|
سلام خدمت همه ی دوستان عزیز شرمنده که یه خورده نسبت به دفعه ی قبل که مطلب گذاشتم دیر کردم یه خورده سرم شلوغ بود ... امروز هم با یه داستان کوتاه و یه شعر و چند تا جمله ی قشنگ در خدمتتون هستم ... امیدارم لذت ببریم و منو برای دیرکرد ببخشید . یک پسر کوچک که همیشه در آرزوی بزرگ شدن بود ... برای خود ناکجاآبادی ساخت پر از هیاهو پر از همهمه پر از شادی پر از شور و اشتیاق ... پدرو مادری نداشت زیرا آنها را سالیانی بود که از دست داده بود . تو کوچه بازار میگشت تا یه لقمه نون برای خواهر کوچیکش پیدا کنه ... پاک بود و معصوم اما از دورنگی های این دوره زمونه خبر نداشت ... دنبال نونی بود که با دست خودش بهش برسه نه با دست دیگری و نه از مال دیگری ... یه روز که میرسه خونه و میبینه که دارن خواهر کوچیکش رو برای گرفتن گردنبند کوچیکش اذیت میکنن ... میدوه به سمتشون و شروع میکنه به دفاع از خواهر کوچیکش ... وقتی برای اولین بار خواهر خودش رو پشت سرش میبینه و یه دنیای کثیف و ننگین روبه روش و یه عمر خاطره ی غمگین پشت سرش ... بزرگ میشه در همون جسم کودکی خودش ... بزرگ میشه چون این بازی برگتر هاست ... چی از دنیا میخواست غیر یه لقمه نون و یه سرپناه مگه تو این دنیا کم از این چیزا پیدا میشه ... مگه غیر از این بود که زندگی خودش رو فدای خواهرش کرده بود ... وقتی که با درگیر شدن چند نفر دیگه اون دعوا تموم شد و پسرک سر سفره ی محقرش نشست ... انقدر بغض داشت که نتونه لقمه ی نونی بخوره حتی اگر نون رو با آب تازه نگه میداشتن ... اونجا بزرگ شد و وارد دنیای پوچ آدم بزرگ ها شد ... دیگه از ناکجاآبادی که برای خودش ساخته بود خبری نبود ... دیگه قصر پادشاهی خواهرش رو نمیخواست ... دیگه پدر و مادرش رو همیشه در کنارش نمیدید ... اینجا بود که واقعیت خیال قشنگ کودکیش رنگ باخت به ظاهر کثیف شهر و آدماش ... قصرش یه خونه شد کوچک اما از جنس سقف های این دوره زمونه ... قصه ها رو گذاشت کنار و آمد به جنگ آدمک های نقابدار ... از آسمون صاف بچگی براش دود و دم موند ... از قصه های بچگی و بابا آب دارد براش خواهر نان میخواهد موند ... از ناکجاآباد یه خیال موند که آره ... چاره ای نیست ... منم یکی مثل بقیه ی این اهل پوچ و رنگارنگ .
خوب اینم از داستان حالا میرسیم به شعرش
صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز نگاه مهر و محبت به دست های نیاز
دگر نمی پرسند مردمان بالاها کجاست طفل گرسنه و دست های دراز
چرا نمی پرسند اشک او برای چیست ز قامت بلند این برج های فراز
چرا نمی پرسند , سهم کودکان این بود یه تکه نان برشته , به رونقی ز پیاز
چرا نمی پرسند مردمان بالاها چرا همه سیر و چشم در نگاه آز
برای کودک ما شاد بودن جرم است نمانده نای محبت برای عشوه و ناز
سرود کودک تنها دمی بر عارض صفای اهل کرم کو ؟ نگاه بنده نواز
خوب اینم شعر داستان که براتون گذاشته بودم ... یه چند تا جمله ی قشنگ هم هست که براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید
امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگی که میوفته یه دونه از غمهای دلت بره و همیشه شاد باشی ... پاییزت مبارک
من فقط تو رو 15 تا دوست دارم ... 7 تا دریا ... 7 تا آسمون ... 1 دنیا
شاید تو آسمون رو دوست نداشته باشی ولی یه نفر هست که تورو قد یه آسمون دوست داره
به جرم نگاه زیبایت تورا در زندان قلبم محکوم به حبس ابد میکنم ... مگر اینکه در دادگاه عشق اعتراف کنی که دوستم داری
مثل شفایق زندگی کن ... کوتاه اما ماندگار مثل پرستو کوچ کن ... فصل اما هدفمند مثل پروانه بمیر ... دردناک اما عاشق
خوب اینم از مطالب این دفعه شاد و پیروز و موفق باشید زیر سایه ی مولا علی در پناه خداباشید یاحق
|