|
آری اینچنین است
سه شنبه 16 مرداد 1386
بهار می آید اما امید مظلومانه زیر دنیای کامپیوتر جان میبازد اشک ها جاری میشود کودکی که در کنار لوستر فورشی آدامس می فروشد بچه ای که از کمدی کهنه آتش میسازد تا گرم کند خواهر خویش را در کوچه های این شهر مخوف و ان بالا ها نشسته پشت میز تحریر چوبی نفاشی میکند دختری مو طلایی از برج های بزرگ آرزوهای رنگارنگ دخترک نشسته کنار آتش نه پنسی که موهای ژولیده اش را کنار بزند تا از زیر نگاه معصومانه اش اشک یتیمی نمایان شود اما دخترک پشت میز دوست دارد بزرگ شود تا مثال خواهر خود در آیس پک لاو بترکاند عطر و اسپری بخرد صورت را زیبا کند تا دلخواه گرگ های زمانه شود اما آن سوی شهر تاریک کودک کنار آتش آرزویی ندارد او برادر خویش را چون مرد میداند دست گرم برادر را به دست نامحرم نمیفروشد خنده ی برادر را به خنده ی مردمان بالاها نمید هد زندگی برای او همچون این آتش گذراست خاطره ها را دوست دارد خاطره دختر لوس بالای شهری را دوست ندارد زندگی را دوست دارد زندگی بالایی ها را دوست ندارد روزگاری که این دو دختر در سایه های این شهر از کنار یکدیگر گذشته اند بیاد آوردم مثال دارا و سارا را که ما آدمیم هنوز اما انسانیت جر کلمه ای تو خالی بیش نیست
|
|
منوی اصلی
پیوند ها
آرشیو
بخش ها
نویسندگان
آمار
بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 115
بازدید این ماه : 16
بازدید امسال : 13710
بازدید کل : 19945
تعداد پست ها : 103
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1
|