|
سلام خدمت دوستان عزیز من ساناز خیر اندیش هستم ، بعد از یه وقفه ی بلند مدت دوباره آمدم با مطالب جدید سعی میکنم هر هفته بتونیم با آقا ایمان آپ داشته باشیم یکی من یکی ایشون ... خوب سخن رو کوتاه میکنم و یه سخن کوتاه یه شعر از شعر های خودم رو تقدیم میکنم می رسد زمانی که شعله های خشم و نفرت ، همچون سپهی از شراره های خونین ، دامان مردم زمین را فرا میگیرد و هوای ظلمات ، جهان را در خود فرو می بلعد .... آن رو ،... روز مرگ جوان مردی ها را جشن می گیرند و چنگالپلید و زهر آلود خود را بر پیکره ی بی جان آدمیت فرو می برند .... و در آن هنگام است که تو ای مسیحای مهر از آسمان فرو می آیی و همچون شیر سپهر در خلق ... و دگر باره نور های بذر های امید و زندگی را بر سر این خاک مرده فرو می پاشی ... هستی را هستی می بخشی و موسیقی احساس را مینوازی و سرود خوشبختی را برای انسان ها میخوانی ... واحیرتا !!! دگر شبنم یخ زده ای وجود نخواهد داشت و غنچه ی گل سرخ ترنم عشق و سر زندگی را احساس خواهد نمود اینم یه شعر تقدیم به شما عزیزان از بی پرواترین ها ... من بی پرواترینم روح خود را عرضه کردم به هرماس جسم خود را قبضه کردم تنگ گرچه چون تک درختی نفرین شده بودم اما باز هم پروا نکردم خرقه ی عریانی به تن کردم حجاب بی پرده به سر کردم شدم زندانی آزاد ... در بطن این بستره سنگ خارایی به جای قلب خود آویختم نرگس چشم را پرپر کردم تا دگر عشقی نبیند گرچه دانم ««از هرچه نارواتر ... این نارواترین است»» اکنون شب زنده ای حیرانم که امیدی به روشنایی ندارم صدای چکاوکان عاشق دگر معنایی ندارد از ماندن در این برزخ ملولم نیشتری آماده در دستم پروایی از پرواز ندارم تکاپویی این نبض راکد دگر ثمری ندارد پوزخندی می زنم به لاقیدی نیشش را احساس میکنم نفس هایم به سردی میگراید و دگر جز روشنایی ظلمات ... دیده ام جایی را نمیبیند خوش باشین
|