|
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی ... امروز براتون معرفی یه شاعر گرانقدر رو دارم به اضافه ی چند تا شعر از خود این عزیز و ان شاءالله در آپ بعدی براتون داستان کوتاه رو خواهم گذاشت عاشقی که شاید، چونان نامش، با تکلف، پیرایهها و اینگونگیهای زندگی، بیگانه و با شعرهایش میزیست، رنج برد تا با رنجنامههایش، حرکتی شگرف در ادبیات معاصر، از خود به یادگار گذارد و شاهکارهایش را بیدریغ، تقدیم به زبان و ادبیاتی نمود که هرچند به آن تعلق نداشت، خود را میزبان غزل معاصر این دیار ساخت. معرفی حسین منزوی، شاعر و غزلسرای معاصر، متولد اول مهرماه 1325 در خانوادهای فرهنگی و اهل ادبیات و هنر در زنجان بود. وی در سنین جوانی و پس از گرفتن دیپلم، جهت تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی در دانشگاه، زنجان را به قصد تهران ترک کرد، ولی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهی ادبیات، در دانشگاه تهران ناتمام رها کرد و به رشتهی جامعهشناسی روى آورد، اما پس از مدتی به علت مسائل روحی، به زادگاه خود برگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند. وی از همان ابتدای جوانی در جلسات ادبی مانند شبهای شعر و کانونهای نقد شعر که با حضور بزرگان شعر و ادبیات معاصر برگزار میشد، شرکت نموده و با ارائهی آثار خود، شگفتی همگان را برمیانگیخت . ***** اینم شعر ها ***** میکنم الفبا را، روی لوحهی سنگی واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی بعد از این اگر باشم، در نبود خواهم بود مثل تاب بیتابی، مثل رنگ بیرنگی از شبت نخواهد کاست، تندری که میغرّد سر بدزد هان! هشدار! تیغ میکشد زنگی امن و عیش لرزانم، نذر سنگ و پرتابیست مثل شمع قربانی، در حفاظ مردنگی هر چه تیزتک باشی، از عریضهی نطعت دورتر نخواهی رفت، مثل اسب شطرنگی قافله است و توفانها، خسته در بیابانها در شبی که خاموش است، کوکب شباهنگی در مداری از باطل، بیوصول و بیحاصل گرد خویش میچرخند، راههای فرسنگی مثل غول زندانی، تا رها شویم از خُم کی شکسته خواهد شد، این طلسم نیرنگی؟ صبح را کجا کشتند، کاین پرنده باز امروز چون غُراب میخواند، با گلوی تورنگی لاشههای خونآلود، روی دار میپوسند وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی ***** ***** ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم من راه تو راه بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم تشویش هراز "آیا" وسواس هزار "اما" کوریم و نمیبینیم ، ور نه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را تیغیم و نمی برّیم ، ابریم و نمی باریم از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانیست ، رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی است ، خود را به که بسپاریم؟ ***** ***** خوب یه سری شعر های کوتاه هم طبق معمول براتون میزارم امیدوارم که لذت ببرید گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو ، تنها بخند . خنده کرد و دل ز دستانم ربود . تا که من باز آمدم او رفته بود ، دل ز دستش روی خاک افتاده بود . جای پایش روی دل جا مانده بود . بلبلان را آرزویی جز گل و گلزار نیست دوستان را لذتی جز لذت دیدار نیست سکوتم را به باران هدیه کردم ، تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هاست ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم و در آخر امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست ، قدر لحظات را بیشتر بدانید اینم از مطالب ایندفعه در پناه خدا باشین زیر سایه ی مولا علی یاحق
|