخترک پشت میز دوست دارد بزرگ شود
تا مثال خواهر خود
در آیس پک لاو بترکاند
عطر و اسپری بخرد
صورت را زیبا کند
تا دلخواه گرگ های زمانه شود
اما
آن سوی شهر تاریک
کودک کنار آتش آرزویی ندارد
او برادر خویش را چون مرد میداند
دست گرم برادر را به دست نامحرم نمیفروشد
خنده ی برادر را به خنده ی مردمان بالاها نمید هد
زندگی برای او
همچون این آتش گذراست
خاطره ها را دوست دارد
خاطره دختر بالای شهر را دوست ندارد
زندگی را دوست دارد
زندگی بالایی ها را دوست ندارد
روزگاری که این دو دختر
در سایه های این شهر
از کنار یکدیگر گذشته اند
بیاد آوردم مثال دارا و سارا را
که ما آدمیم هنوز
اما
انسانیت جر کلمه ای تو خالی بیش نیست

موفق باشید شاد و پیروز

یا علی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


هرچی دوست داری اسمش رو بزار

 

آدما از کنار بعضی چیزا به راحتی میگزرن انگار نه انگار که اصلا اتفاق افتادن بدون اینکه حس کنن این جور اتفاقات میتونه در زندگیشون چه تاثیری بزاره اگه یه نگاه بکنن به کسایی که تو مراکز کمبود عقلی بستری هستن یشتر قدر این زندگی رو میدونن میدونین ما آدما جوری زندگی میکنیم که انگار صد سال دیگه زنده هستیم  اگه یه لحظه فکر میکردیم به اینکه صبح که از خونه میریم بیرون یکی میاد بهمون میگه که تا شب بیشتر زنده نیستی بعد اونطوری که باید به زندگی دقت میکردیم

به لحظه لحظش

سعی میکردیم به بهترین نحو سپری بشه جوری که دیگه حسترش رو نخوریم جوری که دیگه نگیم حیف اون روزایی که از دست رفت

ما ادما با احساساتمون زنده هستیم این احساسات ما هستن که ما رو از بقیه موجودات جدا میکنن چون احساسات چیزیه که نمیشه توصیفش کرد که از کجا آمده مثل اینکه تو بخوای دوستاشتن یکی رو وصف کنی یااینکه با یه نفر راحتی یا با یه نفر احساس صمیمیت میکنی خیلی وقتا ما این احساسات رو فراموش میکنیم همه ی آدما میتونن شاعر باشن میتونن شعر رو درک کنن چون همه ما از یه جنس هستیم هممون آدم هستیم و روح داریم بعضی ها یادشون میره و انقدر غرق زندگی میشن که خود زندگی رو یادشون میره وقتی بهشون میگین که زندگی رو توصیف کنن میگن پول ... شغل ... ازدواج .... خونه یا هر چرت و پرت دیگه ای ولی یادشون میره که اینا همه ابزار هایی هستن برای زندگی کردن

اینا چیزایی هستن که میشه بدونشون زندگی کرد ولی خیلی راحت از کنارش میگذرن همه آدما میتونن طلوع خورشید رو زیبا ببینن ولی یکی عینک میزنه تا چشماش اذیت نشه یکی چشماشو میبنده یکی میاد منظر دیدشو کوتاه میکنه یکی از نور استفاده میکنه ولی یکی هم میاد با عشق وای میسته و به آفتاب نگاه میکنه شاید این آخرین طلوعی باشه که میبینه شاید این آخرین نسیم صبحگاهی باشه که به مشامش میرسه پس میاد زندگی رو زیباتر میبینه نه اینکه فقط برای لحظه زندگی کنه که اینده رو یادش بره

نه

جوری زندگی میکنه که اگه بهش گفتن 2 ساعت دیگه میمیری ... هم برای دوستانش برنامه داره و هم از کنار اون دو ساعت به راجتی نمیگذره

اینجوری که  تفاوت ها در میان ما انسان ها آشکار میشه تفاوت نسبت به اون دیدی که به زندگی داریم به اون نگرشی که داریم باهاش زندگی میکنیم به اون راهی که انتخاب میکنیم ولی اگه همه آدم ها یه خورده به درونشون رجوع کنن هم شعر رو لمس میکنن هم زیبایی رو هم زندگی رو همه چی رو به منتها حس میکنن اگه فقط و فقط از تعلقاتی که دارن بگزرن به همین سادگی اون موقع چیزایی براشون ارزش پیدا میکنه که روزی بی ارزش ترین چیز بوده براشون مثل خندوندن کسی که دوسش دارن مثل لذت نگاه کردن به طلوع خورشید مثل غمگینی غروباش مثل سنگینی شب سیاهی غربت شکوه باران پاکی آب همه و همه فقط میسر هستن به آزاد شدن از تعلقات دنیایی


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 102
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2171
بازدید امسال : 8603
بازدید کل : 14838
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1