|
سلام به دوستان عزیز ، خوب فکر کنم خنده بس باشه گرچه همیشه خندیدن خوبه ولی خوب یه ذره هم شعر بزاریم دیگه مثلا این وبلاگ شعر هست ، خوب امروز یه شعر براتون میزارم که از خودم هست و امیدوارم که خوشتون بیاد ، سخن رو کوتاه میکنم و می رسم به مطلب امروز قصه ی باران باز باران ، شوق بارانی ما ، تر می کند آسمان از شوق ما ، رنگین کمان ، سر می کند خستگی از دامن دلواپسی ها می برد همچو لبخندی که کودک ، رو به مادر می کند پیرمرد خسته دل ، با عکس قاب کهنه ای یاد از آن روزگاران ، یاد یاور می کند می زند باران به پشت شیشه ، اما او هنوز مانده آنجا ، خاطرات کهنه از بر می کند تک سوار شهر ، در پیکار ماشین ها و دود زیر چتر خیس خود ، با این زمان ، سر می کند خاک های زنده زیر دست های کوزه گر خاک باران دیده را ، از ذوق ، گوهر می کند شهر در پیکار باران ، دود را پس می دهد آسمان را خالی از این ، شب برابر می کند شبنم باران زده ، در جستجوی بلبلان شوق مستی ، پر در اینجا ، بار دیگر می کند کودک خندان ، به آغوش پدر ، بی دلهره در شمیم عطر باران ، قصه باور می کند در خیال قصه گو ، عارض بخواند قصه را باز باران ، شوق بارانی ما ، تر می کند خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه عمر شماست در پناه خدا باشید زیر سایه مولا علی یا حق
|