[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
عشق... بالاخره دیروزی؟ یا امروزی؟

سلام به همه ی دوستان وبلاگ

 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

امروز با یه سخنرانی و دوتا شعر در خدمتتون هستم

عشق واقعا چیه ؟ یه نگاه و یه مدت دوست داشتن و یه مدت تفریح و بعدشم تا آخر عمر تحمل .... عشق امروزی ها اینه دیگه ... فقط اولش خوشه ... این روزا تا به قول معروف عاشق میشی هیچکی اول کار نمیپرسه که عشقت چطوریه ... یه نگاه بهت میکنن میگن بورو بچه خشتکت رو جمع کن ... یا مثل خیلی های دیگه میگن ... درس خوندی ؟ سربازی رفتی ؟ کار داری ؟ یا هزار تا مرگ و کوفت دیگه ... قدیما میگفتن لذت عشق به نرسیدنه ... اما هیچکی تعریف یکسانی از عشق نداره ... وقتی میری باهاش صحبت کنی دست و پات میلرزه میگن عشق نیست خجالته ... وقتی میری وایمیستی که فقط نگاهش کنی میگن عشق نیست عادته ... وقتی که به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون میگن عشق نیست جهالته ... وقتی میگی من تو این دنیا هیچی به غیر از اونو نمیخوام میگن عشق نیست حماقته ... ولی هیچ وقت نمیدونن یا نمیخوان بفهمن که شرم و لرزیدن دست و پات ماله داغی حسی هستش که داری تجربه میکنی یا وقتی وایمیستی که فقط نگاهش کنی و از دور تماشاش کنی نمیدونن اینم در مرام آدما یه تعریف ابتدایی از عشقه ... وقتی به هیچی فکر نمیکنی به غیر از اون مقدمه ای برای پاک شدنه ... وقتی میگی من هیچی رو تو دنیا به غیر از اون نمیخوام نمیدونن که رها شدن از خودته نه وابسطه شدن به یکی دیگه ... تو مرام پدر و مادرای امروزی عشق برابر هوسه ... همین و بس ... ولی حتی یه لحظه هم به احساست اهمیت نمیدن چه برسه به فرصت نمیگم حق این کارو ندارن اونا هم نگرانن ... چرا میگن عشق ماله قدیمی هاست ...

یه بزرگی میگفت عشق مثل این میمونه که تو سعی کنی همه چیز رو از دریچه ی نگاهش ببینی ... خودت را همسان با معیار های اون بکنی ... بعد یه مدت مثل این میونه که عاشق خودت شده باشی چون دیگه این وسط من و اون وجود نداره و شبیه هم شدین ... چرا فکر میکنن این حس رو ما خودمون در خودمون از بین میبریم ... چرا گردن این زمونه نمیندازن و نمیگن این همه کار و گرفتاری و مشغله نایی برای عاشقی نمیزاره ... اونا انقدر نگران دنیای ما هستن که دیگه جایی برای نگرانی دل نمیمونه ... اینا همه الکیه و یادت میره ... مسلما همین طوریه ... وقتی به یه دونده بگی تو میتونی اونم مسیر رو میره ولی اگه بهش بگی نمیتونی تا یه جایی رو بیشتر نمیره ... رفته رفته انرژی اش سر حرفی که بهش زدی از بین میره ... بجای اینکه فکرش رو متمرکز هدف بکنه به حرفی که زدی فکر میکنه ... مگه نه اینکه زندگی یه جاده است ... ما هم که قرار نیست تو این مهمان سرا بمونیم ... چرا آدما بزرگ های این دوره زمونه فکر میکنن فقط خودشون میفهمن ؟ انقدر بهت میگن و میگن تا کم کم عشقت از بین میره و تبدیل به عادت میشه ... فراموشی هم که تو ذات همه است پس ... تو هم فراموش میکنی که یه روزی چه حسی داشتی ... دنیا رو دگرگون کنی و یه قصر رویایی براش بسازی و با یه نون و نمک خشک و خالی سر کنی ... انقدر سطح توقعات ما زیاد شده که نمیتونیم به چنین عشقی فکر کنیم ... یه ذره هم حق دارن خانواده ها ... انقدر این دنیا و زندگی بی رحم هست که عشق رو زیر چرخاش له میکنه ... ولی همیشه یه امکانی هست و تو باید کسی باشی که اونو جدی بگیری ... انیشتین میگه عشق همون قدر که دلت رو پر میکنه مغزت رو خالی میکنه ... اگه یه خورده از تعلقات دنیایی فاصله بگیریم میشه به چنین عشقی فکر کرد ... نمیگم فردا بری به اولین کسی که رسیدی بگی عاشقتم یا اولین کسی که گفت عاشقت بگی آخ جون ... نه ... ولی اگه از مرام کثیف این دنیا فاصله بگیری ... میشه بهش فکر کرد.

 از عشق شد م خسته ، بیرون شد ه از خویشم

                         از نور شدم رسته ، با تاریکی هم کیشم

غم دارم و غم داری ، سنگین شده بر سینه

                        من می روم از دنیا ، بی وصله و بی پینه

خاکی به ابد بر سر ، از یار گریزانم

                             من در طلب نوری ، در تاریکی گریانم

در شعر نمی شد گفت ، عاشق چه کسی باشد

                          در راه بباید گفت ، عاشق سفری باشد

او می رود از یک ره ، پر از ره بی راهه

                        گر حق بود آن عشقش ، پیروزی او ساده

من سوخته ی عشقم ، مظلوم غریبانه

                       می میرم و می سوزم در عشق شریفانه

با عشق بگریم من ، آن یار نیاید باز

                           من در طلب عشقم در خواب کنم پرواز

این عشق چه بر من داد ؟ جز خسنگی ام در راه

                  بی مهر در این غربت ، این عشق پری از کاه

اکنون که امیدی نیست ، من مرگ طلب دارم

                          از نور و همی شادی ، افسوس گریزانم

یه بزرگی میگفت عشق مثل سقوط از یه ساختمون بلند میمونه ... اگه این وسط اون کسی که دوسش داری باهاش عشقت رو تقسیم کردی ... عشق بهت بال پرواز کردن رو میده و نمیزاره بیوفتی ... در غیر این صورت مثل یه سنگ میوفتی پایین و همه از کنارت رد میشن و هیچکی نگاهتم نمیکنه ... فقط تو کتابا مینویسن یه عاشق دیوانه ی دیگر نیز سقوط کرد ... اینم برای آدم بزرگا سبب خنده میشه ... نمیگم تو عاشقی باید همش با دل بری جلو نه ... به همون اندازه که دلت رو دخیل میکنی عقلت رو هم دخیل کن ... اینطوری شاید بهتر به نتیجه برسی ... نمیدونم این همه تعریف از عشق چطوری به وجود آمده ، جدا از اینا ما بالاخره یه روز از دنیا میریم و غصه ی ماهم تموم میشه و تنها چیزی که این وسط میمونه مهر و محبتی هست که تو دل آدما بجا گذاشتیم .... تو این دنیا یه عده مثل لیلی و مجنون موندگار میشن و یه عده هم مثل فرعون و نمرود منفور ... مهم اینه که عشق و محبت چیزی نیست که در طول زمان از بین بره ...

از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

                   غم دارم از اینکه پیش من لیلی نیست

مجنون تو ام اگر تو را میخوانم

                      این خواندن من فقط غم دوری نیست

صد بار سرودند که عاشق تنهاست

                    او در غم یار است غم اش روزی نیست

این دل به هزار درد گرفتار شده

                      باز آی به پیش من دگر عمری نیست

صد بار سرودم که بیا دل تنهاست

                گفتی که در این عشق تو پیروزی نیست

از عشق چه گویم که دچارش گشتم

                           گر او برود لیلی و مجنونی نیست

عارض بنوشت سر در خانه ی خود

                    از دوری ات ای یار جنون چیزی نیست

 

عید سعید فطر بر شما مسلمانان جهان مبارک باشه

دست حق نگهدارتون

 زیر سایه ی مولا علی یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 115 ‍
بازدید این ماه : 7
بازدید امسال : 13701
بازدید کل : 19936
تعداد پست ها : 103
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1