[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

سیب زمینی ها
سیب زمینی ها عاشق می شوند
روشهای سادیسمی شدن

خب اینم از آپ امروز من، یه کم زیادی تو مایه های طنزه، گفتم یه کم فضا عوض بشه، بخندیم.حالا توصیه های زیر جالبند، ولی اجرا کردن یا نکردنش پایه خودتون.بعد فردا نیاین بگین فلان و بیسار

  • کل نوشته های تخته سیاه رو با دست پاک کنید.
  • به خروستون آب طلا بدید تا تخم طلا بزاره

     ــ خطاب به بند قبل : آخه سادیسمی ، مگه خروس تخم میزاره ؟

     ــ خطاب به بند بالا : بتوچه روانی ، مگه فضولی؟

  • به مادرتون بگید دلمه درست کنه ، بعد فقط برگهاشو بخورید.
  • توی کفش دوستتون یک قورباغه کوچولو بندازید تا وقتی کفشو پاش کرد ، قورباغه له بشه.
  • روز کارگر وقتی استاد اومد سر کلاس ، همه به احترام پاشید و بگید معلم عزیز روزت مبارک!
  • دست یه نابینا رو که برای رفتن به آن طرف خیابون ایستاده رو بگیرید و به طرف جوی آب راهنماییش کنید، بعد همچین بینا میشه که بیا و ببین.

 

  • بجای پنیر پیتزا پلاستیک فشرده تو پیتزا بریزید و شاهد خوردن آن توسط عزیزانتان باشید.
  • کتاب جدید استادتون رو بزارید تو سبزی فروشی محله ی استادتون تا وقتی میره سبزی بگیره ، سبزی فروش از صفحات اون کتاب برای بسته بندی سبزی استادتون استفاده کنه.

 

  • وقتی استاد ادبیاتتون کلی در مورد رزم رستم و سهراب صحبت کرد ازش بپرسید : استاد ، ما بالاخره نفهمیدیم سهراب زن بود یا مرد؟!!

 

  • وقتی همسرتون رفت آرایشگاه و به موها و اَبروانشون صفا دادن و اومدن جلو شوما و گفتند عزیزم ببین تغییری کردم یا نه؟ کمی نیگاش کنید و بگید : باز که مثل همیشه گند زدی به قیافت.

 

  • صبح جمعه ساعت 6 (البته وقتی مدارس بازه) بروید بالا سر داداشتون و شتابان تکونش بدید و بگید: پاشو پاشو مدرست دیر شد.....

 

  • وقتی که دوست باکلاستان جلو دخترهای دانشگاه کلاس گذاشت و شما و آن خانمهای باشخصیت رو به یه رستوران شیک دعوت کرد..هنگام خوردن ساندویچ ، ساندویچ رو یه جوری بجویید و جوری که همه دارن میبینند ، دستتون رو بکنید تو دهنتون و یواش بیرون بیارید و بگید اَه این پای موش تو ساندویچ چیکار میکرد؟؟؟

 

  • وقتی که دختر همکلاسیتون اومد از دوستتون جزوه بگیره و اگه گفت آیا کامله و دوستتون هم پاسخ مثبت داد، شما بگید آره خیلی کامله ، من که خونده بودمش 8 شدم...

شادکامی در درون ماست،

شادکامی آن است که می اندیشیم ، حس می کنیم و انجام میدهیم.

نخست برای دیگران ، سپس برای خودمان


نوشته شده توسط فاطمه - | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


متفاوت تر از گذشته

خوب با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، خوب من یه شعر جدید دارم از یه شاعر به نام پابلو نرودا ، در آپ بعدی زندگی نامه ی این شاعر رو براتون میزارم ، این شعر با نام گناهکار تقدیم به شما عزیزان گرامی ، خوب سخن کوتاه و اینم شعر

 

گناهکار

پابلو نرودا

 

 

اعلام می­کنم که گناهکارم

چرا که با دست­هایی که به من داده­اند

جارویی نبافته­ام.

چرا جاروئی درست نکرده­ام؟

این دست­ها را چرا به من دادند؟

چه فایده­ای داشته­اند؟

اگر تنها کاری که کرده­ام

تماشای آمیختن دانه­ها بوده است

و گوش سپردن به باد.

چرا گرد نیاوردم نی­های جوان را

از نیزار

آن­هنگام که سبز بودند.

آن دسته­های نرم را نچیدم

تا بخشکند،

تا آنها را به هم ببافم

در بافه­هائی زرین

و به آن دامنه­ی زرد بکوبم

تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه

راهی که چنین ادامه دارد.

چگونه زندگی من گذشت

بدون دیدن، یاد گرفتن،

بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستین چیزها؟

برای حاشا کردن، بسی دیر است

من وقت داشتم

اما

دست نداشتم.

پس چگونه بزرگی را نشانه می­گیرم

اگر

هرگز نتوانسته­ام جارویی بسازم

حتی یک جارو

حتی یکی ...

 

خوب اینم از آپ امروز من ، و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


دانه های زیبای مروارید

   جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو  بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه." جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.   وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!


- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."   هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟


اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی." چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!   خب! این مسأله  دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او  منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش  رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.  باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد. یادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشیم، بیش تر و بزرگ تر نمی تواند داخل شود.

 

شادکامی در درون ماست،

شادکامی آن است که می اندیشیم ، حس می کنیم و انجام میدهیم.

نخست برای دیگران ، سپس برای خودمان


نوشته شده توسط فاطمه - | نظرات [3] | لینک به این مطلب |


خواب زدگان

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز وبلاگ ، من واقعا شرمنده ام که وبلاگ رو این یه هفته نتونستم آپ کنم حالا دارم سعی میکنم حداقل یه روز در میان آپ داشته باشم ، فاطمه خانوم هم ان شاءالله طبق همیشه با مطالب زیباشون شما رو غافل گیر خواهند کرد ، خوب یه شعر دارم که براتون میزارم ، امیدوارم که خوشتون بیاد و منو بابت این دیرکرد ببخشید ، خوب سخن کوتاه و اینم شعر امروز ...

 

خواب زدگان

 

 

گریه هم در رنج تنهایی ما کاری نکرد

                    هر که دید این گریه را خندید ، پس یاری نکرد

خواب این مردم به غفلت می شود تعبیر لیک

                       کس در این نامردمی ، یک بار بیداری نکرد

بگذرند این مردمان از های و هوی همهمه

                           گوش کر باید گز این آشفته بیزاری نکرد

کو سپیدی کو سیه ، رنگین کمان است این زمان

                       کور باید ، تا که با بیرنگی ات خواری نکرد

گل به تشویش جهان پس داد عطر و بوی خویش

                       باغبان غافل ، کسی با لاله دلداری نکرد

گر که عاشق دست یارش را ز دنیا پس گرفت

                  اهل دنیا دل ز حسرت شوق سرشاری نکرد

غرق دنیا نیستم ، عارض ، غزل خوان ، قصه گو

                    آنکه از عمرش ز غفلت ، خرج دیناری نکرد

                                                                         (البته ان شاءالله)

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


خیال ، کجاست دقایق

با سلام خدمت دوستان عزیز ، خوب یه نکته رو عرض کنم قبل از آپ امروز اونم اینه که سیستم پارسی باکس با توجه به قعطی های اخیر یه ذره دچار مشکل شده که الحمدالله حل شده ، اگه باز دوباره خدای نکرده نتونستین وبلاگ رو باز کنین این دلیل نیست که سایت بسته است نه ، پارسی باکس چون نسبت به سیستم های وبلاگ دیگه تازه است دچار مشکل میشه خوب امروز یه شعر دارم براتون که امیدوارم خوشتون بیاد ، خوشحال میشم نظرتون رو در موردش بدونم ، خوب سخن رو کوتاه میکنم و می رسم به شعر امروز و عکس

 

قلب هایی در یخ

 

خوب اینم شعر

 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

از خیال ...

بی تو ماندن ، بودنم ، بی ادعا است

در حریم واپسین دیدار ما

شوق جنگیدن نبود ...

رفتنت رو گوشزد کردی ، به روز اولین

آخرین دیدار اگر زیبا نبود ...

پر شد از ماندن ، که جاوید است و بس

ماندگاریش به سال و ماه نیست

ساعت از تفسیر او آگاه نیست

کاش میشد لحظه های بی کسی

با حضورت ، در کنارت زنده کرد

با تو بودن ساده بود ..

کاش می شد لحظه را

در حریم پاک تو پاینده کرد

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

از غروبی شوم ، روز آخرین

یاد تو تکرار نیست ...

تازه همچون عطر بوی یک نسیم

کندر این صبح بهاری میرسد خوش از افق

تا نگاهی تازه کرد ...

با تو بودن بی تو اما ساده نیست

یاد تو تکرار نیست ...

خاطرت ای مهربان جاوید شد اما چه زود .

رفتی و بی عطر و بویت زنده ام

رفتی و با یاد تو هر لحظه را...

در نگاهی تازه می یابم غریب ...

کین غریبی رسم ما شد در فلک

شب دگر طاقت ندارد بهر دل .

باید این اندازه کرد.

کاش بودی تا دلم تنها نبود ...

کاش می شد لحظه ها را زنده کرد.

کاش میشد بودی ای زیباترین...

تا نخوانم بی صدا...

هر روز و شب...

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...

 

خوب اینم از آپ امروز و در آخر بدانید امروز اولین روز بقیه ی عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه ی مولا علی

یا حق


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


صندلی خاموش

با سلام خدمت تمام دوستان وبلاگ سیب زمینی ها ، خوب یه چند وقتی نبودم ولی خوب فاطمه خانم هوای وبلاگ رو داشتن ، خوب امروز خدمت رسیدم با یه شعر ، و یه عکس که یکی از دوستام بهم داد و نظرم رو خواست منم در موردش این شعر رو گفتم ،این شعر رو با عکس براتون میزارم فقط دوست دارم تو بخش نظرات هر کدوم نظرتون رو در مورد عکسی که گذاشتم بگین ، ممنون میشم ، خوب سخن کوتاه و اینم شعر و عکس

 

صندلی خالی

 

خوب این از عکس و اینم شعر

صندلی خاموش

 

کجاست سبزی بهار و شوق ما نشستنی

قرار ما به زیر این درخت بود

کنار سنگ صندلی که برگ های خاطره به روی ان نشسته بود

مگر نگفته ای که بین ماست نا گسستنی؟

چرا کنون تو تک سوار شهر ها شدی و من

هنوز هم نشسته ام

کنار سنگ صندلی

هزار باد خاطره ، گذشته از دیار ما

یکی نمانده مرد ، مرد عهد های بستنی

ترک کشیده خط ممتدی به روی قلب ما

کنار این درخت نار و کاج سرو و کاغذی

که قد کشیده چون عمود و ایستاده چون امید

هزار باد بی روا حریف قامتش نشد

یکی جفا شکست ، مانده قلب و دل شکستنی

حضور خالیت درون لحظه های بی ثمر

گرت نشان ان همیشه صندلی به یادت است

نه این همیشه صندلی که سنگ گشته صندلی

که بهر این همه جفا به سنگ بایدت چنین

که تاب غصه اوری

بیا به سنگ صندلی

نشانی ام همان شده ، به روز شوم آخرین

بیا و بگذر از برم

بیا ببینمت تو را

اگر هنوزم از نفس ، گزیده خوانم اینچنین

کجاست سبزی بهار و شوق ما نشستنی

 

خوب اینم از آپ امروز امیدوارم که خوشتون آمده باشه و در آخر بدانید که امروز اولین روز بقیه عمر شماست

در پناه خدا باشید

زیر سایه مولا علی

یا حق

 


نوشته شده توسط سید ایمان دوستی موسوی | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


طمع

 این مطلب رو بخونید ، خیلی جالب و تکان دهنده است.من یکی که خیلی خوشم اومد.

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد

نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

شادکامی در درون ماست،

شادکامی آن است که می اندیشیم ، حس می کنیم و انجام میدهیم.

نخست برای دیگران ، سپس برای خودمان


نوشته شده توسط فاطمه - | نظرات [1] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی


پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 20 ‍
بازدید این ماه : 904
بازدید امسال : 5359
بازدید کل : 11594
تعداد پست ها : 73
تعداد لینک های لینکستان : 10
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 1