[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
آی آدمها

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز ، با مشکلی که برای دامنه ی پارسی باکس به وجود آمده بود با تاخیر به خدمتتون رسیدم ، این چند روزه به علت نقص فنی یا بردن دامنه بر روی یه سرور دیگه مشکلی در وبلاگ وجود داشت که خوب الحمدالله حل شد و امروز با معرفی یه شاعر و دو تا شعر در خدمتتون هستم و امیدوارم که با نظراتتون منو در هرچه بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنین .

نیما از قلم خودش

در سال هزار و سیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی، از افراد یکی از دودمان­های قدیمی شمال ایران محسوب می­شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله­داری خود مشغول بود.

در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط­الرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجی­های متواری، از دیرزمانی در این سرزمین می‌رسد.

زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی­بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق- قشلاق می­کنند و شب بالای کوه­ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند.

از تمام دوره­ی بچگی خود، من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ­نشینی و تفریحات ساده‌ی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی­خبر از همه­جا، چیزی به خاطر ندارم.

در همان دهکده که متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ­ها دنبال می­کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت­های ریشه و گزنه­دار می‌بست، با ترکه­های بلند می‌زد و مرا مجبور می‌کرد به از برکردن نامه­هایی که معمولا اهل خانواده­ی دهاتی به هم می­نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود.

اما یک سال که به شهر آمده بودم، اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم، لادبن، به یک مدرسه‌ی کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسه‌ی عالی سن­لویی شهرت داشت. دوره‌ی تحصیل من از اینجا شروع می‌شود. سال­های اول زندگی مدرسه­ی من به زد و خورد با بچه‌ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره‌گیری و حجبی که مخصوص بچه­های تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه، مسخره بر می‌داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطه­ی مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش­رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت.

این تاریخ، مقارن بود با سال­هایی که جنگ­های بین­المللی ادامه داشت. من در آن وقت، اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌توانستم بخوانم. شعر‌های من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف می­شود.

آشنایی با زبان خارجی، راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمره‌ی کاوش من در این راه، بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می‌انجامد که ممکن است در منظومه‌ی «افسانه»­ی من دیده می­شود. قسمتی از این منظومه‌ در روزنامه­ی دوست شهید من، میرزاده‌ی عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار و سیصد، منظومه‌ای به نام «قصه­ی رنگ پریده» انتشار داده بودم.

من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار و سیصد و یک، نمونه­ی دیگر از شیوه ی کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامه­ی هفتگی نوبهار دیدم.

شیوه­ی کار در هر کدام از این قطعات، تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم، آنها را قابل درج و انتشار نمی‌دانستند. با وجود آن در سال هزار و سیصد و بیست و دو هجری (قمری) بود که اشعار من، صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومه‌ی من «قصه­ی رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل­دار خوانده می‌شد و به طوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک می­ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافته­ی من، در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد.

در اشعار آزاد من، وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع­ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمه‌ی من از روی قاعده‌ی دقیق به کلمه‌ی دیگر می­چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است.

مایه­ی اصلی اشعار من، رنج است. به عقیده‌ی من، گوینده‌ی واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود، شعر می‌گویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بوده‌اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد.

در دوره‌ی زندگی خود من هم، از جنس رنج­های دیگران سهم­هایی هست. بطوریکه من بانوی خانه‌دار و بچه دار و ایلخی­بان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبان­شناس­ها خوانده می­شود. فقط از سال هزار و سیصد و هفده به بعد، در جزو هیأت تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی بوده‌ام و به حمایت دوستان خود در این مجله، اشعار خود را مرتبا انتشار داده‌ام.

من، مخالف بسیار دارم، چون خود من بطور روزمره دریافته‌ام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی، نتیجه‌ی کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوص­تر به خود من، برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. می­توانم بگویم، من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت. خوش­آیند نیست، اسم بردن از داستان­های منظوم خود به سبک­های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است.

باقی شرح حال من این می‌شود: در تهران می­گذرانم. زیادی می­نویسم، کم انتشار می‌دهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد.

تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج

منبع: "دنیا خانه­ی من است."

از جمله مخالفان شعر و ادبیات نیما می­توان به مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و... اشاره نمود. نیما، مدتی به تدریس در مدرسه­های مختلف از جمله مدرسه­ی عالی صنعتی تهران و همکاری با چند نشریه مانند مجله­ی موسیقی، مجله­ی کویر و... پرداخت.

از معروف­ترین شعرهای نیما، می­توان به شعرهای "افسانه"، "آی آدمها"، "ناقوس" و "مرغ آمین" اشاره کرد.

نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست.

روحش شاد

اینم یکی از معروف ترین شعر های نیما

آی آدم‌ها

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می­سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می­‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می­‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می­‌بندید،

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب، دارد می­کند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌­تان بر تن

یک نفر در آب می­‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می­‌کوبد،

باز می­دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون،

می­‌کند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می­‌پاید،

می­‌زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می­‌گردد چنان مستی به جا افتاده پس مدهوش،

می­‌رود نعره­زنان. وین بانگ باز از دور می­‌آید:

"آی آدم‌ها"...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیک

باز در گوش آید این نداها.

آی آدمها ....

خوب اینم از شعر زیبای نیما و آپ امروز

 

در پناه خدا باشین

شاد و خوش

یاحق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 115 ‍
بازدید این ماه : 12
بازدید امسال : 13706
بازدید کل : 19941
تعداد پست ها : 103
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1