[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
همین جا... روی همین خاک ... چند قدم آن طرف تر

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

شرمنده که یه خورده نسبت به دفعه ی قبل که مطلب گذاشتم دیر کردم یه خورده سرم شلوغ بود ... امروز هم با یه داستان کوتاه و یه شعر و چند تا جمله ی قشنگ در خدمتتون هستم ... امیدارم لذت ببریم و منو برای دیرکرد ببخشید .

یک پسر کوچک که همیشه در آرزوی بزرگ شدن بود ... برای خود ناکجاآبادی ساخت پر از هیاهو پر از همهمه پر از شادی پر از شور و اشتیاق ... پدرو مادری نداشت زیرا آنها را سالیانی بود که از دست داده بود . تو کوچه بازار میگشت تا یه لقمه نون برای خواهر کوچیکش پیدا کنه ... پاک بود و معصوم اما از دورنگی های این دوره زمونه خبر نداشت ... دنبال نونی بود که با دست خودش بهش برسه نه با دست دیگری و نه از مال دیگری ... یه روز که میرسه خونه و میبینه که دارن خواهر کوچیکش رو برای گرفتن گردنبند کوچیکش اذیت میکنن ... میدوه به سمتشون و شروع میکنه به دفاع از خواهر کوچیکش ... وقتی برای اولین بار خواهر خودش رو پشت سرش میبینه و یه دنیای کثیف و ننگین روبه روش و یه عمر خاطره ی غمگین پشت سرش ... بزرگ میشه در همون جسم کودکی خودش ... بزرگ میشه چون این بازی برگتر هاست ... چی از دنیا میخواست غیر یه لقمه نون و یه سرپناه مگه تو این دنیا کم از این چیزا پیدا میشه ... مگه غیر از این بود که زندگی خودش رو فدای خواهرش کرده بود ... وقتی که با درگیر شدن چند نفر دیگه اون دعوا تموم شد و پسرک سر سفره ی محقرش نشست ... انقدر بغض داشت که نتونه لقمه ی نونی بخوره حتی اگر نون رو با آب تازه نگه میداشتن ... اونجا بزرگ شد و وارد دنیای پوچ آدم بزرگ ها شد ... دیگه از ناکجاآبادی که برای خودش ساخته بود خبری نبود ... دیگه قصر پادشاهی خواهرش رو نمیخواست ... دیگه پدر و مادرش رو همیشه در کنارش نمیدید ... اینجا بود که واقعیت خیال قشنگ کودکیش رنگ باخت به ظاهر کثیف شهر و آدماش ... قصرش یه خونه شد کوچک اما از جنس سقف های این دوره زمونه ... قصه ها رو گذاشت کنار و آمد به جنگ آدمک های نقابدار ... از آسمون صاف بچگی براش دود و دم موند ... از قصه های بچگی و بابا آب دارد براش خواهر نان میخواهد موند ... از ناکجاآباد یه خیال موند که آره ... چاره ای نیست ... منم یکی مثل بقیه ی این اهل پوچ و رنگارنگ .

خوب اینم از داستان حالا میرسیم به شعرش

 

 

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

نگاه مهر و محبت به دست های نیاز


دگر نمی پرسند مردمان بالاها

کجاست طفل گرسنه و دست های دراز


چرا نمی پرسند اشک او برای چیست

ز قامت بلند این برج های فراز


چرا نمی پرسند , سهم کودکان این بود

یه تکه نان برشته , به رونقی ز پیاز


چرا نمی پرسند مردمان بالاها

چرا همه سیر و چشم در نگاه آز


برای کودک ما شاد بودن جرم است

نمانده نای محبت برای عشوه و ناز


سرود کودک تنها دمی بر عارض

صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز

 

 

خوب اینم شعر داستان که براتون گذاشته بودم ... یه چند تا جمله ی قشنگ هم هست که براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید

 

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که میوفته یه دونه از غمهای دلت بره و همیشه شاد باشی ... پاییزت مبارک

 

من فقط تو رو 15 تا دوست دارم ... 7 تا دریا ... 7 تا آسمون ... 1 دنیا

 

شاید تو آسمون رو دوست نداشته باشی ولی یه نفر هست که تورو قد یه آسمون دوست داره

 

به جرم نگاه زیبایت تورا در زندان قلبم محکوم به حبس ابد میکنم ... مگر اینکه در دادگاه عشق اعتراف کنی که دوستم داری

 

مثل شفایق زندگی کن ... کوتاه اما ماندگار

مثل پرستو کوچ کن ... فصل اما هدفمند

مثل پروانه بمیر ... دردناک اما عاشق

 

 

 

خوب اینم از مطالب این دفعه

شاد و پیروز و موفق باشید

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خداباشید

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


خیلی دور ... خیلی نزدیک

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی

 

قدیما که بچه بودیم و داشتیم دنبال خدا میگشتیم تو دوره ی دبستان بهمون گفتن خدا شماره تلفن داره زنگ بزن باهاش صحبت کن ما هم از روی سادگی بچگی به شماره ی 24434 زنگ میزدیم و وقتی میدیدیم هیچکی جواب نمیداد و پدر و مادرمون نگاه پرسش گونه ی مارو می دیدن بهمون به یه لبخند میگفتن که شاید خدا سرش شلوغه و باز هم روی سادگی بچگی باور میکردیم ... همیشه دلمون میخواست بدونیم خدا رو کجا باید جستجو کرد و آدرسش کجاست حتی اگه از روی احساس نامه ای هم می نوشتیم نمیدونستیم باید به کجا پست کنیم ... هر چه قدر بزرگ تر میشدیم خدامونم بزرگتر میشد ... میدونین یکی از نعمت های فراوونی که خدا به ما داده قوه ی تخیلمونه که میتونیم باهاش هر چیزی رو هر جایی که باشه به هر بزرگی که باشه تصور کنیم یا خلق کنیم یا بهش موجودیت بدیم و هر چیزی دیگه ... یه روزی داشتم معنی کلمه ی الله اکبر رو میخوندم و مطالبی که در موردش گفتن معنی این کلمه اینه : خدا بزرگتر از آن است که برشمرده شود

یعنی اینکه خدا انقدر بزرگه که همه ی عالم و ادم هم جمع بشن و قدرت تخیلشون رو به کار بگیرن باز هم نمیتونن خدا رو توصیف کنن اینه که ما همه پی به کوچک بودن خودمون می بریم و میفهمیم که زیر این آسمون صاف و این زمین رنگارنگ و این نظم آشکار چه قدر حقیر و کوچکیم ...

وقتی وارد دانشگاه شدیم اگه میخواستیم مدیر گروه رو ببینیم باید یه 20 دقیقه معطل میشدیم و صبر میکردیم ... اگر میخواستیم رئیس دانشگاه را ببینیم باید یه هفته قبل وقت میگرفتیم ... اگه میخواستیم رئیس کل دانشگاه ها رو ببینیم که اوووووووووووووووووو کو تا وقت بدن ...

حالا ببین اگه بخوای یه زمانی با دکتر جاسبی صحبت کنی باید چه مراحلی رو طی کنی ... تمام حرف من اینه که هرچه قدر پست بالاتر میره دستیابی هم سخت تر میشه اما ...

کی از خدا بزرگتر و مهربون تر ... اون کسی که هر وقت اراده بکنی رپیشته و همیشه از رگ گردن بهت نزدیک تره فقط باید بخوای که باهاش صحبت کنی و همیشه کنارته و هیچ وقت تنهات نمیزاره ... توی سختی و راحتی در کنارته ولی تویه فراموش کار همیشه موقع سختی ها یادش میکنی و موقع شادی یادت میره که یه زمانی داشتی برای رسیدن بهش به درگاه خدا دعا میکردی ... جالبه ما آدما در مقابل خدا خیلی نون به نرخ روز خور میشین و هر وقت کار داریم یاد خدا میکنیم

میگن اون دنیا وقتی نامه ی اعمال آدم رو میدن دستش بنده از خدا میپرسه ای خدا توی این راهی که من تو دنیا طی کردم و رد پا به جا گذاشتم یه جای پای دیگه هم کنار من هست ... اون کیه خدا ؟ ... ندا میاد که اون منم بنده ی من ... من هیچ وقت تو رو تنها نمیزارم ... یه ذره که جلو تر میره و میبینه رسیده به یه کوه و فقط تا نیمه های راه دو تا رد پا وجود داره و بعدش فقط یه رد پا ... بنده از خدا میپرسه ای خدا ... وقتی دیدی راه سخت شد ما رو قال گذاشتی و رفتی ... ندا میرسه نه بنده ی من اونجا من تورو در آغوش خودم گرفتم و بالا بردم ...

 

هیچ کس به ما آدما از خدا مهربون ار نیست و هیچ کس مثل ما فراموش کار ... خوبه که یادمون بمونه که چیزی که الان داری ثمره ی دعایی هست و تلاشی که براش کشیدی و از خدا خواستی پس فراموش نکن خدا رو چون اگه بخوام رک و راست بگم ... نامردی نامردیه

 

خوب اینم از سخنرانی امروز حالا یه شعر تقدیمتون میکنم و بعدشم شرم رو کم میکنم

 

یا رب که تویی هستی ، بیگانگی ام مستی

بی یاد تو نه !!! هرگز !!!، آوارگی و پستی

 

                        گر یاد تو اندیشه ، صد مهر در این بیشه

                        فکر است که فرمودی ، برگرد به آن ریشه

 

صد شهر چو ویرانه ، هستی شده در دانه

یک دانه ز دل وا کن ، یک شهر در این خانه

 

                        شمعی ز برم افروز ، مستانگی ام پر سوز

                        ما جمله هراسانیم ، در حکمت شب یا روز

 

صد فتنه شده در دار ، با یاد توام هر بار

یک چاره شده حاصل ، زندان درونم نار

 

                        ای تو کس هر بی کس ، بر جمع پریشان رس

                        ما عاشق و دل خسته ، بر ما نگه ات را بس

 

شیران زمین موری ، گردند پی نوری

نور است چه خوش پیدا ، افکند به دل شوری

 

                        یک نامه شدم آغاز ، ای مقصد و ای پرواز

                        ای وصف تو را مانده ، در وصف تو ماندم باز

 

 

خوب اینم از شعر ... نظر سنجی وبلاگ رو عوض کردم اگه رای بدین ممنون میشم و سعی میکنم در نوبت بعدی که برای مطلب میام نتایج نظر سنجی قبلی رو هم بزارم ...

 

یه سری جمله های زیبا هم هست که براتون میزارم

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

          آتشکده ی عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

       آن شوم ترین لحظه ی پایان من است

 

 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه ی هستی من ،

می سپردم که مواظب باشی .

جنس این جام بلور است .

پر از عشق و غروز ...

اگر بازیچه شود می شکند ... می شکند

 

بزرگترین ارتفاعی که باعث مرگ من می شود افتادن از نگاه توست

 

زندگی سر گذشت در گذشت آرزو هاست

 

وقتی برگ های پاییزی رو زیر پاهات له میکنی بدون که یه روزی بهت نفس میدادن

 

 

شاد باشین و پیروز

زیر سایه ی مولا علی

در پناه خدا باشین

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [7] | لینک به این مطلب |


درخت همیشه بهار
 

سلام خدمت دوستان عزیز

از این به بعد میخوام یه بخش داستان کوتاه به بخش های وبلاگ اضافه کنم ... الان با یه داستان و یه شعر که مربوط به همین داستان هست در خدمتتون هستم ... دارم سعی میکنم فاصله ی بین مطالبی رو که میزارم کم کنم ... ازتون میخوام با نظراتون منو در هر چه بهتر شدن این وبلاگ رهانمایی کنین ...

 

داستان

 

میگن یه روز یه روزگاری دو تا عاشق بودن که همیشه قرارشون زیر درخت بهاری بود که هیچ وقت خزون نداشت ... هیچ وقت نمیشد گفت یکشون عاشقه و اون یکی معشوق همیشه یکی بودن و میخواستن یکی باشن ... گذر زمانه دست نامردما بینشون کدروتی پیش میاره که این دوتا رو از هم جدا میکنه یکی تو همون سرزمینی که بود یکی هم تو سرزمینی که خواستن نامردما ... هیچ وقت شادیشونو کسی ندید و از اون درخت همیشه بهار یه خاطره بیشتر نموند ...گذشت و خبر به اون دورافتاده رسید که عشقت مرد و جز وصیت نامه چیزی برات نزاشته ... شکسته و خسته میره سر قبر یارش و می بینه روی روی سنگ قبر نوشته من اینجا نخوابیده ام تا زمانی که یارم بیاید و آرام بگیرم ... شروع به گریه میکنه و وصیت نامه رو باز میکنه و آروم شروع میکنه به خوندن ... گریه ات را نمیخواهم ، شکستنت رو نمیخواهم ، تنهایی ات را نمیخوام ، میدانم دستم از دستان گرمت جدا شد ولی یادم با توست حتی اگر هیچ وقت قسمت دیدارت نباشد ... سرش رو روی سنگ قبر میزاره و آرام گریه میکنه ... آرام آرام یک جوانه از زیر برگهای زردی که از درخت همیشه بهار مونده شروع به بزرگ شدن میکنه و مثل اینکه بخواد صورت اونو نوازش بده و میره تا یه سایه سار برای اون درست کنه ... میگذره زمان و اونجا دوتا سنگ قبر کنار هم قرار میگیره که روی سنگ قبر دومی نوشته شده بخواب نازنینم ... آرام بگیر ... حالا نمیه ی قلبت در کنارت به ابدیت پیوست

 

 

اینم شعر داستان از خانم زینب آذربادگان

 

«یخ زدی

من شکستم»

کجاست تکه تکه‌ات؟

«باورت نمی‌شد

که همه‌ی زندگیم

در یک چمدان سرخ

جا شود

ببین!

همه‌ی مرگم

زیر یک سنگ

جا شده»

قرار ما اینجا نبود!

قرار نبود که تو

در نقش سنگ‌ها خلاصه شوی

قرار ما...

قرار ما لحظه‌ی آشتی بود

«ولی من از همان لحظه مرده بودم

از آن لحظه که

قلبم به یک خط ممتد رسید

و چشم‌های تو غریبه شد»

 

ضجه می‌زند پاییز زرد

قرار ما زیر درخت بهار بود

«من خاکستر شده بودم

سرد شده بودند زبانه‌های عاشقانه‌ی ما»

قرار ما...

قرار ما گم شدن نبود

خواب نبود

خاک نبود

قرار ما جدا شدن نبود

«باورت نمی‌شود؟

نصف من در تو

جا مانده بود»

قرار ما...

قرار ما فراموشی نبود

«تار تنیده بود یادت

بوسه‌هایت

روی دست‌هایم داغ خورده بود»

قرار ما...

بی‌قرار شده قلبم

شکسته آن نیمه‌ی دگرت

قرار ما خورد شدن نبود

«قرار ما رسیدن بود

بی‌نفس، بی‌تو زیستن نبود»

من نفس را هم دفن کردم

بگذار چهل تکه‌ات

یک تکه شوند

 

 

خوب برای امروز فکر کنم خوب باشه ... یه سری جملات شعرای زیبا هم هست که براتون میزارم

 

میگه خدا وقتی بخواد بزرگی ادمها رو اندازه بگیره متر رو به جای قدشون دور قلبشون میگیره

 

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

تا آب شدم سراب دیدم خود را .....  دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلفت خود را دیدم   .....  بیدار شدم بخواب دیدم خود را

 

زیر سایه ی مولا علی

شاد باشین و در پناه خدا

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


نافهمیدگان

سلام خدمت دوستان عزیز ... با یه آپ جدید خدمتتون هستم

 

ای عشق نا فهمیدگان ...

که گفت شما را قدم در این راه نهید ؟

باری که تا کنون زهر آن را ننوشیده اید ؟

که گفت قداست آن را همچون سیه شبی کنید و قدم پس زنید ؟

اکنون که در روزگاران درخت عشق از تطاول باد خزان بر ، گزند خورده است و گردش زمان بر معانی دلنشین و روشنش غباری نننشانده است ، دیری است که در پی احیای آن برآمده ام ...

و منزلگاه دلهای پاک رو جستجو میکنم تا به یاری من برخیزند ، میخواهم درخت کهنه و تکیده اش را دوباره شاداب کنم ، باشد که دگرباره شاخه های پر بارش سایه ای برای عاشقان پیشگام واقعی گردد ...

آن هنگام دگر کسی دل به متاعی اندک به نامردان نمی فروشدچرا که معنی عشق واقعی را درک کرده است

و آن هنگام است که دگر صدای ناله ی عاشقی که سینه اش از زخم خنجر خیانت معشوقه اش آماس کرده به گوش نخواهد رسید ...

 

خوب یه شعر هم تقدیمتون میکنم

وقتی اون روز ، غم عشق  رو تو نگاهای تو خوندم

نمیدونی که سخت بود تا پاهامو پس بزارم

یادمه که اولین روز ... وقتی همدیگر و دیدیم

گفتی که دیگه نمیخوای ... یادش تو دلت بمونه

یادمه گفتم اگر اون ... دوباره یه روزی برگرده

بخواد باز دوباره ... از نو پاشو تو قلبت بزاره ؟؟

گفته دیگه نمیخوامش ... عشق اون واسم حرومه

حالا کلی روزا از اون روز گذشته و من هنوزم

مثل یه سرباره بی وزن روی حرم نفساتم

تو که عاشق بودی و عشق ... انقدر واست عزیز بود

چرا باز نرفتی پیشش ؟؟ دل عاشقت همین بود ؟؟

حالا که میدونم یارم ، بنده ی مهر دیگری است

باید از دلش برم تا نشم بیش از این خار و خس

میدونی فرق تو با خون چیه تو کالبد من ؟

خون تو این قلب آشفته هی میره و بر میگرده

اما تو وقتی که رفتی ... در دروازه اش شد بسته

پس بدون واسم عزیزی ... حتی وقتی کردی این قلب رو شکسته

 

شاد و پیروز باشید

ساناز


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


فقط شعر و دیگر هیچ

 سلام خدمت دوستان عزیز ... دو تا شعر براتون ویزارم اولیش از خانم آذربادگان و دومیش هم نامعلوم اینو میگم که نگین شعر ها رو به اسم خودش تو وبلاگ گذاشته .

بدون حرف اضافه میریم سراغ شعر ها

 

من

 دختر زاده‌ی زمستان

دل به مرد تابستانی سبز

بسته‌ام

 

من...

نسیم می‌شوم

تا تو عبور سرد مرا

زیر انگشتانی قرمز و گرم

حس کنی

 

تو....

باد می‌شوی

و قافله‌ی گرما‌زده‌ی احساس

و رایحه‌ی نارنجی نارنگی‌ها را

مهمان شام آخر ما می‌کنی

 

من...

اشک می‌شوم

و از دل سیاه آسمان

به قلب تفتیده ی ترک خورده‌ات

میبارم

 

تو....

آفتاب می‌شوی

و از مشرق عشق

و به وجود سرمازده‌ی خسته‌ی من

طلوع می‌کنی

 

من...

شب می شوم

وبا بی‌نهایت ستاره

تن خواب زده‌ی سوزان تو را

نورباران می‌کنم

 

تو...

پیچک می‌شوی

و در جستجوی نور در تن من

چرخ می‌خوری و مرا از وجودت

پر می کنی

 

من...

دریا می شوم

و رقصان و مواج تو را

در گرداب این روح یخی

در آغوش می‌کشم

 

 

تو...

جنگل می‌شوی

و مرا در لابه‌لای ستون‌های برافراشته

در هیاهوی وجود پیچیده ات

گم می‌کنی

 

تو

دست‌های تنومندت را از زمین

به سوی ابرهای گره‌ خورده

بلند کرده ای

 

من و تو

زمین و آسمان را

به هم رسانده ایم

دنیا را به آخر

 

خوب این از شعر اول و اینم شعر دوم

 

با هر که رفت ،

رفت دلم ،

مال من که نیست این درد کهنه

قصه امسال من که نیست من بی دلم ،

دلی که به نام تو کرده ام دل دل نکن ، بزن زمین ،

مال من که نیست ای آسمان به هر چه که قسم خوردنی ، قسم حال تو ،

مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان پرواز هست ،

زیر پر و بال من که نیست با هر که هست ، با من و امثال من که نیست

 

در پناه خدا باشین

منو از نظرات خودتون بهره مند کنین

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


عشق... بالاخره دیروزی؟ یا امروزی؟

سلام به همه ی دوستان وبلاگ

 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

امروز با یه سخنرانی و دوتا شعر در خدمتتون هستم

عشق واقعا چیه ؟ یه نگاه و یه مدت دوست داشتن و یه مدت تفریح و بعدشم تا آخر عمر تحمل .... عشق امروزی ها اینه دیگه ... فقط اولش خوشه ... این روزا تا به قول معروف عاشق میشی هیچکی اول کار نمیپرسه که عشقت چطوریه ... یه نگاه بهت میکنن میگن بورو بچه خشتکت رو جمع کن ... یا مثل خیلی های دیگه میگن ... درس خوندی ؟ سربازی رفتی ؟ کار داری ؟ یا هزار تا مرگ و کوفت دیگه ... قدیما میگفتن لذت عشق به نرسیدنه ... اما هیچکی تعریف یکسانی از عشق نداره ... وقتی میری باهاش صحبت کنی دست و پات میلرزه میگن عشق نیست خجالته ... وقتی میری وایمیستی که فقط نگاهش کنی میگن عشق نیست عادته ... وقتی که به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون میگن عشق نیست جهالته ... وقتی میگی من تو این دنیا هیچی به غیر از اونو نمیخوام میگن عشق نیست حماقته ... ولی هیچ وقت نمیدونن یا نمیخوان بفهمن که شرم و لرزیدن دست و پات ماله داغی حسی هستش که داری تجربه میکنی یا وقتی وایمیستی که فقط نگاهش کنی و از دور تماشاش کنی نمیدونن اینم در مرام آدما یه تعریف ابتدایی از عشقه ... وقتی به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون مقدمه ای برای پاک شدنه ... وقتی میگی من هیچی رو تو دنیا به غیر از اون نمیخوام نمیدونن که رها شدن از خودته نه وابسطه شدن به یکی دیگه ... تو مرام پدر و مادرای امروزی عشق برابر هوسه ... همین و بس ... ولی حتی یه لحظه هم به احساست اهمیت نمیدن چه برسه به فرصت نمیگم حق این کارو ندارن اونا هم نگرانن ... چرا میگن عشق ماله قدیمی هاست ...

یه بزرگی میگفت عشق مثل این میمونه که تو سعی کنی همه چیز رو از دریچه ی نگاهش ببینی ... خودت را همسان با معیار های اون بکنی ... بعد یه مدت مثل این میونه که عاشق خودت شده باشی چون دیگه این وسط من و اون وجود نداره و شبیه هم شدین ... چرا فکر میکنن این حس رو ما خودمون در خودمون از بین میبریم ... چرا گردن این زمونه نمیندازن و نمیگن این همه کار و گرفتاری و مشغله نایی برای عاشقی نمیزاره ... اونا انقدر نگران دنیای ما هستن که دیگه جایی برای نگرانی دل نمیمونه ... اینا همه الکیه و یادت میره ... مسلما همین طوریه ... وقتی به یه دونده بگی تو میتونی اونم مسیر رو میره ولی اگه بهش بگی نمیتونی تا یه جایی رو بیشتر نمیره ... رفته رفته انرژی اش سر حرفی که بهش زدی از بین میره ... بجای اینکه فکرش رو متمرکز هدف بکنه به حرفی که زدی فکر میکنه ... مگه نه اینکه زندگی یه جاده است ... ما هم که قرار نیست تو این مهمان سرا بمونیم ... چرا آدما بزرگ های این دوره زمونه فکر میکنن فقط خودشون میفهمن ؟ انقدر بهت میگن و میگن تا کم کم عشقت از بین میره و تبدیل به عادت میشه ... فراموشی هم که تو ذات همه است پس ... تو هم فراموش میکنی که یه روزی چه حسی داشتی ... دنیا رو دگرگون کنی و یه قصر رویایی براش بسازی و با یه نون و نمک خشک و خالی سر کنی ... انقدر سطح توقعات ما زیاد شده که نمیتونیم به چنین عشقی فکر کنیم ... یه ذره هم حق دارن خانواده ها ... انقدر این دنیا و زندگی بی رحم هست که عشق رو زیر چرخاش له میکنه ... ولی همیشه یه امکانی هست و تو باید کسی باشی که اونو جدی بگیری ... انیشتین میگه عشق همون قدر که دلت رو پر میکنه مغزت رو خالی میکنه ... اگه یه خورده از تعلقات دنیایی فاصله بگیریم میشه به چنین عشقی فکر کرد ... نمیگم فردا بری به اولین کسی که رسیدی بگی عاشقتم یا اولین کسی که گفت عاشقت بگی آخ جون ... نه ... ولی اگه از مرام کثیف این دنیا فاصله بگیری ... میشه بهش فکر کرد.

 از عشق شد م خسته ، بیرون شد ه از خویشم

                         از نور شدم رسته ، با تاریکی هم کیشم

غم دارم و غم داری ، سنگین شده بر سینه

                        من می روم از دنیا ، بی وصله و بی پینه

خاکی به ابد بر سر ، از یار گریزانم

                             من در طلب نوری ، در تاریکی گریانم

در شعر نمی شد گفت ، عاشق چه کسی باشد

                          در راه بباید گفت ، عاشق سفری باشد

او می رود از یک ره ، پر از ره بی راهه

                        گر حق بود آن عشقش ، پیروزی او ساده

من سوخته ی عشقم ، مظلوم غریبانه

                       می میرم و می سوزم در عشق شریفانه

با عشق بگریم من ، آن یار نیاید باز

                           من در طلب عشقم در خواب کنم پرواز

این عشق چه بر من داد ؟ جز خسنگی ام در راه

                  بی مهر در این غربت ، این عشق پری از کاه

اکنون که امیدی نیست ، من مرگ طلب دارم

                          از نور و همی شادی ، افسوس گریزانم

یه بزرگی میگفت عشق مثل سقوط از یه ساختمون بلند میمونه ... اگه این وسط اون کسی که دوسش داری باهاش عشقت رو تقسیم کردی ... عشق بهت بال پرواز کردن رو میده و نمیزاره بیوفتی ... در غیر این صورت مثل یه سنگ میوفتی پایین و همه از کنارت رد میشن و هیچکی نگاهتم نمیکنه ... فقط تو کتابا مینویسن یه عاشق دیوانه ی دیگر نیز سقوط کرد ... اینم برای آدم بزرگا سبب خنده میشه ... نمیگم تو عاشقی باید همش با دل بری جلو نه ... به همون اندازه که دلت رو دخیل میکنی عقلت رو هم دخیل کن ... اینطوری شاید بهتر به نتیجه برسی ... نمیدونم این همه تعریف از عشق چطوری به وجود آمده ، جدا از اینا ما بالاخره یه روز از دنیا میریم و غصه ی ماهم تموم میشه و تنها چیزی که این وسط میمونه مهر و محبتی هست که تو دل آدما بجا گذاشتیم .... تو این دنیا یه عده مثل لیلی و مجنون موندگار میشن و یه عده هم مثل فرعون و نمرود منفور ... مهم اینه که عشق و محبت چیزی نیست که در طول زمان از بین بره ...

از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

                   غم دارم از اینکه پیش من لیلی نیست

مجنون تو ام اگر تو را میخوانم

                      این خواندن من فقط غم دوری نیست

صد بار سرودند که عاشق تنهاست

                    او در غم یار است غم اش روزی نیست

این دل به هزار درد گرفتار شده

                      باز آی به پیش من دگر عمری نیست

صد بار سرودم که بیا دل تنهاست

                گفتی که در این عشق تو پیروزی نیست

از عشق چه گویم که دچارش گشتم

                           گر او برود لیلی و مجنونی نیست

عارض بنوشت سر در خانه ی خود

                    از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

 

عید سعید فطر بر شما مسلمانان جهان مبارک باشه

دست حق نگهدارتون

 زیر سایه ی مولا علی یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


بی پرواترین
 

سلام خدمت دوستان عزیز

من ساناز خیر اندیش هستم ، بعد از یه وقفه ی بلند مدت دوباره آمدم با مطالب جدید سعی میکنم هر هفته بتونیم با آقا ایمان آپ داشته باشیم یکی من یکی ایشون ... خوب سخن رو کوتاه میکنم و یه سخن کوتاه یه شعر از شعر های خودم رو تقدیم میکنم

 

می رسد زمانی که شعله های خشم و نفرت ، همچون سپهی از شراره های خونین ، دامان مردم زمین را فرا میگیرد و هوای ظلمات ، جهان را در خود فرو می بلعد ....

آن رو ،... روز مرگ جوان مردی ها را جشن می گیرند و چنگالپلید و زهر آلود خود را بر پیکره ی بی جان آدمیت فرو می برند ....

و در آن هنگام است که تو ای مسیحای مهر از آسمان فرو می آیی و همچون شیر سپهر در خلق ... و دگر باره نور های بذر های امید و زندگی را بر سر این خاک مرده فرو می پاشی ... هستی را هستی می بخشی و موسیقی احساس را مینوازی و سرود خوشبختی را برای انسان ها میخوانی ...

واحیرتا !!! دگر شبنم یخ زده ای وجود نخواهد داشت و غنچه ی گل سرخ ترنم عشق و سر زندگی را احساس خواهد نمود

 

اینم یه شعر تقدیم به شما عزیزان

 

از بی پرواترین ها ... من بی پرواترینم

روح خود را عرضه کردم به هرماس

جسم خود را قبضه کردم تنگ

گرچه چون تک درختی نفرین شده بودم

اما باز هم پروا نکردم

خرقه ی عریانی به تن کردم

حجاب بی پرده به سر کردم

شدم زندانی آزاد ... در بطن این بستره

سنگ خارایی به جای قلب خود آویختم

نرگس چشم را پرپر کردم

تا دگر عشقی نبیند

گرچه دانم‌ ««از هرچه نارواتر ... این نارواترین است»»

اکنون شب زنده ای حیرانم

که امیدی به روشنایی ندارم

صدای چکاوکان عاشق دگر معنایی ندارد

از ماندن در این برزخ ملولم

نیشتری آماده در دستم

پروایی از پرواز ندارم

تکاپویی این نبض راکد دگر ثمری ندارد

پوزخندی می زنم به لاقیدی

نیشش را احساس میکنم

نفس هایم به سردی میگراید

و دگر جز روشنایی ظلمات ... دیده ام جایی را نمیبیند

 

خوش باشین


نوشته شده توسط ساناز خیراندیش | نظرات [0] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 123
بازدید دیروز : 34 ‍
بازدید این ماه : 2192
بازدید امسال : 8624
بازدید کل : 14859
تعداد پست ها : 86
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1