|
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، با مشکلی که برای دامنه ی پارسی باکس به وجود آمده بود با تاخیر به خدمتتون رسیدم ، این چند روزه به علت نقص فنی یا بردن دامنه بر روی یه سرور دیگه مشکلی در وبلاگ وجود داشت که خوب الحمدالله حل شد و امروز با معرفی یه شاعر و دو تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنین .
نیما از قلم خودش
در سال هزار و سیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی، از افراد یکی از دودمانهای قدیمی شمال ایران محسوب میشد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گلهداری خود مشغول بود. در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقطالرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجیهای متواری، از دیرزمانی در این سرزمین میرسد. زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخیبانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق- قشلاق میکنند و شب بالای کوهها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع میشوند. از تمام دورهی بچگی خود، من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچنشینی و تفریحات سادهی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بیخبر از همهجا، چیزی به خاطر ندارم. در همان دهکده که متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغها دنبال میکرد و به باد شکنجه میگرفت. پاهای نازک مرا به درختهای ریشه و گزنهدار میبست، با ترکههای بلند میزد و مرا مجبور میکرد به از برکردن نامههایی که معمولا اهل خانوادهی دهاتی به هم مینویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود. اما یک سال که به شهر آمده بودم، اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم، لادبن، به یک مدرسهی کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسهی عالی سنلویی شهرت داشت. دورهی تحصیل من از اینجا شروع میشود. سالهای اول زندگی مدرسهی من به زد و خورد با بچهها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کنارهگیری و حجبی که مخصوص بچههای تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه، مسخره بر میداشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطهی مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمیکردم. فقط نمرات نقاشی به داد من میرسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت. این تاریخ، مقارن بود با سالهایی که جنگهای بینالمللی ادامه داشت. من در آن وقت، اخبار جنگ را به زبان فرانسه میتوانستم بخوانم. شعرهای من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف میشود. آشنایی با زبان خارجی، راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمرهی کاوش من در این راه، بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا میانجامد که ممکن است در منظومهی «افسانه»ی من دیده میشود. قسمتی از این منظومه در روزنامهی دوست شهید من، میرزادهی عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار و سیصد، منظومهای به نام «قصهی رنگ پریده» انتشار داده بودم. من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار و سیصد و یک، نمونهی دیگر از شیوه ی کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامهی هفتگی نوبهار دیدم. شیوهی کار در هر کدام از این قطعات، تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم، آنها را قابل درج و انتشار نمیدانستند. با وجود آن در سال هزار و سیصد و بیست و دو هجری (قمری) بود که اشعار من، صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومهی من «قصهی رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار میآید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیلدار خوانده میشد و به طوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک میساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافتهی من، در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد. در اشعار آزاد من، وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته میشوند. کوتاه و بلند شدن مصرعها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بینظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمهی من از روی قاعدهی دقیق به کلمهی دیگر میچسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است. مایهی اصلی اشعار من، رنج است. به عقیدهی من، گویندهی واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود، شعر میگویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بودهاند که مجبور به عوض کردن آنها بودهام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد. در دورهی زندگی خود من هم، از جنس رنجهای دیگران سهمهایی هست. بطوریکه من بانوی خانهدار و بچه دار و ایلخیبان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبانشناسها خوانده میشود. فقط از سال هزار و سیصد و هفده به بعد، در جزو هیأت تحریریهی مجلهی موسیقی بودهام و به حمایت دوستان خود در این مجله، اشعار خود را مرتبا انتشار دادهام. من، مخالف بسیار دارم، چون خود من بطور روزمره دریافتهام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی، نتیجهی کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوصتر به خود من، برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. میتوانم بگویم، من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا میتوان آب برداشت. خوشآیند نیست، اسم بردن از داستانهای منظوم خود به سبکهای مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است. باقی شرح حال من این میشود: در تهران میگذرانم. زیادی مینویسم، کم انتشار میدهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه میدهد. تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج منبع: "دنیا خانهی من است."
از جمله مخالفان شعر و ادبیات نیما میتوان به مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و... اشاره نمود. نیما، مدتی به تدریس در مدرسههای مختلف از جمله مدرسهی عالی صنعتی تهران و همکاری با چند نشریه مانند مجلهی موسیقی، مجلهی کویر و... پرداخت. از معروفترین شعرهای نیما، میتوان به شعرهای "افسانه"، "آی آدمها"، "ناقوس" و "مرغ آمین" اشاره کرد. نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست. روحش شاد
اینم یکی از معروف ترین شعر های نیما
آی آدمها آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد میسپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند، روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید، که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید، آن زمان که تنگ میبندید، بر کمرهاتان کمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب، دارد میکند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره، جامهتان بر تن یک نفر در آب میخواند شما را موج سنگین را به دست خسته میکوبد، باز میدارد دهان، با چشم از وحشت دریده، سایههاتان را ز راه دور دیده، آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون، میکند زین آبها بیرون، گاه سر، گه پا
ای آدمها! او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید، میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش، پخش میگردد چنان مستی به جا افتاده پس مدهوش، میرود نعرهزنان. وین بانگ باز از دور میآید: "آی آدمها"... و صدای باد، هر دم دلگزاتر، در صدای باد، بانگ او رهاتر، از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش آید این نداها. آی آدمها .... خوب اینم از شعر زیبای نیما و آپ امروز در پناه خدا باشین شاد و خوش یاحق
|